وقتی به کتابخانهٔ نسبتاً کوچکم نگاه میکنم، انبوهی از کتابهای خوانده نشده خودنمایی میکنند. وقتی سجادهام را روبهقبله پهن میکنم، انبوهی از نمازهای قضا شده در ذهنم جا میگیرند. وقتی صفحهٔ لپتاپم را باز میکنم، انبوهی از کارهای انجامنشده ردیف میشوند. وقتی خودم را در آیینهٔ قدی نگاه میکنم، انبوه ...
شب بود و در مغازهٔ مرغ و ماهیفروشی که کمی هم شلوغ بود، منتظر بودم تا نوبت من شود. پیرمردی که یک گوشش سمعک داشت، به یخچال شیشهای سمت چپم اشاره کرد و پرسید: «اینا تیلاپیاست؟» فروشندهٔ پشت ترازوی دیجیتال سرش را به علامت تأیید تکان داد. پیرمرد دو بستهٔ تیلاپیای یخزده برداشت و گذاشت روی ترازو، و من کن ...
«قبول نهایی!»؛ این جمله را سایت سنجش پایین کارنامهام نوشته بود. بعد از دو سال سربازیام؛ تنها هدفم رسیدن به همین جملهٔ سبزرنگ بود، و خب بعضی از هدفها و جایگاهها در زندگی هست که باید برایشان از جان مایه گذاشت تا بعداً که ریشمان رو به سفیدی رفت و تارهای موی سفید در میانسرمان میدرخشیدند؛ حسرتش نما ...
تو بزرگترین زیبایی این روزهایم هستی. روزهایی که پیدرپی هم میآیند و تکرار میشوند و تنها تو هستی که برایم تکرارناشدنی میمانی. من هر روز این زندگی را با چشمان تو دوست دارم، با دستپخت محشرت. با مهربانی قلبت، و حتی با غُرغُرهای گاهی اوقاتت. وقتی بوی عود کل خانه را بر میدارد من میدانم که گلها آبش ...
میدانم که باید انگشتانم را بر روی این صفحه بزنم و واژهها را در کنار هم جا بدهم و جملات را به هم پیوند بزنم. دیگر بس است این سکوت امتدادیافته از زمستان. وقتش است که داغی تابستان روح و مغزِ گرفتهام را نرم کند و شروعی دوباره داشته باشم. وقتش است از بوی گلهای کنار خیابان بنویسم یا از فیروزهای آبیِ ...
نوشتن چیزی نیست که بتوانم ترکش کنم، یا فراموشش. مهم نیست که خوب مینویسم یا نه، یا اصلاً درست مینویسم یا اشتباه؛ همیشه دلم خواسته است که کلمات را کنار هم بچینم و جملهها را به هم گره بزنم. اما شروع که میکنم، واژهها هرکدام در گوشهای پنهان میشوند. انگار بسمالله گفتهام و چاقو به دست آمادهٔ ذبحشا ...
آشپزخانه قلب خانه است؛ وقتی از داخلش بویِ نیمرو و فرنی و قرمهسبزی و پیازداغ بیاید یعنی «تالاپ!» وقتی هم بعدازظهری بویِ کیک کل ساختمان را بردارد یعنی «تولوپ!» مهم نیست اگر مقداری آشپزخانهات کوچک باشد؛ اتفاقاً قلب که کوچک باشد، غم و غصه جا نمیشود و حکایت قلب خانهات میشود حکایت قلب گنجشک. ...
احسانی در وجودم زندگی میکند که از رهاشدگی رنج میبرد! خیلی وقت است که رنج میبرد. البته مدت زیادی را منکر این قضیه بود و با خودش تکرار میکرد که «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی را فوت آبی!» «تو تنهایی ...
اُوِه عزیز؛ سلام.شاید با دیدن این نامه و باز کردنش بگویی که «این نامه رو کدوم احمقی اشتباهی انداخته داخل صندوقخانۀ من» اما این نامه برای تو نوشته شده است. راستش قبلاً هم گفته بودم که ممکن است روزی دلم برایت تنگ شود و امروز دقیقاً همان روز است.من از ایران دارم برایت نامه مینویسم. درست از کشورِ همان ...
دیشب وقتی تو اتاقم نشسته بودم، برق خانه برای چند ثانیه قطع شد و دوباره وصل شد. داشتم «بند محکومین» را میخواندم که دوباره قطع شد و این بار وصل نشد! بلند شدم تا از پنجرۀ اتاقم تیرِ چراغبرق را دید بزنم. میدانید چه دیدم؟ یکدنیا برف! سفیدیِ برفهای به زمین نشسته را میشد حتی در تاریکیِ تیرهای خاموش ب ...