اینجا یه هتله شاید بشه گفت تنها هتل دور حرمه که انقد نزدیک و مشرفه ما همیشه میایم اینجا چون مامانیم دوس داره از هتلشم حرمو ببینه شیشه های قدی، ویو گنبد امام رضا ... حتی رو تخت هم ویو حرمه ... خیلی جالبه . . . غروبه .. اذان گفتن... هوا گرگ و میشه... تنها نشستم هتل ... ازین بالا با پنجره های بسته، همه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز با ینفر رفتم دیت. ده دقیقه دیر رسیدم اما واسم قیافه نگرفت. داراییش تقریبا یک یک چهارم ث بود اما میشد موفق حسابش کرد و شرایط ازدواج و هم داشت. با اینکه ۳۰ سالش بود، وقتی میخندید اطراف چشمش چروک هایی دیده میشد. از همه نظر متوسط و معمولی بود. از نظرم آدم قابل قبولیه اما دلم نمیخواد عاشق بشم هنوز. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بیدار شدم. وسط یه برهوت انفرادی ،افتاده بودم. خورشید روی نعشم نمی تابید، شلاق می زد. خشم خدا رو ابلاغ می کرد اما شلاق خورشید باعث بیداریم نشده بود.   صدای یه گفتگوی شیرین و شهد دار بیدارم کرده بود. یه گفتگو با رنگ و عطر توتهای سرخ و سیاه صدا از بیرون می اومد. بیرون برهوت من. یکی کفشهاشو در آورده بود ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

هر ادمی یه جوری به وجد میاد ( به وجد میاد ینی انگار لاتاری برده انگار ده سال جوون شده انگار تازه متولد شده ... کلا بهترین انگار ذهن ادمه ) اکثر ادما وقتی خودشونو بروز بدن به وجد میان یکی دلبری میکنه، یکی پولشو به رخ میکشه، یکی دینشو، یکی ظاهرشو، یکی سوادشو و ... امروز یه به رخ کشیدن عجیب دیدم ... یه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

رو جدول کناری بیمارستان نشستم و منتظر سرویس به رفت و آمد ماشینا و آدما نگاه میکنم پاها به شدت درد میکنه و صدا گرفته و تنش و اضطرابی که تازه فروکش کرده امروز عصر یکی از بدترین شیفتای این دو سال بود و حتی فکر کردن بهش باعث میشه اشکم در بیاد الان فقط میخوام برم خونه و فارغ از همه چیز بخوابم صدای بوق آش ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

و به من برگرد، به این بیچاره ضعیف که در سود و ضرر خودش هیچ دستی نداره. و در آمدن و رفتن خودش به این بساط بی اختیاره. کتاب تو رو باز کردم. سوال داشتم آخه . ازت پرسیدم این چیه این نسیمی که می خوره به صورتم، این منو کجا می بره  برگشتی گفتی از نشانه های من جاری شدن کشتیهای کوه آسا در دریاست، اگر من نخوا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چند روز پیش همسر گفت آخر هفته دعوتش کردند مشهد. همین رویدادی که آقای حامد خواجه هم توی وبلاگشون ازش نوشتند. ولی مایل نبود به رفتن. دوست نداشت بدون ما بره مشهد. ولی گفتم حتما برو و به جای ما هم برو زیارت. قبلاها ته دلم چقدر کفر بود. چقدر شاکی بودم از خدا که چرا مصطفی واسه خودش میره این شهر و اون شهر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امشب بارون بارید.. قطرات ریز بارون تو دلِ کویر.. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چیزی که کم آوردم، شجاعت هست. شجاعت برای مقابله با همکارم که با 20 سال سابقه، به شیوه نادرستی باهام رقابت میکنه. شجاعت برای چند اقدام مهم. شجاعت برای برگشتن به روتین قبلیم... دوستی دارم که چند سال ازم بزرگتره و تو مسیر رفت و آمد به شرکت باهم صحبت میکنیم. مایله پسری که میشناسه رو به من نزدیک کنه. و من ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

زهرای بابا سلام دیروز روز دختر بود و مثل سالهای گذشته تو را پیشم نداشتم. اوایل می گفتم مهم نیست زهرا را دارم هر چند در آن دنیا ولی هر چه بیشتر می گذرد دلم بیشتر برای تو و برای دختر داشتن غنج می رود. بعضی دختر بچه ها را که می بینم که مقنعه و روپوش پوشیده اند به مدرسه می روند دلم می خواهد محکم بغلشان ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید