در وحشت به سر می برم  از یک سو شادی عمیق و آرامش بی سابقه و خوشبختی بسیار بسیار بزرگتر از ظرفیت  لیاقت و استحقاقش را که ندارم هیچ ...ظرفیتش را هم ندارم  تازه باید این همه را سرمایه گذاری کنم و تو فکر کن که من بلد باشم هرگز.... از یک سو اندوه  واقعی و تاسف یاس آور بابت اشتباهات بسیار بسیار بسیار بزرگ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

گاهی فکر می کنم درون یک برنامه با تنظیم دقیق راه می روم. برنامه تعیین می کند که کدام کتاب را از کدام قفسه بکشم بیرون کی و دقیقا بعد کدام کتاب و قبل کدام یکی ... برنامه دقیق، کاری می کند که فکرم از سوالها پر شود و بعد راهی نشان می دهد که جوابها را به دست بیاورم. با نیروی تفکر خودم هم به دست بیاورم . ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سلام. امیدوارم حالت خوب باشد..خوب شده باشد یعنی این دومین باری است که برای تو نامه می نویسم. دفعه اول را آن پیرهن چهارخانه که  جیب  نداشت تنت بود و لابد گمش کردی. همانی را می گویم که توی آمفی تئاتر سالنی که بخاطر نقد و بررسی" رهش " جمع شده بودیم، بعد مراسم بچه به بغل آمدم توی دستت گذاشتم و تو هم خیل ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سلام. امیدوارم حالت خوب باشد..خوب شده باشد یعنی تو یکی از سه تا رضای مهم زندگی من هستی. زندگی من؟ وجود من! با آن دوتای دیگر رابطه ام تقریبا دوطرفه بود. بنابراین الا و لابد باتو هم می باید دوطرفه اش می کردم این دومین باری است که برای تو نامه می نویسم. دفعه اول را آن پیرهن چهارخانه که  جیب  نداشت تنت  ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

وجود داره کافیه بهش باور داشته باشی شاید اریک امانوئل اشمیت نویسنده حرفه ای نباشه. یعنی یه روز دوستمحمدیان تو کلاس داستان کوتاه یه جوری ازش حرف زد که این داوری به ذهنم متبادر شد. اما اریک بی شک حکیم بزرگیه او در مجموعه داستان بهترین کتاب دنیا نوشت: جرج متاهل بود وقتی عاشق منشیش، شد . موقع بازنشستگی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

رفته بودم انقلاب تا ببینم احیانا کتاب کتابخونه رو پیدا می کنم ببرم جاش.  بیشترم توی بساطیا بودم  که کتاب خاطرات شهید مهدی ثامنی راد چشمم رو گرفت. شهید چند بعدی و آچارفرانسه و متخصصی بوده  خوندنش خصوصا می‌بره آدمو تو میدان  می فهمونه کار کردن یعنی چی  به درد بخور بودن  کوشش  دلم امید میخواست  این زند ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خب عمر گذشت و بد هم نگذشت اما چیزی که بیارزد دستم را نگرفت. میگن چیزی که ارزش داشته باشه خودش نمیاد دست آدم رو بگیره و آدم بابتش باید جستجو کنه و بره دنبال به دست آوردنش.  پس پروژه باقیمانده عمرم اینه که چیزی به دست بیارم . چیزی که ارزشمند باشه. توی یه کتاب خوندم چیزی ارزشمنده که بتونی با خودت ببری ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیروز هم عقب تریلی مخصوص حمل شهدا راه رفتیم. روز بارانی ای بود. البته باران فقط توی جان مردمی می آمد که دور و بر تریلی ها بودند. شهر اما  خشک ایستاده بود به تماشا . در خیابان انقلاب خبری از صحنه‌های همیشگی نبود. نه پروژه بگیرهای شهوت انگیز آفتابی شده بودند نه تقلید کنندگانی که شیک بودن را با نمایش ب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

شب با مترو رفتیم روضه. توی مترو خانومی با اوقات تلخ منبر رفته بود و خیلی جدی جدی خدا و فاطمه و حسین رو زیر سوال می برد که اگه واقعا هستین چرا سوئیس سه روزه از شدت بارون نتونستن از خونه بیان بیرون و چرا جنگلهای شمال سوخت و چرا حکومت ما فقط بلده موشک بسازه. نگاه کردم دیدم پشت سرش هم با ماژیک نوشته ان: ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

شب با مترو رفتیم روضه. توی مترو خانومی با اوقات تلخ منبر رفته بود و خیلی جدی جدی خدا و فاطمه و حسین رو زیر سوال می برد که اگه واقعا هستین چرا سوئیس سه روزه از شدت بارون نتونستن از خونه بیان بیرون و چرا جنگلهای شمال سوخت و چرا حکومت ما فقط بلده موشک بسازه. نگاه کردم دیدم پشت سرش هم با ماژیک نوشته ان: ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید