اصولا من از اون آدمهایی هستم که میگم: نه این که منظوری نداره! و واقعا هم حوصله تفسیر ندارم و ترجیح میدم که آدمها حرفشون رو مستقیم بزنن و اگر نمیتونن منم نمیفهمم پس. ولی، ولی دارم فکر میکنم کمکم این استاد خطاطی کمکم از چارچوبش داره میزنه بیرون. چند ماهی هست چیز میز میفرسته تو واتس اپ و منم جواب ...
درخت زردالوی باغ مامان بزرگ تابستون خشک شد و دیگه امسال نمیتونم رو برگهاش وقتی کف زمین رو زرد کردن راه برم... در عوض زمین پر شده از برگهای خشک و قهوه ای درخت گردو ولی من دوسشون ندارم .... گوشه ی درو باز میکنم مامان بزرگ روی صندلی نشسته از همونجا ازش خداحافظی میکنم... درو که میبندم صدای دعای همیشگیش ...
مشکلی که در خودم پیدا کردم رو دارم حل میکنم. از توییتر هم اومدم بیرون و اکانتمو دادم دست دوست صمیمیم. توییتر ۳۰ روز نباشی اکانتت حذف میشه و من نمیتونستم روی گوشیم نگهش دارم. بهش گفتم تایم لاینم چک کن. متفاوته با تو،تجربه جالبی خواهد بود. گفت: نه من بچه خوبیم، این کارو نمیکنم. گفتم: دارم اجازه می ...
از دیشب چندین بار پستهای کوتاه نوشتم و هیچ کدوم را منتشر نکردم. گذاشتم توی پستهای موقت! فکر میکردم این نوشتن و نخواستن خوانده شدن فقط در جاهای دیگر اتفاق میافتد مثلا تلگرام یا توییتر. حالا میبینم این جا هم مستثی نیست. عجیب است ولی فکر میکنم گرهی کور این روزهایم را پیدا کردم. همان که دکمهی غر ...
شب با مترو رفتیم روضه. توی مترو خانومی با اوقات تلخ منبر رفته بود و خیلی جدی جدی خدا و فاطمه و حسین رو زیر سوال می برد که اگه واقعا هستین چرا سوئیس سه روزه از شدت بارون نتونستن از خونه بیان بیرون و چرا جنگلهای شمال سوخت و چرا حکومت ما فقط بلده موشک بسازه. نگاه کردم دیدم پشت سرش هم با ماژیک نوشته ان: ...
شب با مترو رفتیم روضه. توی مترو خانومی با اوقات تلخ منبر رفته بود و خیلی جدی جدی خدا و فاطمه و حسین رو زیر سوال می برد که اگه واقعا هستین چرا سوئیس سه روزه از شدت بارون نتونستن از خونه بیان بیرون و چرا جنگلهای شمال سوخت و چرا حکومت ما فقط بلده موشک بسازه. نگاه کردم دیدم پشت سرش هم با ماژیک نوشته ان: ...
یک شنبه دوم هم گذشت بدون تو و من واقعیو خنده ها و حضور پیدا کردن تو زمان حال و چند دقیقه و ساعتی فراموش کردن بار گذاشته شده رو شونه هامون یادته گفتم یه بار بهم گفته بودی چیکار کنم؟نمیشه که زنگ بزنم بگمفلانی فراموشم کردی؟بعد خندیدی گفتی یادم میمونه که زنگ بزنم و ازت بپرسم؟ میشه زودتر برای پرسیدن همی ...
قصد دارم غر بزنم و کاملا غیرمنطقی و احمقانه ست. یه زمانهایی که طولانی میشینم پای کتابا و ته دلم خالی میشه که شاید با این همه تلاش هم باز به چیزی که میخوای نرسی، میترسم. حتی از تلاشم هم مطمئن نیستم و از صبح تا شب هزار و صد تا ایراد توی خودم میذارم. توی ۲۶ سالگی همچین راهی رو انتخاب کردن واقعا سخته. ...
ای رفقای زبون بسته ی بیانی چه خبر شده ؟ چه خبر شده واقعا؟ من مطمئنم حوادث زبون بسته نیستند. حرف دارن خیلیم حرف دارن اگر گوش داشته باشم نازنین صبحی داشتم به روشنایی درون خیره خیره نگاه می کردم. توش فرو رفته بودم که اون موتوری ژاکت قهوه ای خیلی صمیمانه کیفم و ژاکت بچه م رو از دستم کشید و رفت. خیل ...
دوستم تماس گرفت و گفت: لباس لختیت آماده ست؟ : )))) مامانم پیشم بود. گفتم: والا به مامانم یک لباس نشون دادم گفته در صورتی میشه اینو بپوشی که جوراب شلواری و ساق دست بپوشی. منم خندیدم گفتم اینجور بپوشم زهرا از خنده میترکه توی عروسیش. اصلاً توی مغزش همچین چیزی ورود نمیکنه. زهرا هم خندید و گفت: اون مایو ...