درِ اتاق را بسته بود و داشت با کسی تصویری حرف میزد. من که از کامپیوترم دور افتاده بودم، رفتم یک کاسه شیر داغ کردم که با کیکی بیسکویتی چیزی بخورم. نیم ساعت که گذشت، در را باز کرد و با نیش باز آمد کنارم نشست. مثل بچههای هفت هشت ساله منتظر بود بپرسم کی بود. البته از آن لبخند بزرگ روی صورتش هم میتوان ...
خیره به دیوارم و غرق فکرم تنها و افسرده و در شگفتم که صد دفعه جواب رد شنیدم اما بازم دنبال گِرلفرندم چرند و پرند ...
خانم چینی میز کناریام در کافه پشت سر هم به دوستش میگوید دو دو دو دو دو. احتمالا دو معنی بله و آره میدهد. اینکه میگویند در محیط زبان را یاد بگیرید یعنی همین. کم کم دارم چینی یاد میگیرم. ...
مسیر زندگی ما پر از چالش های متفاوته و همین چالش ها و نحوهی برخورد ما با اون ها شخصیت ما رو شکل میدن و ما رو تعریف میکنن.حالا هرکس به طریقی سعی میکنه با این چالش ها گلاویز بشه و رفعشون کنه، بعضی ها هم زانوی چه کنم چه کنم بغل میگیرن و با هزار جور استرس و فشار روانی تهش میبینی هیچ اقدامی نکردن و کا ...
درحال گپ و گفت با عمه و برادرم بودیم و روی لبامون خنده جا خوش کرده بود که گوشی رو باز کردم و طبق عادت اول سری به تلگرام زدم؛ آخرین پیام های کانال ها رو نگاه میکردم که چشمم به دیجیاتو خورد و به امید معرفی تکنولوژی جدید بازش کردم. اما با خبر مرگ صابر راستی کردار مواجه شدم... خوندن خبر مرگ صابر راستی ک ...
حدود اواخر اردیبهشت 1401 بود که استودیو پیکسار برای اولین بار با انتشار یه کانسپت آرت، خبر از یه انیمیشن جدید به اسم عناصر (Elemental) داد. دقیقاً همزمان با این خبر، خلاصه داستانش هم با این توصیف که "توی شهری که آتش، آب، خاک و هوا با هم زندگی میکنن، دو شهروند متوجه میشن که شباهت های زیادی با هم دارن ...
چند وقت پیشتر برای انجام کاری می خواستم برم سطح شهر . توی ایستگاه اتوبوس خط واحد ایستاده بودم . اتوبوس اومد . درب رو که باز کرد ، از تعجب شاخ درآوردم . دیدم راننده اتوبوس یک خانم هستند . یک کمی مکث کردم و بعد اومدم بالا . برام جالب بود . توی هر ایستگاهی که می ایستاد ، همه واکنش نشون می دادند . م ...
نمیدونم دقیقاً از کجا شروع کنم و از چی بگم! پنجشنبهی هفتهی پیش بود، اعلام شد که نتایج دارن بارگذاری میشن. برای داداشم خودم انتخاب رشته کرده بودم، با وسواس زیاد! همه خواب بودن جز من، بابام ساعت ۲ بود که از سفر برگشت. رفتم کمکش و وسایل رو جابجا کردیم، مامان هم بیدار شده بود... اومدیم خونه، داداشمم ...
یکی دو سالی هست که تعداد افاغنه ای که در یزد می بینم به شدت بالا رفته . قبلا مثلا بیست سی سال پیش ، تعدادی افغان در اطراف محل سکونتمون می دیدم . یعنی در شهر یزد . بعدها یعنی حدودا از پانزده سال پیش به این طرف ، تعدادشون کم شد . رفتند به شهرهای اطراف یزد . کسی منکر مشکلاتی که افغان ها در افغانستان دا ...
فکر کنم تا الان براتون پیش اومده که منتظر بمونید ساعت رند بشه تا کاری رو شروع کنید! یا وقتی دارید رو موزاییکای پیاده رو قدم میزنید با بهم خوردن چینش موزاییک ها افکارتون بهم بریزه! یا مثلاً وقتی یه الگویی رو در توالی میبینید با بهم خوردن جزئیِ اون الگو پریشون بشید! یا وقتی میخواید کاری رو انجام بدی ...