ناز میکنم نه از سر لوسبازی از سر زن بودنم ناز میکنم چون دلم بلد است آهسته راه برود آرام بخندد و با یک نگاه، حرفهای ناگفته را بگوید زن که باشی ناز، زبان دومِ دلت میشود وقتی دلت میخواهد بیصدا خواسته شوی بیتقلا دوستداشتنی باشی ناز من نه ضعف است نه ادا قدرتیست لطیف که جهان را وادار میکند یک ق ...
بوسه اتفاقیست که قبل از لبها در دل میافتد. جایی که دلتنگی راهِ نفس را میبندد و تنها راهِ نجات نزدیک شدن است. بوسه یعنی سکوتِ مشترکِ دو دل، یعنی من تمامِ زن بودنم را در فاصلهی یک نفس به تو میسپارم. وقتی لبها مینشینند، زمان فرو میریزد، دنیا عقب میکشد و من در امنترین جای جهان گم میشوم: میان ...
باران که میبارد، من زنتر میشوم… نه از آن زنهایی که پناه میگیرند، از آنهایی که میایستند زیر آسمان و اجازه میدهند قطرهها روی گردنشان راه بروند و تنشان را به یاد بیاورند. باران میبارد و من دلم میخواهد لباسم کمی نازکتر از معمول باشد، نه برای دیده شدن، برای حس شدن. برای اینکه بفهمم هنوز زنده ...
بیا با هم رقص تانگو برویم نه برای نمایش، نه برای نگاه دیگران. بیا برای آن فاصلهی کوتاهی که بین قدمهایمان نفس میکشد، برای آن مکثهای داغ که دستت پشت کمرم دنیا را کند میکند. تانگو یعنی من با تمام تردیدهایم به تو تکیه بدهم، و تو بیآنکه مالک باشی راهنما باشی. بیا بچرخیم جوری که غمها سرگیجه بگیرند، ...
صبح و من با موهایی که هنوز بوی خواب میدهند و دلی که زودتر از چشمهایم بیدار شده… صبح وقتی عاشقی، حتی نور هم آهستهتر راه میرود که مبادا دلِ زنی را که تازه عاشق شده بلرزاند. من یک زنم با پیراهنی نازک از دلتنگی که صبح را با فکرِ تو روی تنم میکشم. عاشقی برای من همین است اینکه قبل از قهوه قبل از آین ...