---- درس خوندن همچنان برای من چالش برانگیزه. خدایا شکرت وارد دی داریم میشیم و من هنوز چالش دارم. فکر کنم تا خود روز آزمون همه ش شبیه علامت سوالم و هی این جورم: این کارم درست بود؟ ساعت مطالعهم بیشتر باشه؟ تست بیشترم میشه زد نه؟ کند نیستم؟ اون روز مشاورم گفت: چرا این قدر به خودت سخت میگیری زن. ( شاید ...
این قسمت میخوام از تراپی دردناکم به میزبانی خداوند متعال بگم... پنجشنبه شب میلاد خانم فاطمهزهرا سلام الله علیها ما خونه مامانم دعوت بودیم. خب من نتونسته بودم کادو برای مامانم بخرم. چون کل هفته درگیر بودم و اون روز هم که مستحضر بودید، رفته بودم خونه دوستم. فلذا امروز جمعه، بعد از اینکه ناهار رو ...
یکی وقتی روی صندلی اتوبوس خوابیده بود کاپشنش رو انداخت روم. یکی بدون اینکه بهش بگم اون کاری که میخواستم انجام بدم رو بهم پیشنهاد داد که با هم انجام بدیم. یکی برام خط چشم کشید. یکی بخشی از من که تو ازش متنفرم رو دوست داشت. یکی وقتی خواب موندم بیدارم کرد. پس از مدتها رفتم زیر پتو و هندزفری گذاشتم و ...
حیف و صد حیف، که از چند ماه اخیر هیچ پستی از روزهام نزاشتم! البته که طوری تو ذهنم حک شده که محاله تا آخر عمرم از یاد ببرم... آقا جونم درست ۱۶ روز پیش، پنجم آذر ماه یک هزار و چهارصد و چهار ، از بینمون پر کشید و رفت🕊🖤 آقا جون من از بچگی تو آغوش شما قد کشیدم. وقتی به دنیا اومدم اسمم رو شما گزاشتی و از ...
این هفته هم تموم شد و داره به غروبش نزدیک میشه برای هفته ی دیگه ذوق دارم ، دو روزه که مدام هواشناسی رو برای اینجا و شهر خودمون چک میکنم ، آخر هفته ی آینده رو بارندگی زده دارم فکر میکنم میرم خونه چی بپوشم؟ میشه خونه مامان بزرگه برف بیاد؟ لباس گرم زیاد بردارم؟ برندارم؟ بعدشم برگردم و عروسی ای که منتظر ...
امروز میخواستم زودتر بیدار شم و درس بخونم. به شدت سر و چشمم درد میکنه. نمیدونم قندم افتاده یا مشکل عینکمه. مشخصه چشمام ضعیفتر شدن. با عینک هم یکسری نوشتههای دور رو نمیبینم. ناراحتم میکنه همچین چیزی. این که چشمم ضعیف نبود و حالا داره با همچین روندی ضعیف میشه حرصم رو در میاره. زیر پتوام و از ب ...
میدونم میتونید حدس بزنید بهشت زهرا سلام الله علیها رفتم یا نرفتم؟ بله! درست حدس زدید. نرفتم :) اون حلوا قسمت مهمونی دوستانه مون بود... ولی چقدر عذاب کشیدم تا فاطمه زهرا رو راضی کردم باهام بیاد مهمونی! تازه خودم موفق نشدم راضیش کنم. بابای بچه ها کار داشت و بعد از صبحانه (که چه عرض کنم، ظهرانه) رفت بی ...
هوا از صبح تلخ و ابریه کنار بخاری بالشت گذاشتم و دراز کشیده از پنجره ی باز به گوشه ی کوچیکی از آسمون نگاه میکنم خوابم میاد و خوابم نمیبره ، روز بعد از یک شیفت شب تمامش رو همینجور منگ و خواب آلودم ظهر تو راهِ خونه روی نیمکت کنار پیاده رو نشستم ، درختا آخرین برگهای خشک و قهوه ایشون رو روی سرم میریختند ...
میتونم افسرده بشم... چون بارون اومد ولی نرفتم زیر بارون قدم بزنم! یا بهتره بگم نرفتیم تو هوای دونفره قدم بزنیم. عجیبه که همسر میدونه بارون یعنی هوای دونفره ولی بازم در عمل هیچ اقدامی نمیکنه! میاد خونه و میگیره می خوابه! منم مشغول بشور بساب میشم :( ولی از اونجایی که آدم خودش باید حال خودش رو خوب کنه ...
امروز هوا معرکه بود اما روز کوتاهی بود. همین که کل خانه را جارو کشیدم و حمام رفتم تمام شد. چه میشود کرد، بعضی روزها هم اینطورند. فاصله بین طلوع و غروبش انگار فقط چند دقیقه است. ...