خوابم نمیبره. ذهنم به هرچیزی چنگ میزنه تا خالی نمونه. از داستانهایی که ننوشتم، تا حرفهایی که نزدم. از بوسهای که نگرفتم، تا آدمی که دیگه هرگز نمیبینم. از نفس راحتی که بیش از هفتهای یکبار نمیکشم، تا شعرهایی که برای کسی نمیخونم. به پشیمونی و بخشش و فراموشی فکر میکنم. به رنجی که میکشیم و رنج ...
بسم الله الرحمن الرحیم دوست دارم زندگی رو. دوست دارم این هیچ کسی که الان هستم رو . وجود داشتن رو نفس کشیدن رو. تماشای عاشق شدن بچه هام در چند سال آینده از الان قند تو دلم آب می کنه. دوست دارم که همه با هم سیصد کیلومتر می کوبیم بریم لامپ سوخته ی مادر رو عوض کنیم و گرفتگی سینکش رو باز کنیم. دوست دا ...
بسم الله الرحمن الرحیم وَلِلَّهِ یَسْجُدُ مَنْ فِی السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ طَوْعًا وَکَرْهًا وَظِلَالُهُمْ بِالْغُدُوِّ وَالْآصَالِ . و هر که در آسمانها و زمین است و سایه هایشان خواه و ناخواه، در بامدادان و شامگاهان، براى خدا سجده می کنند. . . . - جناب مارکس ! شما خدا رو میپرستید...؟ -خدا؟ خدا ک ...
تلویزون روشنه و من به دیوار تکیه دادم و چرخش پنکه سقفی باد رو به صورتم میزنه دونه دونه دلمه هایی که مامان ظهر هول هولکی درست کرده تا همراهم کنه رو گاز میزنم و گوشه لپم میذارم ترش و شیرینی رب انار تو دهنم میپیچه و سفتی برگ انگور زیر دندونم میلغزه اندک بغضی هم نشسته تهِ تهِ تهِ دلم.. یک ساعت پیش رسیدم ...
امروز دنبال عکسهای قدیمی ای بودم، هاردم رو وصل کردم و با حجم غافلگیر کننده ای از عکسهای الف مابین عکسهام مواجه شدم. واقعا دوستش داشتم. اون هم قبلا دوستم داشت. یه زمان هایی توجه خاصی داشت. هر شب ساعت ۱۲ شب واسم قلب یا عکس میفرستاد. یوقت حتی ۵ صبح کمکم کرد برسم به ایستگاه... نمیدونم دقیقا از کجا بی وف ...
صبحی خواب دیدم توی بیمارستان قدیمی که پاتوق مامانم بود با زهره قدم می زدیم. از لای آسفالت کف محوطه گلهای زرد خاکشیر بیرون زده بود ردیف تابلوهایی که شماره کارت و شرح حال مختصری از نیازمندان غذا روش بود رو نگاه می کردیم و رد می شدیم دنبال کسی بودیم که دوست صمیمی مامانم بود و مامانم همیشه هواشو داشت. خ ...
اگر اینروزها کمتر میام اینجا، دلیلش اینه که مثل بز نشستم دارم رو تابلوهام کار میکنم، تا پاسی از شب بیدارم البته باید بگم بعد از کلی پیگیر بودن و سفارش کردن به خیلیها، مجوز نمایشگاه صادر شده، اما حالا بچه ها میگن هزینه اش زیاده و انصراف دادن، به نظرم اصلا هزینه اش زیاد نیست، نمیدونم چرا بعضی ها که م ...
تولدم مبارک به وقت ۴ اردیبهشت ...
نمی دونم هیچ وقت سر و کارتون به اداره ی دارایی افتاده یا نه ؟ نمی دونم افرادی که شخص حقیقی هستند ، به اندازه ی شخص حقوقی مجبورن برن اداره ی دارایی یا نه ؟ ولی من چون شرکت دارم و شخص حقوقی به حساب میام ، باید برم اداره ی دارایی و به نظر خودم خیلی رو مخ هست و خیلی دنگ و فنگ داره . اول اردیبهشت یک ابلا ...
نادر طالب زاده خیلی کاریزما داشت قبول دارین؟ هر سال اوایل اردیبهشت یادش می کنم یاد خداحافظی باهاش هشتم اردیبهشت تو خیابون بهشت یاد مسیر گفتنش یاد خلاقیتش در مسیر و از خود عبور کردنش یاد روز قدسی که روز رفتنش شد بهش میگم آقای نادر خوش به حالت این روزها رو ندیدی بهم میگه حتی اگه روزی یه قطره اشک ه ...