ژانویه روزها کوتاهند و خورشید، چونان جرقهای کمفروغ در میانِ دو تیرگیِ شب آویخته است. ردّپاهای برفی و سنگین بر کفِ اتاق نقش میبندند، و پالتوهای پشمی، پشتهپشته در کنارِ در روی هم میلغزند. رودخانه، گویی در خوابی سپید یخ بسته است و در زیرِ تورِ سیاه و ظریفِ شاخساران، آرام گرفته. آسمان کوتاه است و ب ...
روزِ عید در سپیدهدمِ عید، برف نرم و ضخیم و سیمین بر زمین نشسته بود؛ اما بابانوئل، در سکوتِ شب به دیدارِ ما آمده بود. او جورابِ کوچکِ مرا پر کرده بود؛ میدانستم که فراموشم نمیکند. آه، سپاسگزارم بابانوئلِ مهربان؛ شاید روزی تو را به چشم ببینم. تو همیشه با من چنین رئوف بودهای؛ وقتی روزِ عید فرا میرس ...