جلوی مغازه .جلوی مغازه ای کوچک .جلوی مغازه کوچکی که بسه توپ های رنگارنگ دارد .جلوی مغازه ی کوچکی که یخچال نوشمک دارد بسته های چیپس و پفکیخچالی هم برای نوشابه داردپیمردی نشسته پیرمردی که عصا زیر چانه گذاشته و به خیابان خیره است .میخواهم خودم را به جای او بگذارم من کسی هستم که با لباس آبی و شلوار آبی ...
حداقل تو 05/05/05 پیام بده حالمو بپرس. ...
از نظر دادن و پاشیدن پند و اندرز دست کشیدهام. بیشتر از خودم، چیزهایی که بوده، چیزهایی که هست و چیزهایی که دوست دارم باشد میگویم. بقیهاش مهملات روزهای زندگی یک ایرانی است. چیزهای رُند را دوست ندارم. چیزهایی که رند هستند، خیلی بینقص بهنظر میرسند حتی اگر آن رندبودن در چیزی اثر خاصی هم نداشته باشد ...
دیروز که بعد از کلی ور رفتن با دستگاه آبشیرینکن فهمیدم مشکل از چیه و بردمش پیش تعمیرکار، گفت آداپتورش خرابه. ازش پرسیدم که آداپتورهاتون چه قیمتیان؟ گفت «۱و۸۰۰ داریم، یهتومنی (یک میلیونی!) هم داریم.» همون لحظه یاد سه سال پیش افتادم که همین دستگاه آبشیرینکن رو که جزو گرونقیمتها و موتور تایوانی ...
چند روز پیش داستان اسباببازی ۵ را دیدم. مثل همیشه، انتظار داشتم دو ساعت با وودی و دوستانش بخندم و کمی هم دلتنگ کودکی شوم. اما چیزی که بیشتر از همه ذهنم را درگیر کرد، نه وودی بود و نه باز. «لیلی پد» بود!! وسیلهای که قرار نبود کودک بدی بسازد؛ فقط میخواست همهچیز را […] نوشته داستان اسباببازی ۵، هو ...
همهچیز در معرض فروش با نوشته و کارگردانیِ حمیدرضا سنگیان خیلی کوچکتر از آن است که فُرم و مفهومی داشته باشد. این اثر که باید دربارهی آن گُفت: کارگردان یه چیزی از سینما دیده امّا یاد نگرفته چگونه سینما بسازد، از همان اپیزودِ آمپاس که موسیقی را از بند گسیخته در سکانسی بکار میگیرد مشخص میشود که چقد ...
اگر طول جاده مقابلم را بگیری و همانطور برانی به تهران یا یا کالیفرنیا میرسی .پیرمرد پشت سری سرفه میکرد و راننده مرا به خاطر رعایت نکردن ادب ملامت میکرد .چشم های راننده مثل وزق بود و در آن نور خورشی که مستقیم به شیشه میخورد مثل یخ بزرگی در لبوان ویسکی میدرخشید .اطرافم درخت بود و باد و یک رودخانه که د ...
از آن روزهایی بود که دلم نمیخواست از تحت خواب بیرون بیایم. همه روزهای قبل از آن و بعد از آن هم همینطور بودند. تخت نسبتا کوتاه و قدیمی که طبقه دوم آن کسی از کرمان میخوابید. تختها آنقدر آش و لاش شده بودند که شبها در آن آسایشگاه مرطوب که گاهی سرد بود و گاهی از شدت گرما باید لخت میشدی، فقط صدای جی ...
پا از خانه بیرون گذاشتم ، خیابان خلوتی بود با درختان و ماه و نور زرد تیر های چراغ برق آسمان مثل اقیانوسی بود ...............................مثل سایه ای در پیاده رو افتادم و شنا کردم . 0000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000000شنا کردم و شنا کردم ماشین ها از کنارم میگذش ...
مقدمههوش مصنوعی دیگر فناوریای نیست که فقط در اختیار پژوهشگران یا شرکتهای بزرگ فناوری باشد؛ بلکه به یکی از مهمترین مهارتهای موردنیاز برای طراحان، توسعهدهندگان، پژوهشگران، کارآفرینان و تمامی فعالان حوزه فناوری و خلاقیت تبدیل شده است.برای تقویت دانش خود در زمینه مفاهیم پایه و کاربردهای عملی هوش مص ...