یه بابایی از شرکت سازنده دم و دستگاه ها اومده با اینکه ادم خوبیه با اینکه کمکم کرد از چاله دربیام ولی مغزمو گاییده :/// مرتیکه مفنگی نشسته ور دست من داره درس میخونه برای اینکه درس خودش نصفه نمیمونه من تا پاسی از دقایق نگه میداره :// بابا ریقو تورو سننه که نمیخوامکارمو تموم کنم به توچهکه میخوام ول ...
میله ها ، فنس های سُربی رنگ راه را بر نگاه می بندند تا بگیرند از قفس در را تو اسیری ، اسیر خواهی مرد از توهم فرار کن ،حس کن خود کشی می کنی کبوتر را گُر نگیر از زمانه ی نامرد آه دامن نگیر خواهی شد چای لب سوز خون دل دم نیست از چه می سوزی از درون خودت بغض بی طاقت سم آور را دشت های زمانه پر شده از لاله ...
یه دختر عزیزی به اسم سحر ، دو بار برام کامنت گذاشته و حالم رو پرسیده ، سحر عزیزم نه وبلاگی داشتی ، نه ایمیلی ، ممنونم که حالم رو پرسیدی ، من خوبم گل. ### متاسفانه محکومم به زندگی کردن می رم سرکار غذا درست میکنم کلاس موسیقی میرم باشگاه میرم حرف میزنم با شاهین ولی دیگه حتی دستشم نمیگیرم حتی دلم نمیخوا ...
دلتنگی، همیشه خصوصی و شخصی نیست؛ گاهی مثل سایهای جمعی روی شانههای همه مردم میافتد. دلتنگی اجتماعی چیزی شبیه به هوایی است که نفس میکشیم، بیآنکه بخواهیم، در ریههامان مینشیند و در رگهامان جریان پیدا میکند. کافیست در مترو به چهرهها نگاه کنی؛ همه عجله دارند، اما در پشت این شتاب، خستگی و اندوه ...
دیشب تا ساعت چهار مراقب میمچه بودم اما دیگه حس کردم نمیتونم پس میم رو بیدار کردم و خودم خوابیدم بیدار که شدم، مامان میم اینجا بود میمچه رو حمام داد و گرفتش که من و میم بخوابیم الان که از در بیرون رفت، گریه ام گرفت امروز از اون روزهاست که خوب نیستم و نمیدونم به کی یا به چی پناه ببرم چی بگم ؟ دلم میخو ...
خنده دار است... من اسیرم بین دو عدد... صد یا صفر. نامش کمال گرایی است؟ گمان نکنم. فقط میدانم من باید در چیزی صد باشم یا اگر نمی توانم بهتر است بدترین خودم باشم. احمقانه است مگر نه؟ اما چیزی است که نمی توانم از خودم جدا کنم... شاید هم می توانم و صرفا در گوشه و کناری از ذهنم انتخاب کردم که اینطور باشم ...
حیف ، حیف که خدا رضایتش از من رو درگرو رضایت ِ همکله از من قرار داده... و الا همیشه دقیقا هر کاری که بنظر خودم صلاح بود ، انجام میدادم... اینجا نقطه حضیض تأهّله : از یسری چیزا تهوعت میگیره، ولی چونمیخوای بنده خدا باشی، چشم میگی... ...
من چون ابری تنها، سرگردان بودم، ابری که در اوج، بر فرازِ وادیها و تپهها شناور است، که ناگاه، انبوهی را دیدم، لشکری از نرگسهایِ زرین را؛ در کنارِ دریاچه، و در زیرِ سایهسارِ درختان، که در نسیم، بالفشان بودند و میرقصیدند. پیوسته و بیانته، همچون ستارگان، که در کهکشانِ راه شیری میدرخشند و چشمک می ...
امروز و امشب از بدترین روزا و شبای زندگیم بودن. یه تلفنچی تو یه بحث ساده بخاطر درست نشنیدن عبارت ۰۳ بهم گفت باید سمعک بگیرم. همکارهایی که قرار بودن اخراج بشن به کسی که زیرآبشونو زده بود بیشتر از من اعتماد دارن! مدیرعامل اشتباه فاحشی کرده بود که حتی نمیفهمیدش و دنبال این بود که روزنه ای برا فریاد کش ...
باید حتماً با تراپیستم صحبت کنم اما نمیدونم بشه حضوری این کار رو کرد یا نه میم که میگه میتونیم بریم و اون یک ساعت، مراقب میمچه باشه اما فکر نکنم من و میمچه طاقت بیاریم آپشن غیرحضوری هم دارم باید خودم رو تخلیه کنم از این همه فشار یک عالمه حرص دارم از رفتار اطرافیان، مخصوصاً خاله ها هی میخوام یه زهری ...