در امتدادِ پلِ خاطرات؛ وقتی دو روح در هم گره میخورند امروز که به این تصویر نگاه میکردم، دوباره همان حسِ آشنا به سراغم آمد؛ حسی که فقط وقتی در کنار یک «دوستِ صمیمی و ابدی» (Bosom Friend) هستی، تجربهاش میکنی. یادم هست آن روز روی پل ایستاده بودیم، هوا آنقدر سرد بود که نفسهایمان مثل بخارِ جادوییِ ...
و این منم زنی تنها در آستانهی فصلی سرد در ابتدای درک هستی آلودهی زمین و یأس ساده و غمناک آسمان و ناتوانی این دستهای سیمانی. فروغ فرخزاد ✍️ ...
دیانای صمیمی و وفادارم؛ امشب که قلم بر کاغذ میلغزانم، تمامِ دنیا در سکوتی بلورین فرو رفته است. نمیدانی چقدر مشتاقم که در این لحظاتِ جادویی کنارم بودی تا با هم از پشتِ پنجره، شاهدِ رقصِ شورانگیزِ دانههای برف باشیم. به قولِ آن شعرِ زیبایی که برایت خواندم، آسمانِ «آونلی» امشب چقدر کوتاه شده و دانهه ...
دیانای عزیزم، صمیمیترین دوستِ روحِ من؛ نمیدانی چقدر مشتاق بودم که در این عصرِ سردِ ژانویه کنارم بودی. اکنون که برایت مینویسم، خورشید مانند یک اخگرِ کوچک و لرزان، میان دو تاریکیِ ژرف آویخته است؛ گویی روز به قدری کوتاه شده که تنها مجالی برای یک رویای شیرین باقی میماند. از پنجرهی اتاقم به بیرون می ...
من چون ابری تنها، سرگردان بودم، ابری که در اوج، بر فرازِ وادیها و تپهها شناور است، که ناگاه، انبوهی را دیدم، لشکری از نرگسهایِ زرین را؛ در کنارِ دریاچه، و در زیرِ سایهسارِ درختان، که در نسیم، بالفشان بودند و میرقصیدند. پیوسته و بیانته، همچون ستارگان، که در کهکشانِ راه شیری میدرخشند و چشمک می ...
آری آغاز ، دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست فروغ فرخزاد ✍️ هشتم دی تولد فروغ جانِ فرخزاد گرامی باد... روحت شاد...🌹 ...
من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم فروغ فرخزاد ✍️ ...
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیدهی شب میکشم. پرنده مردنی است دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیدهی شب میکشم چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانیِ گنجشکها نخواهدبرد ...
در طنینِ زنگهای سالِ نو... آنگاه که زنگها در سکوتِ نقرهایِ شب، پایانِ فصلی و آغازِ فصلی دیگر را بشارت میدهند، دعای من از میانِ شاخسارانِ کاج و دانههای رقصانِ برف به سوی تو پرواز میکند. آرزو میکنم در سالِ پیشِ رو، ساعتهایت نه با ثانیهها، که با «شادیهای بیوقفه» و «سرورِ جاودانه» شمارش شوند ...
به یادگار برای تو... در این روزهای کوتاهِ دیماه، که خورشید چون جرقهای زرین در میان دو شبِ بلند آویخته است، به تو فکر میکنم. بیرون از اینجا، رودخانه در زیر تورِ سیاه و ظریف شاخههای عریان، به خوابی سپید فرورفته و دنیا به آرامشی کلاسیک پناه برده است. محبوبم، بگذار برف ببارد و دنیا را چون کیکی خامه ...