از پارسال دلم میخواست برای اتاقم کتابخانه نصب کنم و نمیشد. نمیدانم دقیقاً چه چیزی پیش آمد ولی هر چه بود اجازه نداد که من کتابخانه داشته باشم. البته ما یک کتابخانه در خانه داریم ولی من کتابخانهی خودم را میخواستم. کتاب زیاد دارم. میخواهم همه را به ترتیب و زیبا بچینم. در اتفاق یکهویی، شوهر خاله ج ...
یکنواختی کسل کنندهای در سرنوشت انسان است و تقدیر ما در فراز و نشیب امید و دلتنگی جریان دارد. از فضیلتهای ناچیز، گینزبورگ ...
زاییده شدم... همچون شقایقی عاشق توی اردیبهشت... بوی فروردین میدهم و بهار و خون سیاوش... که سر بلند به در آمدم از گوگرد و آتش... که سوگند من ... همان بود که بود... الا بذکر الله، تطمئن القلوب... و جز اینست که گفت از روح خود در او دمیدم... که خود او توی سلول به سلول تنم خانه دارد و من آواره ی خانه اش ...
دارم اتاقم را تمیز میکنم. کتابهایم را میچینم و به آینده فکر میکنم. آینده؟ این کلمه چقدر عجیب است. تو به آینده فکر میکنی، برنامه میچینی ولی باید بدانی که این برنامه فرضی است و هزاران اتفاق ممکن است بیفتد. اما من آینده و برنامه ریختن برایش را دوست دارم. دیشب کمی ترسیده بودم از تصمیمی که میخواه ...
دیروز صبح به خانه رسیدم. مسافرت زیبای من تمام شد. پربار و پر از لحظات دوست داشتنی بود. هر لحظهاش را دوست داشتم چه زمانی که با آقای ح بودم و چه زمانی که با دوستم مشغول گردش. احساس میکنم دوباره زندگی در من دمیده شد و حالا زندهام، سرسبز و پرشکوفه. آماده شکوفه دادن هستم. باید کمی تلاش کنم، بلند شوم و ...
چرت میزدم که چ پیام داد. باهاش صحبت کردم. گفت دوستم داره. منم گفتم دوستش دارم. پرسید همه چیز تمومه پس؟ براش متن خداحافظی که آماده کرده بودم و ارسال کردم. یجوری شد. شبیه فیلم هندی. یه دوست داشتن دوطرفه، دوطرفه از بین رفت. فکر نمیکردم ازش خوشم بیاد. اونهم این همه. و انقدر زود. اینکه دوستش دارم واقعیت ...
اگر احیاناً براتون سوال شده باشه که " گذشته " چیه، آقای مقدم کامل توضیح میدن براتون. ...
امروز رفتم دویدم. پسرهای جذابی رو دیدم اما انگار هنوز دیوارهام بلند هستن و نفوذناپذیر بنظر میام. از کلاهی که سرم میذارم که نصف بیشتر چهره ام و میپوشونه تا رفتار جدی. یه جا یکی گفت والیبال بازی میکنی؟ بهش اشاره کردم که نه یهو دیدم از سمت راستم به موازات نگاه پسر، پسری داره میاد و انگار با اون بود نه ...
هرگز برای تمجید از من نگویید زندگی را بسیار دوست داشت و همیشه سرشار از شوق زیستن بود، هر چند که آنچه از من، در زنده بودنم دیدهاید جز این نبوده باشد. من در طول زندگیام هرگز با کسی صادق نبوده ام و هیچ قصد ندارم این عادت را با خود به گور ببرم، پس پیش از مرگ همهی حقیقت را برایتان روشن خواهم کرد. من ه ...
احساس میکنم موندم ته دره. همه مشغولن. هر کس باغی جایی، دوستایی... و من تنها دارم میخوابم که صبح برم و بدوم. که تنش های ذهنم و بذارم زمین... حس تنهایی و فراموش شدگی دارم. درک نمیکنم این حس از کجا میاد. شاید طیادی منتظرم کسی بهم پیام بده. آدمی مثل ب یا ت و چ. کاش چ تو مستی حداقل یادم کنه... بیخیالللل! ...