وقتی کسی هست که میفهمتت لازم نیست حرف بزنی… میاد نزدیک، بیسؤال، با یه بغلِ طولانی که میگه: «من هستم». وقتی کسی هست که میفهمتت، خستگیت رو با دستاش جمع میکنه، سرت رو میذاری روی شونهش و دنیا همونجا مکث میکنه. یه بوسِ آروم، وقتی کسی هست که میفهمتت، بغلت امنه، بوسش مرهمه، و سکوت بینتون بلندتر ...
چند روزه انرژیم خیلی پایین اومده.خیلی ناراحتم 😔دوست دارم همه چی خوب بشه .ادم تنها نمیتونه حالش خوب باشه باید حال همه خوب باشه ولی نیستش.خدایا خودت کمک کن . ما مردم خیلی گناه داریما.کاش خودت بغلمون کنی دست بکشی رو زخمهامون رو غم هامون روی غصه هامون.اخه تو خدایی😍 ...
درست نیست هراز چند گاه فکر کند کمی سپید کمی هم سیاه فکر کند درست نیست برای گذشتن از عشقت شبیه عابر تنها به راه فکر کند کمر نبسته به قتل پرنده بودن خود به هر چه هست بدون صلاح فکر کند شقیقه است و طپانچه شیقیه است و غروب کمی به خودکشی با سلاح فکر کند بگو که کهنه شده نقش این پتویی که به سر کشیده پلنگی ب ...
گرد می گیرم آنقدر که طبقه طبقه فراموشی به سراغت بیاید وقتی قطار می رود برفهای را پراکنده کند و پرندگان توده ای ابر باشند که آسمان را جابجا می کنند هنوز خداحافظی به هیچ وجه از سلام شروع نمی شود آنها که به تنهایی می روند از جهانی بزرگ به کوچک پناه برده اند بی ایستگاه و وقفه ای بلند آنقدر کوتاه که در ...
وای دلم برای وبلاگم تنگ شده بود… همون جایی که میشینم بی عجله و بدون محابا مینویسم بیاینکه بخوام کسی رو راضی کنم یا چیزی رو ثابت کنم. دلم اما برای خیلی قبل ها تنگ شده که همه خودشون بودن که منم میتونستم ساده باشم، خودم باشم، غر بزنم، ذوق کنم، دلم بشکنه و دوباره جمعش کنم. اما هنوز هم وبلاگم شبیه یه گ ...
میله ها ، فنس های سُربی رنگ راه را بر نگاه می بندند تا بگیرند از قفس در را تو اسیری ، اسیر خواهی مرد از توهم فرار کن ،حس کن خود کشی می کنی کبوتر را گُر نگیر از زمانه ی نامرد آه دامن نگیر خواهی شد چای لب سوز خون دل دم نیست از چه می سوزی از درون خودت بغض بی طاقت سم آور را دشت های زمانه پر شده از لاله ...
دورانِ داد خواهیِ و بیداد کافی است لطفا سکوت ، این همه فریاد کافی است لطفا سکوت ،پرده ی گوش جهان ما از هم دریده ، دست مریزاد، کافی است عشق و جنون نداد بجز اشک و خون ثمر جمع میان باقیِ اضداد کافی است از من نخواه معترف عشق تو شوم یک آن نگاه ما بهم افتاد کافی است از بند دل سپردن ِبی جا به این و آن انگش ...
با دشنه ی لب تشنه تکلم نکن ای دل با مردم دیوانه تفاهم نکن ای دل با عقل رفاقت کن و با ذهن پریشان در مسئله ی عشق، تَزاحُم نکن ای دل دیوار ترک دار زمین می خورد آخر تکیه به هواخواهی مردم نکن ای دل گرگی ست شبیخون زده بر گله ی میشی هر صبح دم احساس ترنم نکن ای دل با قصد هلاک تو به میدان زده ماتم بر دشمن جا ...
تکهابری که بر جراحتم میبارد شاید مسیرِ زخمها را بشوید جابهجا کند و تکهای از ماه به وسعتِ اندوهی ناخواسته غایب است آنقدر که آنکه حاضر است به دیدارِ شرم برود آیا ماه شب را میسوزاند یا شب پنجرهایست رو به اندوه نیمهباز که بازیِ آینه را نمیفهمد من پشتِ تمام این تردیدهای نیمکاره خودم را به رو ...
داغی به دل دارد نشانش بر جبین نیست دردی که دارد ریشه هایش درد دین نیست از آسمان پایین بیفتند این پرنده تقصیر دامی پهن بر روی زمین نیست بی شک ترک برداشتن از دست دنیا زیبنده ی انگشتری دلخون نگین نیست آنچه سر این سفره آماده است چیزی غیر از شراب و نانِ شام آخرین نیست عشقی که می گفتند: عشقی آتشین نیست مز ...