برا تولد میم، به دوستم سپردم یه کیک کوچولو و یه دسته گل بگیره میم رو سورپرایز کردم و خیلی خوشحال شد مناسبت ها همیشه برام مهم بودن اما برا روز پدر کاری نکردم پیرالسال برا بابا ساعت گرفتیم همون ساعتی که تو تصادف دستش بود و شکسته اش رو با انگشترش تحویلم دادن چون عکس العمل اش رو دوست نداشتم(کادو رو به پ ...
هروقت که به ذهنم میرسه کاش با پدر و مادرم فلان کار رو انجام میدادم کاش همیشه پیششون بودم کاش بحثی نبود کاش... یه تو دهنی محکم به خودم میزنم نمیتونم جلوی هجوم این کاش ها رو بگیرم اما خب واقعیت اینه که من هم همین یکبار زنده ام مگه چکار کردم مگه چی گفتم همه با پدر و مادرشون بحث شون میشه نباید خودمو با ...
دیشب تا ساعت چهار مراقب میمچه بودم اما دیگه حس کردم نمیتونم پس میم رو بیدار کردم و خودم خوابیدم بیدار که شدم، مامان میم اینجا بود میمچه رو حمام داد و گرفتش که من و میم بخوابیم الان که از در بیرون رفت، گریه ام گرفت امروز از اون روزهاست که خوب نیستم و نمیدونم به کی یا به چی پناه ببرم چی بگم ؟ دلم میخو ...
باید حتماً با تراپیستم صحبت کنم اما نمیدونم بشه حضوری این کار رو کرد یا نه میم که میگه میتونیم بریم و اون یک ساعت، مراقب میمچه باشه اما فکر نکنم من و میمچه طاقت بیاریم آپشن غیرحضوری هم دارم باید خودم رو تخلیه کنم از این همه فشار یک عالمه حرص دارم از رفتار اطرافیان، مخصوصاً خاله ها هی میخوام یه زهری ...
امروز با میم ، میمچه رو بردیم بهداشت گفتن دور سرش نسبت به دفعه قبل ، زیاد رشد کرده راستش یکم نگرانم کردن، اما خب چه میشه کرد بعد هم رفتیم خونه مادر شوهر ، و من یکم خوابیدم عصر هم میمچه رو بردیم آزمایش تیروئید جا پارک نبود و تنهایی بردمش خانومی که نمونه رو گرفت، میگفت چه مادر و پسر شجاعی... میمچه ی ق ...
مامان دو سری مهمون تماس گرفتن و گفتن میان دیدن من و میمچه مامان، تو نیستی که خونه ام رو دسته گل کنی خونه ام بهم ریخته مامان قشنگم نمیتونم هم به میم برسم، هم به خونه،هم از مهمون ها پذیرایی کنم حتی به خودم هم نمیتونم درست برسم مامان هزار تا غذا بود که میخواستم یادم بدی اقدامی نکردم چون فکر میکردم کلی ...
دلم میخواست تصمیم گیری برای وسایل و خونه ی مامان بابا رو به بعدتر موکول کنم خیلی بعدتر اما واقعیت اینه که پدربزرگ اوضاعش خیلی بده و معلوم نیست تا کی زنده بمونه و اگر فوت کنه، چون یکی از وراثش ایران نیست، از نظر قانونی به مشکل میخوریم یعنی تا وقتیکه زنده است باید قال قضیه کنده شه و خود این هم از بدش ...
یکی از چیزایی که همیشه سرش با بابام بحث داشتم، شرکت تو مراسم ختم بود همیشه شاکی بودم از اینکه چرا هر مراسمی باشه ، انقدر مشتاق و سریع خودتون رو بهش میرسونید حتی بعد از مراسم، وقتی دور و ور صاحب عزا خلوت شد، میرید بهشون سر میزنید راستش بیشتر از اضافه کاری هاشون حرصی میشدم و واقعاً هم غیرضروری بود بنظ ...
حالم بدترینه امروز رفتیم سر مزار بخاطر چهلم، حسابی شلوغ بود میمچه رو خونه پیش مادرشوهر گذاشته بودم و حسابی زار زدم الان هم حالم بدترینه میمچه شب ها خیلی اذیت میکنه و گریه هاش رو برنمیتابم دیشب صد بار بهش گفتم زهرمار، و عذاب وجدانش یقه ام رو گرفته حس میکنم مامان خوبی نیستم و این باعث میشه کمتر دوسش د ...
همه اش یاد کامنتی میفتم که چند وقت پیش گرفتم انگار زندگیت، فیلم سینماییه همین الان جلو روم میمچه رو میبینم که داره هفته ی دوم زندگیش رو تجربه میکنه و اون طرف پدربزرگ که از شدت لاغری، فقط استخوان و پوسته بحدی لاغر شده که اصلا اون قیافه رو نداره اما معلوم نیست داره آخرین روزهای زندگیش رو طی میکنه، یا ...