دیروز حالت تهوع زیادی داشتم و خستگی ناشی از بیماری. امروز حالت تهوع ندارم ولی سردرد دارم و بینیم کیپه. دارم نسبت به این بیماری کماهمیتی میکنم که اضطراب نگیرم. بیموقع مریض شدم، نباید توی این خوددرگیری همچین چیزی میشد. سعی میکنم پیش برم و عقب نیفتم. به چیزی فکر نکنم و احساسات و افکار مزاحم رو عقب ...
1.خوراکی گرفتم وقت نکردم جاساز کنم.همینجور گذاشتم تو کابینت دم دست تا سر فرصت قایمشون کنم.تمام جاهای قبلی لو رفته، ولی جدیدا یه کیف قدیمی هست میزارم اون تو.هیشکی حتی نگاهشم نمیکنه.چه برسه به اینکه شک کنن اون تو مواد نه ببخشید خوراکی هست.داشتم میگفتم هنو جاساز نکرده بودم که نبات اومد، قیافه اش مثه او ...
لم داده تو بغل آفتاب وقتی داشتم نقاشی های آبجی رو رنگ میکردم به این فکر کردم کاش میشد آدم بتونه رنگ برداره دنیا و زندگیشو هر طور که دلش خواست رنگی کنه ولی ازون جایی که رنگ کردنم کج و کوله و افتضاحه حرفم پس گرفتم خدایا کلا هیچ کاری رو به خودمون نسپر، ما را به حال خود وامگذار ..... دمِ در دست دایی رو ...
تا شاعر هست انسان برای رشد کردن، دستورالعمل کم نمی آورد. دیشب یک کاسه خمیر اینقدر تا صبح پیشرفت کرد که جای شش تا پیراشکی، چهارده تا تولید کرد. تا شعر هست انسان خمیر فطیر ور نیامده ای چرا باشد؟ گرچه احمد عزیزی، در شطحیات نوشته است ..عشق مثل تهمتی به سراغ آدم می آید. اما این را هم نوشته است که در دو ...
ساعت دوازده و نیم شب، دخترخالهم پیام داد: بیداری برات کشک تنقلاتی بیارم؟ تازه خریدم و خوشمزهست. گفتم: آره بیدارم. زنگ رو بزن. همون موقع ناامیدانه توی یخجال به دنبال شکلات بودم. به شدت دلم شکلات میخواست و یا حتی بستنی کاکائویی. به پدرم زنگ زدم که برام تهیه کنه ولی در دسترس نبود. با یاس فراوان توی ...
زیاد گریه کن ای کوچک من. اگر کم گریه کنی، زیاد دوام نمی آوری گریه کن و با گریه برگرد تا ته کوچه ی آغاز.برس به نقطه صفری که شروع تو بود برو و به همه بگو از همه چیز شاکی هستی . بگو نمی خواهی ...بگو در حالیکه همه چیز را تنگ در آغوش فشرده ای بگو هیچ چیز را نمی خواهی بگو می خواهی از نو شروع کنی حداقل ...
خوبم ولی هنوز به بهونه قرارگرفتن در کنج آرامشم میرم که فقط با دیدن هر گوشه اون یاد خاطراتمون بیفتم خوبم ولی وقتی میپرسن از جناب عشق خبری نیست؟با نگاه خیره شدم به زمین میگم نه خبری نیست خوبم ولی وقتی میگن آقاتون چطوره؟با سنگینی یک درد که تو گلو و رو قلبم حس میکنم میگم خوبه سلام میرسونه خوبم ولی هنوزم ...
دیشب لباس خوشکلی پوشیدم که برا من یجورایی تابو بود. شکستمش. رژ زرشکی جدیدمو زدم که اون هم تابو بود واسم. اتفاق عجیبی نبود. درنهایت عادی بودم اما برا خودم حس جالبی داشت. بعضی تابوها باعث میشن نگاه بقیه کنم و ترکیبی از حسادت، حسرت، و حتی خشم رو حس میکنم. فکر میکنم دیواری بن من و اون آدم هست. با شکستنش ...
میخواستم از این فاز خودآگاهی و اینا دربیام بیرون. ولی انگار نمیشه! این جور مطالب به نظرم برای شمای خواننده یه خوبی داره. اونم اینه که یادتون بندازه برای رسیدن به عمیقترین فهمها و ادراکها نسبت به خودتون؛ نیازی به کوچ (مربی) و روانشناس ندارید. کافیه بیشتر تعامل کنید. دایره دوستانتون رو گسترش بدید. ...
مطلبم رمزش همون رمزهای قبلیه جهت یادآوری میگم اولین حرفش: 'ی' داشت. ...