دیروز رفته بودم دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران و پشت درِ اتاق ۲۰۵ منتظر بودم کلاسِ استادم تموم بشه. زمان انتظار طولانی شد و من کیفم رو گذاشتم داخل کلاس ۲۰۶ و رفتم طبقه پایین که دستام رو بشورم. کلاس ۲۰۶ خیلی کوچیکه. مفید در حد ۳ دانشجو ظرفیت داره. صندلیای هم که من روش کیفم رو گذاشتم؛ چسبید ...
آخرین پسری که باهاش دیت رفتم، پسر معمولی و موردقبولی بود. باهاش تموم نکردم، علی رغم اینکه فکر میکنم تو زندگیم نقش زیادی پیدا نکنه، اسمشو میذارم ج. گاهی تیکه میندازه که صبح بخیر نگیا. یا نپرسی رسیدم یا نه... این گلههاش حالمو بهم میزنه. بعنوان یه فردی که توسط احساساتش به اسارت گرفته شده بود، اصلا حو ...
انجامش نمیدادم چون فکر نمیکردم از پسش بربیام. از موانع خستهام. حالا وقت به شدت محدوده و من نمیدونم چقدر فرصت برای نجات خودم دارم. موانعی که رفع کرده بودم هم از نو جلوی پام سبز شدن. اینها همه آشی بود که الف واسم پخت. اگه بخاطر اون نبود اینهمه دست و پا نمیزدم. حالا اگه انصراف بدم مایه شرمساری بیشتره ...
حس ششمم داره یه حدسایی میزنه با توجه به اتفاقات اخیر این پست باشه اینجا ببینم چقدر حسم درست بوده اگر اشتباه نکرده باشم بعدا درباره اش مینوسم.. ...
چرا یادم نبود یکشنبه ۱۴ام امتحان فنی حرفه ای دارم و بلیط برگشتو برا امروز گرفتم؟؟؟؟ نابود و خسته و استرسیم صدتا قرص معده خوردم اما بازم حالت تهوع و سنگینی معده دارم ... خداااا خسته شدم ازین حجم دغدغه و پریشون احوالی ☹️ ...
روی یکی از نیمکت های چوبی پارک نشستم و مزه ی شیرین شیک شکلاتی تو دهنم میپیچه هوا کمی گرمه ولی اینجا میون درختا خنک تره دو نفر خانم و آقا روی نیمکت روبرویی نشستند و من نمیتونم قلوپ های آخر شیک رو با نی هورت بکشم امروز بالاخره اضافه کار واریز شد و ولخرجی های الکی و بی اهمیت من شروع شد اول از همه ماگی ...
عجیب شده! دو صباح دیگه بیست و هشتمین سال زندگی رو هم تمام می کنم و هنوز همه من رو ده سال کوچکتر می انگارند. مامانم همسن من که بود خواهرم شش سال داشت و من یه سال. قدیما آدما چه زود بزرگ می شدن. شاید هم قدیما آدما میتونستن و بهشون اجازه میدادن و باورشون داشتن و اصلا به خودشون باور داشتن که زود بزرگ می ...
هر جلسه، باید خودم به آقای دکتر بگم که جلسه قبل چی گفتند و چه کارهایی باید میکردم. این جلسه؛ لبتاپم رو برده بودم. بعد از روی نوشتههای تایپ شدهام، صحبتهای جلسه قبلش رو مو به مو ارائه دادم و تمرینهام رو براش گفتم؛ آخرش هم تصمیم جدیدم رو به دکتر گفتم... دکتر که با دقت گوش میداد، لبخندی زد و گفت ...
به عزیزی در اینجا قول دادم خارج از این فضا ببینمشون... یار جانم: هستیم بر آن عهد که بستیم... مادری اینجا دارم... دلواپس و دلنگرانِ منِ فقیر و کوچک... مادرم... دست بوسِت هستم ... زمونه من رو به تنگ آورده ... یک روزی دست هاتون رو واقعی خواهم بوسید... و اما... راستش طاقتم طاق شد... هر بار صفحه ام رو ب ...
هميشه هم نياز به يك دليل منطقى براى كارهايى كه ميكنى ندارى. انجامش بده چون دلت ميخواد، چون خوشحالت ميكنه ،چون تو رو پر از حس خوب میکنه. چون میتونه تو و روزت رو بسازه... ...