تونستم از حالت فریز دربیام. تونستم هم با مسئله مواجه شم هم پیامدهاش دو روزه سرکار نرفتم. یکم استرس دارم ولی عجیب حس خوبی داره. حقیقتا از حبس شدن تو پوزیشن شغلی خوشم نمیاد. شغلم و دوست دارم اما هر روز به مقدار خاصی سرکار بودن خسته کننده است. احساس زندانی بودن میکنم. دوندگی های این دو روز مچ پاهام رو ...
این یکشنبه یک استراحت حسابی کردم. مدارس ابتدایی غیرحضوری بود اما دانشگاهها حضوری. برای همین همسر موند پیش بچهها و من رفتم دانشگاه. بهش گفتم ظهری بچهها رو ببره پیش مامان تا من برگردم خونه و بشینم پای کار اصلاحات مقالهام. بلکه یه تمرکز اساسی کنم و تموم بشه. وقتی برگشتم خونه، تو آشپزخونه یه کوه ظر ...
میخواستم بنویسم و نمیدونستم نخ درست مطلب کجاست! نخی که همه چیز رو خوب پیش ببره. حالم خوبه این روزها کمتر غر میزنم ولی هنوز کمی ناراضیم و خب ترسیدم. تصمیمی که گرفتم کوچک نبود و از اولم میدونستم اما هر چی جلوتر میرم بیشتر میترسم. ترس توی انجام کاره نه؟ اگر انجام نمیدادم نمیترسیدم خب. بعضی شبها به ...
به درک که یه یکشنبه دیگه هم گذشت اصلا هم یادت نبودم اصلا هم برات بغض نکردم اصلا هم دلم تنگ نشد اصلنشم گور بابای خنده های از ته دل یکشنبه های گذشته دیگه برنگشتم ...
یک عکسی مریم نه سال پیش از من گرفت که هر سال، امروز یادش میافتم. با اختلاف جزو قشنگترین عکسهاست. نه اینکه از من گرفته، قشنگ باشدها، نه، اصلاً. کلیت ماجرا قشنگ است. شانزده آذر سال ۹۵، ترم دو کارشناسی، صبحِ خیلی سرد و برفی، کلاس نه، اما قرار بازدید از کارخانه داشتیم. فرداش هم امتحان تاریخ هنر. از باز ...
امروز دست زدم به زانوم و بلند شدم. از شدت اضطراب و بهم ریختگی فکری مدتی از یه پروژه خیلی مهم فاصله گرفتم. پروژه ای که به اصرار الف شروع شده بود. الف ضررهایی که بهم رسونده بود و با این پروژه تو ذهنش جبران کرده بود. واسم چکار کرد؟ هیچ فقط اصرار کرد شروعش کنم. وقتی که وقتش نبود. و دیگه هیچ کمکی نکرد فق ...
کل روز نسخ لحظه ای بودم که بدون دغدغه سرم و بذارم رو بالش، حتی بدنم هم کوفته بود... حالا خیلی شنگول و هیجان زده نشستم کلیپ های آهنگ و رقص نگاه میکنم. هرچی میگذره خواب بیشتر از چشمم دور میشه. فردا روز شلوغی دارم. خب ذوق داره، نداره؟ من واقعا خوشحالم. بالاخره روزهایی و دارم زندگی میکنم که خوشحالی هام ...
یک. به خود راه ندارم انگار. به خود هیچ راهی ندارم. دو. کسی بچهای را به دنیا آورده. آدمی از نو عاشق شده. نوجوانی با شور سرشار در آغاز راه ایستاده، مردی ماشین تازهای خریده و زنی گردنبدی طلا...این همه امید، که مرا از آن سهمی نیست. حتی وقتی سایه شوم جنگ بالای سرمان بود، اینطور نبودم. اینطور که خشکسالی ...
ای کاش خیلی از کارها هم این شکلی بود. همینجور که بیایم و گلگی کنم که فلان است، بهمان است، من زیاد حرف میزنم و این حرفها، بعد بزند و دو ماه و بیشتر هیچ چیز نگویم. نه اینکه نخواهم بگویم. بلکه خیلی وقتها، توی ذهنم حتی، حرفهایم را آماده کنم که بیایم اینجا و هزار صفحه بنویسم ولی آخر سر نشود. خیلی ساده ...
در وحشت به سر می برم از یک سو شادی عمیق و آرامش بی سابقه و خوشبختی بسیار بسیار بزرگتر از ظرفیت لیاقت و استحقاقش را که ندارم هیچ ...ظرفیتش را هم ندارم تازه باید این همه را سرمایه گذاری کنم و تو فکر کن که من بلد باشم هرگز.... از یک سو اندوه واقعی و تاسف یاس آور بابت اشتباهات بسیار بسیار بسیار بزرگ ...