به کوهِ سختِ بی مردم، رَود آرام و چین ور چیندر آن جنگل که جانور نیست چون آدم، سیهکار اش،گذارد گامبه غارِ تنگ و تاری تا بَرَد پیغامآسمان انگار دارد اش در بندمی رود با رود می کند پیوندنایدش لبخندزیود او با دیو، سال هایی چندسَجعِ ناخواناست بر زبان، وِرد اشمی پرد در باغ، شاپرک گِرد اش،می خُند گویی جاد ...
دارد سیاه می شود ام بخت، ای زمینپوشانده غم به تن ام رخت، ای زمان ...
مائیم و نه اهل ایم و نه الواطِ خرابات،حالی اگر ام هست، همان حالِ نَزار استگفتند: عروس ئی ببر از خانۀ ما، مرد!گفتم: نه به دار است عروسی نه به بار است ...
آن شباهنگامه کز دوری بَرَد خو زاسمان، اختر وان دمی کان سجع با شب می خورَد ساغر رسد با او سرودی کاو خُنَد در گوش خاکستر زند شب سازِ دیگرآن پتی یارک برآید کش ز خاکاندر دَمَد باد از دهانم زو کند چون، وِرد رویَد بر لبانم:های! من سرگیجه دارمنیست پیدا کس گشاید در؟!نیست پیدا بر زمین، پت یاره ای دیگر؟! ...
برده از ما کام وُ جامی خورده از ما خون و بزمی کرده بر پا، دیوِ مازن. تارتار ئی، لرزان دودۀ جانکنِ جاده، اهرِمَنِ شب: مامَطیرا رفته در برف فرو آذری در جؤزا مَهِ تارا مدهوش ابرهای سیهي مانده بجا دیو مازن، تنها. ...
بار دیگر باد مانا گیسوان نهر شان از جوهرِ أسود دوات از زر به جنت، ماهِ دی بر دَلوْ بادا خیزران از خامهٔ فرّ باد تَر ...
مامَطیرابر گلوی ام تیغ را گردانی ار،پولکِ زرینِ ماهیها معلق می شوندبر سریرِ روشنِ خورشیدِ آبستن،دوچشمِ مارهاریز و مغلق می شوند ...
(۲۰۰۴) ...
ماه دی بر دَلوْ پیدا، درهمیزد پی کند، هیمیاش افروختهوز نهیب اش پیغام: مَسمَغانِ کوهِ پی کَنداَندرون! مامطیراتان سبز، آشکاراتان دلفاش گویند همه مَغهاتان، سرّباد اَئیرا (نهر شان اَسود) دوات از زرنقوشِ ماهِ دی بر دلو، باداــ خیزران از خامهء فرّ باد تَرباد اَئیراتان (دبستان، ایرگون) کِلکِ نِی تان پُ ...
(می کند قشلاق ارزمون، بی جان!..) این سجعه ها را به دنباله همدیگر زمزمه کنان از پشت آبشخورهای بابا می شنیدم (..می برند اش، بر دست ها، خویشان! می شنوی؟! ..سوی گورستان، سوی گورستان سوی گورستان). ارزمون مرده بود و به ده مامطیر آورده بودند تن اش را تا به خاک بسپارند. ...