روی پله ها ی خیس حیاط نشستم و چشم ریز کردم به تیکه ی کوچیک آسمونِ بالا سرم تا ستاره پیدا کنم نور روی برگای سبز خوش رنگ پرتقالم افتاده و من به این فکر میکنم پس کِی قراره پرتقالم بزرگ شه و از دیوار بالاتر بره مامان که زنگ زد پرسید کجام ، چی خوردم ، چی قراره بخورم ، کولرم خوب کار میکنه و... همینجا اشکا ...
سعی میکنم روی صفحه وبلاگ تمرکز کنم ولی صدای ادل داره حواسم رو پرت میکنه. And if you're not the one for me why do I hate the idea to be free. یه روز زودتر برگشتم خونه ولی فردا به هرحال باید برگردم. ترم یک مثل برق گذشت، ولی برقی که سر راهش از من رد شد. بوی گوشت سوخته رو میشه حس کرد. زیاد اذیتم نمی کنه ...
بغض مثل خجر گلومو سوراخ میکرد. صبر کردم برسم به اتاقم. وقتی رسیدم اشکی نداشتم. امروز چ رو دیدم. شرایطمو بهش گفتم. دیشب از شرایط و توقعات خودش گفته بود. واسم سخت بود گفتنش اما گفتم. جور عجیبی دوسش دارم. برام خیلی با ارزشه. یذره هم اهمیت نداره تو زندگیم باشه یا نه، به خاطر وجودش دوسش دارم. اون ث عوضی ...
روح گرسنه و تشنه میشه، یکی به سفر و نظر به دریا و نورد کوه رو میاره بابت این گرسنگی و تشنگی، یکی به صحبت با دوستاش و مامانش و اینا، یکیم ممکنه مثل من بره یه کتاب از تو قفسه بکشه بیرون اوریانا فالاچی در نامه به کودکی که هرگز زاده نشد دست و پای روح بشری رو ماساژ میده، بهش آب و نشاط و فلسفه و فرنی مید ...
درست شکل چهار پنج سالگیم و دقیقاً به همون اندازه، دلم میخواد تولد امسال یه دوچرخه هدیه بگیرم. ...
دوستش دارم. به عنوان یک انسان خوشحالم که وجود داره. چ رو میگم. یه هفته هم نشده که میشناسمش. آدم با انصاف و وجدانی بنظر میرسه. سختی کشیده اما عقده ای نشده. از همه چالش ها سربلند بیرون اومده. یجوریه که میشه همه چیزش و قبول کرد. مثل یه نوشیدنی ملایم و دلچسبه. ملایم صحبت میکنه اما صداش و بخواد ببره بالا ...
این که چه کاسه ای زیر نیم کاسه بود را نمی دانم، با ماشین بردندمان بالاهای تهران، توی شرکتشان مهمان وار نازمان را کشیدند، به هر خمیازه مان واکنش عاطفی نشان دادند و به ما آموزش دادند. چهار ساعت با انواع وقفه ها ی بین کلاس و کافه بردن و خود معلم ازمان پذیرایی کردن و ناهار دادن و درد دل شنیدن و....واقعا ...
حالا کمی آرامترم و میتوانم راحتتر بنویسم. در قطار هستم و دارم برمیگردم. کل لحظات سفرم را دوست داشتم. دیروز را دوست دارم لحظه به لحظه تعریف کنم، هر چند در پست قبلی کمی از آن روز گفتم. ...
در کتابِ "مادری که کم داشتم" که ای کاش ترجمه دیگری از عنوانش که "The emotional absent mother" هست، شده بود... در صفحه ۴۲ اشاره به نقشها و کارکردهای مادر میکنه. یکی از اون موارد، "اولین پاسخگو" بودنِ مادر هست. در جمعی از دوستان بودیم. لیلا از من آب خواست. من بلند شدم که از کلمن یه لیوان آب پر کنم ...
دیشب قرار گذاشتیم ساعت ۷ صبح یکی از ایستگاهها باشیم. ساعت ۶ و ۴۰ دقیقه به من زنگ زد و خواب بودم. گفت واقعا خسته نباشی : ))). به نظرم تا آماده بشی بهتره که من بیام سمتت هتل. وقتی رسید من هم آماده شده بودم. به سمت پارک حرکت کردیم. من گفتم نمیخواهم جایی دیگر بروم. لحظات بودنمان را دوست دارم. با هم به ...