روزی که نوشتن این موضوع را شروع کردم، فکر نمیکردم که ممکن است در ادامه داستانی از خودم را بیان کنم. فکر میکردم قرار است یک مطلب کاملا روانشناسی را بنویسم. حرفهای انگیزشی بزنم و احساسات قشنگ و پاپیون زدهای را ارائه بدهم! ولی اینجور نبود. مغز من پر بود از حرف. پر بود از درد. و سرشار از تجربه. احسا ...
یه جلسه با ۲تا مرد و یه جلسه با یه مرد رفتم، مردها همکارم هستن و میشناسیم همو. جلسهی با ۲مرد آخر وقت بود و یکیشون همش داشت خمیازه میکشید جلسه با یه مرد، پاهاش رو قریب به ۱۸۰ باز کرده بود از هر ۳ مرد حس بد گرفتم و درحین جلسه اصلا حس خوب نداشتم ...
آن روز او از من پرسید که دقیقا من کی هستم؟ و خب؟ من جوابی نداشتم که به او بدهم... حداقل نه انقدر سرراست. پس اینطور پاسخ دادم: یک هافلپاف... یکی از اعضای کابین 13... اهل ناحیه/منطقیه 9 و یک وینکس. او مرا با تعجب نگاه کرد. گویا اصلا متوجه نبود چی دارم میگویم... گمانم فکر کرد چندتا کلمه بی معنی را پشت ...
احساس میکنم زیر انجام کارهای خونه دارم دچار شکاف بسیار عمیقی میشم ! اون دو سه ساعت رقصیدن با پاشنه بلند حسابی دمارم رو در اورده. نمیدونم چرا اصرار داشتم ایتقدر تو عقد برقصم؟ یه کم کامل تر بگم؟ ما دو روز پیش عقد بودیم و من نمیدونم از سر سرمستی بود یا در اوردن لج ِ مادرشوهرم ! همه عزمم رو جزم کردم ...
دلم می خواست فردا صبح با صدای زنگِ درِ خانه بیدار شوم. نگاه به جای خالیات بیندازم و کمی باز کردن در را طولانی کنم و در دلم بگویم پسرک تخس، باز هم کلیدهایت را جا گذاشتی. در را که باز میکنم دستت را جلوی صورتت گرفته باشی و با صدای نازک بگویی:« کلیدهایم خودشان یادشان رفته با من بیایند» بزنم زیر خنده و ...
مـا حسـرت یک خنـدهی دنبـاله داریـم... ...
با درود به شما همراهان گرامی وقتی صحبت از مخترعان بزرگ دنیای فناوری و ارتباطات میشود، ناخودآگاه تصویر مردانی عینکی در آزمایشگاههای پیشرفته به ذهنمان میرسد. اما تاریخ فناوری، رازی بزرگ در سینه دارد. شاید برایتان غیرقابل باور باشد که بگوییم پایه و اساس فناوریهای ارتباطی مدرن مانند «وایفای»، «جیپ ...
هروقت که به ذهنم میرسه کاش با پدر و مادرم فلان کار رو انجام میدادم کاش همیشه پیششون بودم کاش بحثی نبود کاش... یه تو دهنی محکم به خودم میزنم نمیتونم جلوی هجوم این کاش ها رو بگیرم اما خب واقعیت اینه که من هم همین یکبار زنده ام مگه چکار کردم مگه چی گفتم همه با پدر و مادرشون بحث شون میشه نباید خودمو با ...
این روزا یهو میزنم زیر گریه این زندگی حق ما نبود این همه حال بد این همه نگرانی این همه تشنج سهم ما نبود از زندگی نمیدونم شاید این مسیر ما بود شاید ی دلیلی داشت که ما تو این زمان تو این مکان به دنیا اومدیم اما سخته من ادم نازک نارنجی نیستم اصلا ولی خیلی داره بهم سخت میگذره خیلی دارم کم میارم خدا نامو ...
وای دلم برای وبلاگم تنگ شده بود… همون جایی که میشینم بی عجله و بدون محابا مینویسم بیاینکه بخوام کسی رو راضی کنم یا چیزی رو ثابت کنم. دلم اما برای خیلی قبل ها تنگ شده که همه خودشون بودن که منم میتونستم ساده باشم، خودم باشم، غر بزنم، ذوق کنم، دلم بشکنه و دوباره جمعش کنم. اما هنوز هم وبلاگم شبیه یه گ ...