درست نیست هراز چند گاه فکر کند کمی سپید کمی هم سیاه فکر کند درست نیست برای گذشتن از عشقت شبیه عابر تنها به راه فکر کند کمر نبسته به قتل پرنده بودن خود به هر چه هست بدون صلاح فکر کند شقیقه است و طپانچه شیقیه است و غروب کمی به خودکشی با سلاح فکر کند بگو که کهنه شده نقش این پتویی که به سر کشیده پلنگی ب ...
گرد می گیرم آنقدر که طبقه طبقه فراموشی به سراغت بیاید وقتی قطار می رود برفهای را پراکنده کند و پرندگان توده ای ابر باشند که آسمان را جابجا می کنند هنوز خداحافظی به هیچ وجه از سلام شروع نمی شود آنها که به تنهایی می روند از جهانی بزرگ به کوچک پناه برده اند بی ایستگاه و وقفه ای بلند آنقدر کوتاه که در ...
میله ها ، فنس های سُربی رنگ راه را بر نگاه می بندند تا بگیرند از قفس در را تو اسیری ، اسیر خواهی مرد از توهم فرار کن ،حس کن خود کشی می کنی کبوتر را گُر نگیر از زمانه ی نامرد آه دامن نگیر خواهی شد چای لب سوز خون دل دم نیست از چه می سوزی از درون خودت بغض بی طاقت سم آور را دشت های زمانه پر شده از لاله ...
دورانِ داد خواهیِ و بیداد کافی است لطفا سکوت ، این همه فریاد کافی است لطفا سکوت ،پرده ی گوش جهان ما از هم دریده ، دست مریزاد، کافی است عشق و جنون نداد بجز اشک و خون ثمر جمع میان باقیِ اضداد کافی است از من نخواه معترف عشق تو شوم یک آن نگاه ما بهم افتاد کافی است از بند دل سپردن ِبی جا به این و آن انگش ...
با دشنه ی لب تشنه تکلم نکن ای دل با مردم دیوانه تفاهم نکن ای دل با عقل رفاقت کن و با ذهن پریشان در مسئله ی عشق، تَزاحُم نکن ای دل دیوار ترک دار زمین می خورد آخر تکیه به هواخواهی مردم نکن ای دل گرگی ست شبیخون زده بر گله ی میشی هر صبح دم احساس ترنم نکن ای دل با قصد هلاک تو به میدان زده ماتم بر دشمن جا ...
تکهابری که بر جراحتم میبارد شاید مسیرِ زخمها را بشوید جابهجا کند و تکهای از ماه به وسعتِ اندوهی ناخواسته غایب است آنقدر که آنکه حاضر است به دیدارِ شرم برود آیا ماه شب را میسوزاند یا شب پنجرهایست رو به اندوه نیمهباز که بازیِ آینه را نمیفهمد من پشتِ تمام این تردیدهای نیمکاره خودم را به رو ...
داغی به دل دارد نشانش بر جبین نیست دردی که دارد ریشه هایش درد دین نیست از آسمان پایین بیفتند این پرنده تقصیر دامی پهن بر روی زمین نیست بی شک ترک برداشتن از دست دنیا زیبنده ی انگشتری دلخون نگین نیست آنچه سر این سفره آماده است چیزی غیر از شراب و نانِ شام آخرین نیست عشقی که می گفتند: عشقی آتشین نیست مز ...
دلم خوش است بر این جاده گام بگذارد به راه من بنشیند و دام بگذارد دلم خوش است دل من به میزبانی تو جلو بیاید و سنگ تمام بگذارد وپیشکش به تفاخر فدای چشمانت نشسته ، بر سر سفره دوجام بگذارد مباد بر سر این سفره چشم تو، نانی که خورده است به خون حرام بگذارد قرار بود دراین دشت بی در و پیکر غزال منظره ای خوش ...
افکار سست را سر و سامان نمی دهی دست کسی بهانه ی باران نمی دهی آتش به پا نکن که خلیلی ست سوخته پیراهنم ، که عطر گلستان نمی دهی آبی برای زنده نگه داری دلم هرچند وقت ؛ دیر ، به گلدان نمی دهی آزرده خاطر است دلت دست هیچ کس محض رضای خاطر خود ،نان نمی دهی رودی که در مسیر مکافات می روی جز دست و دل به سینه ی ...
ای که دلتنگ تر از ابر بهاری با من بخت یارم شده و باز تو یاری با من دوستت دارم اگر هیچ نمی دانی تو وقت آن است که یکریز بباری با من آسمان در قفسی تنگ نمی گنجد ، یا نکند که صنمی هیچ نداری ، با من چشم در چشم من اندوخته ای دنیا را ... داری امروز سراسیمه چه کاری با من پشت پا می زنی و می کشی ام پیش به دست ...