امروز صبح وقتی بیدار شدم حس کردم چقدر حالم خوبه. حال خوبی که دوس ندارم هیچکس خرابش کنه. نه مهمونی فامیلی و سروکله زدن با آدمهایی که از قدیم بهم آسی زدن و نه چای که انقد دوستش دارم که وقتی خوابه ازش عکس میگیرم و اون من و به اینجا کشونده... دیروز احساساتم غلیظ بود. چ دید که حتی سر اینکه اون پدر بزرگ ...
غصه هام کم بود ، حالا باید غصه ی بنزین ماشینی که هنوز ندارمم بخورم :((( اِی خداااااااااااا ...
خیلیا مثل تک رفیقم فکر میکنه تو برای من تموم و فراموش شدی ولی خب وقتی میفهمن من هنوزم نصف روزهای هفترو در حوالی تو به هوای تنفس از هوای تو پرسه میزنم اشکی میشن و با زبون بی زبونی میگن نکن دختر داری از دست میری تو حیفی ولی خب کی میدونه که من چقدر آلوده توام،کی میدونه که من نبودن تورو با بودن هیچکس عو ...
الان ساعت یازده صبحه و به محمد حسن گفتم: کتاب رو بذاره دم دست چون ظهر از اطراف خونتون رد میشم و میتونم بگیرمش. گفت: که یادش نیست کتاب رو کجا گذاشته و تا فردا میگیرده و بهم میرسونتش. و آیا عروسی میرم یا نه؟ من جواب دادم: آره، عروسی هستم. این در حالیه که هنوز لباس دستم نرسیده و خیلی بیخیال دارم فکر م ...
از هوش مصنوعی خواستم یه فیلم بهم معرفی کنه شبیه وضعیت زندگیم باشه. سریال another miss oh رو پیشنهاد داد. چون کارکتر مرد فیلم هنوز پرونده عشق قبلیش و نبسته بود. عشق قبلیش اسباب کشی کرد به یه خونه تمیز و شیک. چقدر دلم میخواد خونه داشته باشم. حرفه ای باشم تو کارم طوری که قابل جایگزینی به این راحتی نباش ...
انتشارات مروارید کتاب گشودن رمان: رمان ایران در پرتو نظریه و نقد ادبی را برای هشتمین بار منتشر کرد. همه ی فصل های کتاب با پیروی از روش شناسی واحدی نوشته شده اند که عبارت است از: الف. شروع فصل با یک مبحث نظری در نقد ادبی؛ ب. تحلیل مشروح صحنه ی آغازین یک رمان بر اساس مبحث نظریِ مطرح شده؛ و ...
خب عمر گذشت و بد هم نگذشت اما چیزی که بیارزد دستم را نگرفت. میگن چیزی که ارزش داشته باشه خودش نمیاد دست آدم رو بگیره و آدم بابتش باید جستجو کنه و بره دنبال به دست آوردنش. پس پروژه باقیمانده عمرم اینه که چیزی به دست بیارم . چیزی که ارزشمند باشه. توی یه کتاب خوندم چیزی ارزشمنده که بتونی با خودت ببری ...
چند روزه اتاقم کمی سرد شده و من میام توی پذیرایی درس میخونم. همین حرکت باعث شده راجع به روند درس خوندنم نظر بدن. در حالی که خودم با خودم درگیرم اینا رو هم باید از خودم باز کنم. امروز که مامانم رسماً گفت: به نظرم همراه بودن محمدحسن بهتر بود. گفتم: آره عالی بود. هیچی یادنمیگرفتم فقط اضطراب داشتم. اتف ...
دیروز هم عقب تریلی مخصوص حمل شهدا راه رفتیم. روز بارانی ای بود. البته باران فقط توی جان مردمی می آمد که دور و بر تریلی ها بودند. شهر اما خشک ایستاده بود به تماشا . در خیابان انقلاب خبری از صحنههای همیشگی نبود. نه پروژه بگیرهای شهوت انگیز آفتابی شده بودند نه تقلید کنندگانی که شیک بودن را با نمایش ب ...
یادمه گفتم حداقل بیا به خوابم و تمام اون شب خوابم به رنگ عشق بود با حضورت و خب مثل همیشه من به رقیب نباختم فقط تو خوابه که من نمیبازم برعکس واقعیت که یک عمره بازنده این بازی عاشقانم بگذریم، حتی تو خوابم بردن و داشتنت قشنگه خدارو چه دیدی شاید یه روز رنگ حقیقت گرفت این رویاهای تکراری دیر به دیرم ...