ریشه هویت، جاییست که اولین " من " گفته شد؛ نه بر زبان، که در دل . جاییکه انسان فهمید کیست، چرا آمده و کجای این جهان ایستاده . بدون این ریشه، ما فقط برگهایی هستیم که با هر بادی میافتیم . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوشکیش/1401 🕊 ...
استثمارگر، از جان آدمها نردبان میسازد . او نه خسته میشود، نه سیر؛ چون گرسنگیاش از جنس قدرت است. با لبخند تو را بالا میبرد، اما وقتی به نوک رسیدی، از زیر پا میکشدت . او فقط یکچیز میداند؛ چگونه زندگی دیگران را خرج جاهطلبی خودش کند . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوشکیش/1401 🕊 ...
چه تعداد آرزو در دل آدمها خاک شدهاند؟ آرزوهایی که هیچوقت فرصت بروز پیدا نکردند، یا زیر بار بیعدالتی و ناامیدی دفن شدند . هر آرزو خاکشده، گوشهای از روح انسانها را پژمرده میکند . اما هنوز امید هست، هنوز دلها منتظرند، هنوز کسی آرزو میکند . اگر عدالت و فرصت برای همه باشد، همان آرزوها دوباره سب ...
اومدم ناهار، در ظرف تابه رو برداشتم هیچی نبود😂 داداش سهم منم خورده بود😒 چنان می شود که من ناهار ساندویج پنیر می خورم😑 باز بش رو دادم شروع کرده. برم قهر باز 😂 ...
دست و دلم به نوشتن نمیره. خیلی همه چیز گیج کننده شده، انگار که با یک بند بستنم و هی دور میدن و دور میدن ...
روزی همه چیز درست میشود. روزی، روزگار چنان بر وفق مراد ما بگذرد که نتوانی باور کنی. نخند! شوخی نمیکنم. به هر حال ما هم آدمیم دیگر، مگر نه؟ اگر قرار بر این است آدمها گاهی خوشبخت باشند و گاهی بدبخت، خب زمان خوشبختی ما هم میرسد. در عالم طبیعت که بین آدمها فرقی نیست، هست؟ نمیدانم. شاید هم هست. وگرنه که ...
در امتدادِ پلِ خاطرات؛ وقتی دو روح در هم گره میخورند امروز که به این تصویر نگاه میکردم، دوباره همان حسِ آشنا به سراغم آمد؛ حسی که فقط وقتی در کنار یک «دوستِ صمیمی و ابدی» (Bosom Friend) هستی، تجربهاش میکنی. یادم هست آن روز روی پل ایستاده بودیم، هوا آنقدر سرد بود که نفسهایمان مثل بخارِ جادوییِ ...
برا تولد میم، به دوستم سپردم یه کیک کوچولو و یه دسته گل بگیره میم رو سورپرایز کردم و خیلی خوشحال شد مناسبت ها همیشه برام مهم بودن اما برا روز پدر کاری نکردم پیرالسال برا بابا ساعت گرفتیم همون ساعتی که تو تصادف دستش بود و شکسته اش رو با انگشترش تحویلم دادن چون عکس العمل اش رو دوست نداشتم(کادو رو به پ ...
این نامه به دست تو نخواهد رسید. میخواستم به کسی بسپارم که بعد از مرگم این نامه را به تو بدهد؛ اما پشیمان شدم. دوستت دارم. خیلی خیلی بیشتر از آن چیزی که برای اندازه یک چیز میتوان متصور شد، دوستت دارم مهسا. نمیتوانم در زندگی این را به تو بگویم، پس چرا بارِ یک دوستت دارم را بعد از مرگم روی شانه های تو ...
خیلی سخت گذشت امروز! حرص خوردم خیلی! مادر شدن یعنی صبور بودن ولی من امروز اصلا صبور نبودم! از طرفی اصلا حس و حال هیچی نیست، خیلی میترسم، دیگه کوچه و خیابونا امن نیست! همین الان ۵ تا موتور سوار از اراذل و اوباش شهر دارن با سر و صدا ویراژ میدن و الودگی صوتی ایجاد میکنن و صداهای بلند و ترسناک از خودشون ...