وقتی پسربچهای بیش نبودم، مسئولیت خرید شیر با من بود. آنوقتها شیرهایِ پاکتی را بعدازظهرها بین مغازهها تقسیم میکردند و به هر نفر هم نهایتاً دو پاکت شیر بیشتر نمیدادند، و من هر روز بعدازظهر دوچرخۀ سبزرنگم را سوار میشدم و با مقدار پولی که مادرم دستم میداد میرفتم برایِ خرید شیر. خوشحال بودم از ...
آهای پسرِ جوانِ بیست و چند ساله؛ به تو حسودیم میشود!وقتی دخترت را بغل گرفتی تا از پنجرۀ اتوبوس بیرون را تماشا کند، مقداری رشک من را در آوردی. وقتی هم که با انگشتت اشاره کردی به لحظهای بیرون از اتوبوس و دخترت نگاهش را به آنجا چرخاند، بازهم حسودیم شد؛ ولی قابلتحمل بود. اما وقتی که دخترت گفت: «بابا ...
چرخوفلک قدیمی از کارافتاده، همیشه بالای تپۀ نزدیک آبشار بود. قرار هم نبود که جایی برود. آثار زنگزدگی رویش، مثل مویی سپید، نشان از عمر و تجربهاش بود. بالا و پایین رفتنش برای همیشه متوقف شده بود و در نقطهای ما بین بالا و پایین ثابت شده بود. شب و روزش فرقی نداشت وقتی ثابت و بیحرکت، خیره به گذر زما ...
لبهٔ راهپله شوخیای احمقانه کرد و همانطور که دراز کشیده بود خواست پاهایش را بیندازد لایِ پاهایم. اگر حواسم نبود با سر میافتادم پایین پلهها! اعصابم به هم ریخت از این شوخی خطرناک. برگشتم و با عصبانیت تمام داد زدم! بچه کُپْ کرد!! توقعش این بود که من بخندم. با دستم زدم به پاهایش. محکم خورد. با عصبان ...
خیلی موضوعات و خیلی از موارد هستند که قابلیت نوشته شدن را دارند و من نمینویسم. نه از روی بیحوصلگی و تنبلی. نمینویسم چون میخواهم حس آن لحظه را در اعماق وجودم نگه دارم. میخواهم در آن لحظه تا مرز فراموشی دنیا قدم بردارم. میخواهم مثل رازی باشد که در دهلیزِ قلبم دفنش میکنم و چند بیل خون رویش میری ...