دلم خوش است بر این جاده گام بگذارد به راه من بنشیند و دام بگذارد دلم خوش است دل من به میزبانی تو جلو بیاید و سنگ تمام بگذارد وپیشکش به تفاخر فدای چشمانت نشسته ، بر سر سفره دوجام بگذارد مباد بر سر این سفره چشم تو، نانی که خورده است به خون حرام بگذارد قرار بود دراین دشت بی در و پیکر غزال منظره ای خوش ...
افکار سست را سر و سامان نمی دهی دست کسی بهانه ی باران نمی دهی آتش به پا نکن که خلیلی ست سوخته پیراهنم ، که عطر گلستان نمی دهی آبی برای زنده نگه داری دلم هرچند وقت ؛ دیر ، به گلدان نمی دهی آزرده خاطر است دلت دست هیچ کس محض رضای خاطر خود ،نان نمی دهی رودی که در مسیر مکافات می روی جز دست و دل به سینه ی ...
دلم برف میخواد… از همون برفهایی که صدا رو میبلعن و دنیا رو ساکت میکنن تا فقط نفسِ ما شنیده بشه. دلم برف میخواد و تو که کنارم باشی، دستهامون سرد، دلهامون داغ، و خندههامون بیهوا روی سفیدیِ زمین پخش بشه. میخوام با تو قل بخورم روی برف، بیقصدِ بلند شدن، بیفکرِ خیس شدن، فقط افتادن… فقط خندیدن… ...
ای که دلتنگ تر از ابر بهاری با من بخت یارم شده و باز تو یاری با من دوستت دارم اگر هیچ نمی دانی تو وقت آن است که یکریز بباری با من آسمان در قفسی تنگ نمی گنجد ، یا نکند که صنمی هیچ نداری ، با من چشم در چشم من اندوخته ای دنیا را ... داری امروز سراسیمه چه کاری با من پشت پا می زنی و می کشی ام پیش به دست ...
آدم اگر چه میوه ی ممنوعه چیده است خیری به هیچ وجه پس از آن ندیده است شاید بهانه است که انسان رو سیاه با یک فریب پرده ی عصمت دریده است شیطان کجاست غیر همین عشق ناگزیر عشقی که با جنون به تفاهم رسیده است حتمن خدا برای گرفتاری بشر در دام پهن عشق مرا آفریده است مجنون تر از شمایل بید است روی من بیهوده نیس ...
بغل کن مرا نه برای آرام شدنِ من، برای آرام شدنِ جهانِ کوچکی که در سینهام بیقرار میتپد. بغل کن مرا جوری که شانههایم یادشان بیاید پناه یعنی چه، و قلبم بفهمد هنوز جایی هست که میشود نفس را بیترس کشید. بغل کن مرا وقتی حرفی ندارم، وقتی خستهام از قوی بودن، وقتی زن بودنم دلِ نوازش میخواهد نه قضاوت. ...
برای شانه کردن موهایم، اول باید دلم آرام باشد… انگار هر دندانهی شانه، از میان فکرهایم عبور میکند، گرههایی که نه در مو که در جانم نشستهاند. موهایم را که رها میکنم روی شانههایم، زن بودنم از نو نفس میکشد. حرکت آرام دست، لمس کشدار مو، و آن مکث کوتاه که فقط یک زن میفهمد یعنی چه جایی میان مراقبت ا ...
مردانگی بلد بودنِ امنیت است. بلد بودنِ آرام کردنِ زنی که دنیا از همه طرف به او هجوم آورده. مرد آن نیست که صدا را بلند کند، دست را سنگین، و نگاه را طلبکار. مرد کسیست که حضورش دل را قرص میکند، نفس را آهسته، و زن را بینیاز از جنگیدن. مردانگی یعنی کنارش بتوانی خودت باشی بیترس، بینقاب، بیدفاع… یعنی ...
ناز میکنم نه از سر لوسبازی از سر زن بودنم ناز میکنم چون دلم بلد است آهسته راه برود آرام بخندد و با یک نگاه، حرفهای ناگفته را بگوید زن که باشی ناز، زبان دومِ دلت میشود وقتی دلت میخواهد بیصدا خواسته شوی بیتقلا دوستداشتنی باشی ناز من نه ضعف است نه ادا قدرتیست لطیف که جهان را وادار میکند یک ق ...
بوسه اتفاقیست که قبل از لبها در دل میافتد. جایی که دلتنگی راهِ نفس را میبندد و تنها راهِ نجات نزدیک شدن است. بوسه یعنی سکوتِ مشترکِ دو دل، یعنی من تمامِ زن بودنم را در فاصلهی یک نفس به تو میسپارم. وقتی لبها مینشینند، زمان فرو میریزد، دنیا عقب میکشد و من در امنترین جای جهان گم میشوم: میان ...