باران که می‌بارد، من زن‌تر می‌شوم… نه از آن زن‌هایی که پناه می‌گیرند، از آن‌هایی که می‌ایستند زیر آسمان و اجازه می‌دهند قطره‌ها روی گردنشان راه بروند و تنشان را به یاد بیاورند. باران می‌بارد و من دلم می‌خواهد لباسم کمی نازک‌تر از معمول باشد، نه برای دیده شدن، برای حس شدن. برای اینکه بفهمم هنوز زنده‌ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بیا با هم رقص تانگو برویم نه برای نمایش، نه برای نگاه دیگران. بیا برای آن فاصله‌ی کوتاهی که بین قدم‌هایمان نفس می‌کشد، برای آن مکث‌های داغ که دستت پشت کمرم دنیا را کند می‌کند. تانگو یعنی من با تمام تردیدهایم به تو تکیه بدهم، و تو بی‌آنکه مالک باشی راهنما باشی. بیا بچرخیم جوری که غم‌ها سرگیجه بگیرند، ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

صبح و من با موهایی که هنوز بوی خواب می‌دهند و دلی که زودتر از چشم‌هایم بیدار شده… صبح وقتی عاشقی، حتی نور هم آهسته‌تر راه می‌رود که مبادا دلِ زنی را که تازه عاشق شده بلرزاند. من یک زنم با پیراهنی نازک از دلتنگی که صبح را با فکرِ تو روی تنم می‌کشم. عاشقی برای من همین است این‌که قبل از قهوه قبل از آین ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید