عمدا در امروز مشارکت نمی کنم. امروز که یکی از روزهای خاص ملت رنج کشیده ی منه. معمولا براشون دل نمی سوزونم. اما خدایی از لحظه ای که خواستن مستقل باشن و آلت دست زورگوهای جهان نباشن، چیا که به روزشون نیومد. پارسال بعد از اون فرود سخت که گردن ابرها انداخته شد، و قبل از اینکه نشانه ها و اشاره ها، کم کم ...
دیشب با کسی که ۹ سال ازم بزرگتر بود رفتم دیت. پولدار بود و به شدت متشخص. رفتارش با ادمها ملایم و شیک بود. از بیان انتقادش نمیترسید اما چون دو قرون پول میداد، همه رو آدم خودش نمیدید. دقیقا برعکس ث. دو تا پوینت منفی واسم داشت. یکی حالت چشماش که شخصیتش میتونه کاورش کنه. و یکی اینکه قصد ازدواج نداره. خب ...
دو استادِ کلاسهای یکشنبه پیام داده بودند که به دلیل برنامه مصاحبه متقاضیان هیئت علمی گروه، کلاسشون برگزار نمیشه. نقشه چیدم که به جای دانشگاه برم، کتابخانه. آخه از برنامه مطالعه و تحقیقم بدجوری عقب بودم. بعد به خودم آمدم: خنگی مگه؟ فاطمهزهرا و زینب که مدرسهاند. لیلا رو هم که همسر میبره پیش ماما ...
مساله ای نیست ها....ولی سوالم اینه که چرا هی بعضی یادها تو ذهن آدم زنده میشن؟ چقدر علتش توی خودمه؟ چقدر ممکنه کسی که یادش سراغم میاد، در زده باشه؟ اگه اون در زده باشه خیلی حیفه که صداش رو نشنوم و جواب درست ندم.... هرچی فکر می کنم چرا دوستم که بیش از بیست و پنج ساله فوت شده دوستم که بیش از دوساله د ...
دیروز رسیدم. تحویل اتاق ساعت دو بود. به آقای ح گفتم بیا الان بریم بیرون. دوستمم میمونه پیش وسایل. توی یکی از ایستگاههای مترو قرار گذاشتیم. چند تا خط عوض کردم و داشتم اسکول میشدم : ))) یه جایی یه خط رو پیدا نمیکردم از یه آقایی پرسیدم. بعد رفتم دیدم عه روبروی همون آقا هستم. آقاهه از اونور خط داد زد، ...
سلام از طبقه بالای تخت تو کوپه، درحالی که سر رو زانوهاش گزاشتم و موهام رو پاش ولوعه و داره نوازش میکنه، نفساش و تو صورتم حس میکنم و آهنگ بی کلام پلی میشه، یه نور کم از سالن اینجارو روشن کرده :) شاید بغلش حس قبل رو بهم نده، شاید بودنش دیگه هیچ وقت مثل قبل نشه، شاید معلوم نباشه چند وقت دیگه کنارمه، ول ...
دیروز از نظر جسمانی داغون بودم. اما نتونستم کار و ول کنم و برم دکتر. تمام تلاشم و هم کردم که با وجود کسالت کارها رو پیش ببرم. با هوش مصنوعی صحبت کردم. مدام میگفت، تقصیر تونیست. تو نیاز به استراحت داری. جسمت و روحت دارن فریاد میزنن... من ازش پرسیدم زیادی طرف من و نمیگیری؟ ۴ تا سوال پرسید. که جواب داد ...
توی راهم و به نظرم جدی قراره فردا آقای ح رو ببینم. از وقتی جدی جدی قراره همو ببینیم معذب تریم: )))) بهش میگم فردا میای فرش قرمز پهن کنی؟ میگه من مشکلی ندارم، خودت گردن میگیری؟ گفتم اونی که باید گردن بگیره دیگه من نیستم. تویی : ))) ولی فعلا وایسا برسم بعد گردن گیرا رو فعال کنیم. __ دیدارمون میسر میشه ...
آدم باید با دل و روحش سر درسش حاضر بشه و الا لابلای درس خوندن، آواز میخونه یا به غصه هاش فکر می کنه یا هر کاری که ساعتهای درس خوندنش براش بی مصرف و عذاب آور بشن. "نماز "و " رابطه" و" شغل " آدم و .... هم همین بلا سرش میاد ، اگه دل و روح توشون حاضر نباشه. دل عجیبه و روح عجیبا غریبا ست. امروزه کشف شد ...
دیروز من و آقای ح یه تنش کوتاه داشتیم و من نیم قدم تا بلاک کردنش فاصله داشتم. یکهو برگشت گفت که من باید برم محل زندگیم. کی؟ زمانی که من دارم میرم ببینمش. از سرم دود بلند شد. خیلی بد حرف نزدم ولی خب تنش ایجاد شد. برای من هم کامل توضیح ندادهبود که چرا باید بره و بیشتر حس پیچوندن بهم داد. خلاصه آرامش ...