از توی حموم صدای آواز خوندنش میاد صداش قشنگه یه جوری میگه بی پوزیتیو بی پوزیتیو فکری میشم که شاید یه ترانه ایه که تو دهن دهه هشتادیا افتاده با لباسای شسته شده ش که میزنه بیرون ازش می پرسم چی می خوندی؟ چرت و پرته یا واقعا ترانه انگلیسیه میگه الان توی حموم تکمیلش کردم لباساشو پهن کرده و نکرده مینشونم ...
برخلاف گذشته که در انجام دادن کارهایم، انسان بسیار سختگیری بودم، آسانگیر شدهام. کارهایم راحت انجام میدهم و تصمیم میگیرم تمام تلاشم را کنم و ببینم نتیجه چیست. گاهاً حتی نتیجه را هدف نهایی نمیگیریم و تلاش را بیشتر از قبل، ارزشمند میدانم. بر همین اساسِ ارزشمند دانستن تلاش، کارهایم را در اوج ناامی ...
➕ یادآوری امروزت: آدمها از آنچه که در سوشال مدیا میبینید، معمولیترند. جدی نگیرید. ...
دنیا روی دیگه ای بهم نشون داده. نمیدونم چطور بگم. مثل چشیدن یه طعم که حتی نمیدونستم وجود داره. شوق زیادی دارم. وقتی کنار چ تو ماشین نشستم و با آهنگ میخونه... وقتی هر لحظه و هرجا بهم ابراز علاقه میکنه... وقتی بغلش میکنم... گذر زمان واسم متفاوت شده، نه تند نه کند. فقط میتونم بگم که خوشحالم ...
امشب داشتم فکر میکردم چرا آخه این همه کار! چرا به صفر نمیرسند هیچ، همدیگه رو میزایند کارها!! امروز مامانم اومد خونهمون و اون بازه کوتاهی که برای استراحت در نظر داشتم رو، کار جدید شروع کرد. قضیه این بود که من رفتم جارو کنم خونه رو. مامانم شروع کرد به شستن ظرفا. بعد دید سینک گرفته، اتصالاتش رو باز ...
به فاطمه میگم دلم برای ح تنگ شده. میگه مشخصه. آه، هر بار که یک جایی که دسترسی داره رو پرایوت میکنم داغ دلم تازه میشه ( زمزمه های خوندنم وسوسه های موندم با تو هم اندازه می شه قد هزارتا پنجره تنهایی آواز می خونم دارم با کی حرف می زنم؟ نمی دونم، نمی دونم این روزا دنیا واسه من از خونم کوچیک تره) یکهو د ...
چه سفرهایی که با تو نرفتم چه تفریحایی که با تو انجام ندادم چه شیطنتایی که با تو رقم نخوردند چه استرس هایی که با هم تجربه نکردیم چه زندگی ای که با هم نکردیم ولی با این حال تو عزیزترین و نزدیکترین فرد به قلبمی ...
یک. دو تا کتاب جدید خریدهام. یکی درباره درست کردن قهوه و دیگری چند تا داستان ساده اسپانیایی. از خریدن این دو تا کتاب اندازه یک گوریل سه ساله هیجانزده هستم. دو. امروز بعد از مدتها به کافه کنار آپارتمانم آمدهام تا در اینجا کار کنم. سه. آخر هفته به مکزیکوسیتی یا سیوداد د مکزیکو میروم. ...
روزهایی که کتابهایم سنگین هستند به کتابخانه نمیروم. هیچ ایدهای ندارم که کتابها را در چه کیفی بگذارم و اصلاً چرا کتابخانه کمد ندارد. در عوض روزهایی که میدانم کوله بارم سبکتر است بیشتر در کتابخانه میمانم. محیط کتابخانه را دوست دارم. همه آدمها ساکت کنار هم نشستهاند و هیچ کس به دیگری کاری ندارد. ...
در بهترین بهترینهای عمر و امکانات و زندگی به سر می برم خانواده شیرین و شلوغ، دوستان یکرنگ شغلی که ارزشمندی بهم القا می کنه سلامتی از آب و گل در اومدن بچه ها و هنوز دوباره با سر توی آب و گل تازه فرو نرفتنشون!!! خواب خوب و عمیق و کافی غذای دلخواه آزادی به قدر نیاز رطوبت و دمای کافی اصلا تو نگاه ک ...