من بالاخره به دیدار این خواستگار نطلبیده رفتم. شروع دیت خوب بود، احترام، شخصیت و چهره در اولین برخورد خوب بود. تا یک ساعت اول هم همه چیز رو به مثبت رفتن جواب من بود. سوالهایم را به خوبی جواب میداد. پرسیدم برای عصبانیتت چکار میکنی؟ چگونه آرام میشویی؟ گفت: عصبانیت؟ من عصبانی نمیشوم. قضیه را فراموش ...
مامانم میگفت به دو دلیل برو دکتر یکی اینکه کنجکاوی نداری دوم اینکه بی انگیزه ای توی کارات خدا رحمتش کنه اگه میشنید یه ساعت حرف زدن با دکتر یک میلیون خرجشه خودش دست به کار تراپی میشد برام یه یادداشتی از میم مهاجر دیدم و پرسشهاش درباره نسبت میراث فرهنگی و معنوی ما با تراپی و سپس چیزهایی که هوش مصنوعی ...
دلم یه کم درهم برهم نویسی خواست... ۱-یه بنده خدایی رفته آمریکا پیش خانواده اش و یه وکالت محدود توی یه سری کارها، به من داده، براش انجام بدم، واسه همین بیشتر از معمول تهران میرم و میام، اولش فکر میکردم چه خوب... اما واقعا الان خسته شدم ...(آیکون یه دختر تنوع طلب که مدام از این شاخه به اون شاخه میپره ...
خوابم نمیبره حال عجیبی دارم یه چیزی حالت دلشوره، غم، هیجان، عشق، نفرت، سستی و رخوت، انگیزه کوچیک! همش باهمه ... انگار میخوام برم سفر هم خوشحالو هیجانزدم و امیدوار ... هم غم غربت دارم هم دلم شور میزنه اونجا چی در انتظاره هم با خودم میگم سفر چی بود این موقع صبح ولش کن بخواب!!! همش تقصیر مرواریده انقد ...
امروز با خودم مهربون بودم. وقتی آواز میخوندم، اجازه دادم صدام بیاد بیرون، گاهی چهچهه بزنم و نترسم از اینکه شاید اشتباه بخونم. صدام خوب بود، ریتمو هم اغلب خوب اجرا میکردم. برام غم انگیزه که نمیذاشتم این زیبایی از من به جهان بیرون برسه. مدتیه حس میکنم ارزشمند نیستم. وقتی الف از من به خانوادش گفت، و ما ...
رفته بودم دانشکده معماری. توی شاهنشین قدکی ایستادهبودم به نماز که یکدفعه زنی در را سرآسیمه باز کرد و خودش را انداخت تو. چادر قجری سرش بود و پوشیه سفیدش را بالا زد. روی طاقچهها را دنبال چیزی گشت، گنجه توی دیوار را زیر و رو کرد و وقتی خواست برود رو کرد به من و گفت: چرا وایستادی؟ بجنب الآن آژانا میان ...
خیلی دوس دارم بنویسم اما انگاری خجالتی شدم رفتم تو خودم شایدم حس بی اعتمادی و ناامنیم اومده بالا مث قبلا نیستم که راحت بنویسمو حس خوب بگیرم حس میکنم یکی منتظره یه چیزی بنویسم بیاد علیهم شورش کنه!!! حسم خنده داره اما حسمه حس اینکه همه برام بد میخوان من تنها موندم همش مشکل ایجاد میشه و همه باهام جنگ د ...
امروز نزدیک ۳ میلیون سرم کلاه رفت و تقریبا همین روز اول ماه کفگیرمان خورد به ته دیگ و بی پول شدیم.. جدا از اعصاب خردی که داشت حالا باید تا آخر ماه حواسم به خرج و مخارج باشه که نکنه پول کم بیارم حالا این درس عبرتی بشه برام که یه دفعه ای و بدون فکر و سوال کردن از چند جا جیرینگی کارت نکشم دیگه اینجا نم ...
دیگر برای خودم یک پارچه رویا رویایی شدهام. به موزِ کال و خاویار و کرهشور هم بسنده نمیکنم. همه زندگیم شده رویا و پاهایم به ندرت روی زمین سفت خدا مینشیند. از صبح که چشم باز میکنم پا به دنیای رویا میگذارم و تا شب که بخوابم هفت عالم آنجا را سیر کردهام. رویای روز دفاعم را میبینم، سفرهای نرفتهام ر ...
هنوز کمی مضطربم و نتونستم به خانواده بگم چقدر بهم فشار اومد سر این بحث بیخود. فکر نمیکنم درک هم کنن. از نظر اونا لوس بودنه ولی خودم که در موقعیت قرار میگیرم میدونم چقدر سرتاسر استرس میشم. اصلا بحث من نبود و حتی اون دوتا اصل کاری که کاری نداشتن و بیخیال بودن. واقعا مستاصلم. تاب آوریم در بعضی موقعیت ...