برای بار هزارم تمرین خوشنویسی خط نستعلیق تحریری را شروع کردهام. واقعیتش هر سال اول تابستان برنامه همین است. با خودم میگویم: «چطور سر کلاس از بچهها میخواهی شبیه خط کتاب فارسی بنویسند و نستعلیق تحریری را رعایت کنند، اما خودت سر سوزنی هم در آن مهارت نداری؟! تا اول مهر وقت داری یادش بگیری.» دو سه ت ...
تفریح این روزهایمان شده دور زدن با موتور در هوای دلپذیر شبانگاهی. گاهی هم داخل پارک قدم میزنیم و چیپس و پفکی باز میکنیم و انگشتهایمان را میلیسیم، اما هیچچیز به پای بستنیقیفی در این روزهای منتهی به تابستان نمیرسد.از وقتی مریم تصمیم گرفته که قند و شکر را حذف کند، شدهام پسربچهای هفتهشتساله ک ...
صاحبخانه قرار است زنگ بزند و از مبلغ اجارهٔ جدید رونمایی کند.آموزشوپرورش نامه زده که معلمان ابتدایی دلخوش به مدرسهٔ فعلیشان نباشند؛ قرار است ناکجاآبادها را بین همه تقسیم کنند.اینترنت آزاد هم که دُرّ گرانیست که به هر کس ندهند!آمریکای جهانخوار هم دستبهکمر، بین ادامهٔ جنگ یا صلح و دوستی معطل ما ...
به این فکر میکنم که این تهماندهٔ حسابم چقدر دوام میآورد؟ هر مغازه برای خریدهای عادیِ روزمره، مثل دشمنی خونی حمله میکند و صفرها و رقمهای حسابم را میبلعد. اما موشکهای اصلی را همان اول ماه، اجارهخانه و قسط و قرضها شلیک میکنند. خرده درآمد اینترنتی هم که داشتم، به لطف یکطرفه شدن و نفستنگیِ ای ...
ساعت ۶ صبح با غرش آسمان بیدار شدم. درِ تراس را باز کردم و پرده را کنار زدم. مریم قبل از من آنجا بود. نورِ خورشیدِ تازه طلوع کرده در اولین صبح سال ۱۴۰۵، میان صدای بهشتی باران چنان زیبا میدرخشید که نظیرش را فقط در فیلمها دیده بودم. کاش ضربالمثل «سالی که نکوست از بهارش پیداست» راست باشد… ...
زمانی که بچه بودم، نوروز برایم در کوچههای خاکی روستا، خانهٔ خشتی مادربزرگ و هیاهوی تمامنشدنیِ قوم و خویش معنا میگرفت. بزرگتر که شدم، نوروزِ من گره خورد به تماشای کلاهقرمزی و ایرج طهماسب و پسرعمهزااااا و انتظار برای بازگشت برادر بزرگترم از تهران.اما نوروز امسال، شبیه ماهیِ قرمزی است که میان دس ...
این شب و روزهای جنگ یک عادت قدیمی را در من زنده کرده است. برگشتهام به ده دوازده سال قبل؛ زمانی که شبها مینشستم و وبلاگهایی را که دنبال میکردم شخم میزدم. آرشیوشان را زیر و رو میکردم و روایتهایشان را مثل تکههای پازل کنار هم میچیدم تا گوشهای از شخصیت نویسندهٔ پشت واژهها برایم نمایان شود.می ...
واقعیت این است که در این جنگ غمبار، جز نوشتن راهی برای فرار ندارم. باید بنویسم تا گرههای مغزم باز شوند. باید بنویسم تا بتوانم بهتر تحمل کنم. باید بنویسم تا رهاتر شوم. باید بنویسم تا بتوانم شبها مغزم را غلاف کنم، سرم را روی بالش بگذارم و بخوابم. نوشتن، امتداد لحظه است در زمان. مینویسم تا حالم را ...
ساعت ۶:۳۱ صبح است. هوا هنوز پردهای از تاریکی بر تن دارد. نماز صبحم را خواندهام و حالا روبهروی مریم نشستهام و منتظرم چای در نعلبکی سرد شود. بوی آبگوشتی که مریم برای ناهار بار گذاشته کل خانه را برداشته است.ده دقیقه دیگر در صف نانوایی سنگک، منتظر نان داغ خواهم بود. یک ساعت بعد، جلوی تختهٔ کلاس، با ...
دیشب بعد از کلی خلال کردن پیاز، له کردن یک حبه سیر، و مخلوط کردن زعفران، فلفل و ادویههای مختلف با تکههای ماهی قزلآلا، امروز ظهر ماهیهای سرخشده با ظاهری لذیذ روی سفره چشمک میزدند. اما همین که اولین لقمه را خوردیم، انگار قاشق را زده باشی ته استخری پر از لجن! ...