میخوام برای بابا و چ لباس بخرم. از وقتی خودم و از بین پدر و مادرم بیرون کشیدم انگار واقعا صاحب پدر و مادر شدم. پدری که هر وقت تو هچل بیوفتم فقط کافیه بهش زنگ بزنم. اگه تصادف کنم سرزنشم نمیکنه فقط کمکم میکنه حلش کنم. پدری که محدودم نمیکنه اما حواسش بهم هست. بهم محبت میکنه حتی اگه حرفای تلخی بهش زده ب ...
دارم برمیگردم خونه و به احتمال خیلی زیاد یک مدت نباشم. قر و قاطی شدم و این سوسن بهم ریخته رو دوست ندارم. با دکترم صحبت کردم که با این قرص اضطرابم کنترل میشه ولی باید ۶ ماه دیگه افسردگی حاد درمان کنی، چون اصلا راضی نیستم. خندید گفت: نه واقعا همچین چیزی رو ترجیح نمیدم. دز رو کاهش میدیم اگر نشد دارو عو ...
این چند وقت آشفته بودم و هستم فکر کنم. حس امنیت رو از دست دادم و به خودم حس امنیت نمیدم. دوست دارم یکی بهم بگه که هیچ چیزی اهمیت نداره و من باور کنم اهمیت نداره. دیروز و پریروز پیش خواهر بزرگه بودم. گفتم من کافی نیستم! همهاش انگار دارم کم میذارم. گفت: این چه حسیه؟ تو کافیترینی. پارسال هم خوندی. گ ...
از مادرم شاکی هستم که برای مواجهه با بن بستها آماده ام نکرد. خوش به حال کسانی که مجبور نیستن جواب بگیرن. مجبور نیستن کدهاشون جواب بده مجبور نیستن کدهایی که نیم بند جواب میده رو پشتیبانی کنن از کدنویسی و کار کردن و نکردن کدهای دیگران و یا خودشان قرار نیست سرنوشت یه ملتی رو رقم بزنن خوش به حال اونها ...
وقتایی که میرفتم صبحونه بیمارستان رو بگیرم و تخم مرغ آب پز و گوجه بود کلی غر میزدم که چرا همینو املتش نمیکنن بدن به ما امروز که دقیقا همین صبحونه رو تو خونه خوردم فهمیدم دلیلش چیه... دیشب طی یک حرکت ناگهانی امروز آف کردم ولی الکی... نشستم خیره شدم به پنجره ، به آسمونِ آفتابی امروز ، به دوتا گلدون گو ...
صادق امروز مهران عشریه «مروت گمبودن است و در خود زیستن.» صد میدان ، خواجه عبدالله انصاری این آخرین نوشته ام را میتوانید در پایان همه ی داستانهایم قرار دهید . با خاندن هر داستان از من و این نوشته میفهمین هدایت زمانه منم ... درست تر بگم از صادق هدایت بهتر نباشم او در لِولی با متنهای من ارز اندام می ...
کوتاه میپرسم: با گشاد ارشاد درون خانواده چه کنیم؟ __ داشتم میرفتم بیرون بابام گفت: از این بلندتر نداری؟ گفتم: الان عجله دارم بعدا میام ببینم بلندتر دارم یا نه و فرار کردم: )) جدی ولی من اگر دختری داشتم که دو ماه داشت سگ میزد و درس میخوند حالا میخواست بره بیرون یه همچین گیر بیخودی نمیدادم. درسته منم ...
برای دوستم همین الان تعریف کردم که آقای ح پیام دادن و بینمون چی گذشته. گفت که چقدر جدی شدی سوسن. من جدی نیستم : (( یعنی جدیم ولی احساسی. آه ...
دیروز دنبال تو می گشتم. گرسنه و تشنه و خیس ... نه خیس حسرت پی رخت آن روزها نمی گشتم. چون باران نمی بارد خشکم؟ نه ...چون با آنروزها و حسرت قطع رابطه کرده ام. کلا همیشه به حالا نگاه می کنم. و فوق فوقش فردا. دنبالت توی گوگل و دفتر شعرها و انجمنها، به خاطر حالا گشتم...دنبال شعر تازه ای از تو بودم .. ...
دیروز بالاخره رفتم اداره و کارای بیمه رو انجام دادم. آقای مسول گفت: کجا به سلامتی خانم...؟ گفتم: هیچ جا.( توی دلم آرزو کردم این سوال رو سال دیگه بپرسه و جوابم یک جای خوب باشه! ) در ادامه وقتی میخواستم هزینهی بیمه رو پرداخت کنم هی میپرسید مطمینی که مرخصی 9 ماهه نیست؟ و من هی میگفتم اره بابا یک ساله ...