۲ نصف شب بیدار شدم رفتم اینستا یه چرخ بزنم. دیدم چ پستی که واسش فرستاده بودمو لایک کرده. حالشو پرسیدم. میگه از خدا میخواستم بیدار باشی. یکم ابراز محبت کردیم. پرسیدم نخوابیده تا الان؟ گفت الان که دلش آروم شده میخوابه. دل من ولی ناآروم شد. تند میزنه. واسم غیرقابل هظمه حضورش. خیلی دوستش دارم. ...
الان که من پاهامو به دیوار تکیه دادم و تو سکوت و نور کمِ خونه انگشت هام روی صفحه ی گوشی میلغزند، کل خانواده دور هم جمع شدن کیک تولد میخورن فک میکنم تنها غایبین جمع من و تو باشیم دایی.. کاش حداقل تو بودی.. کاش بودی.. .... برنامه مرخصی ماه بعد رو دادم بهش گفتم شب یلدا شیفتم بده ، دوست ندارم خونه باشم. ...
نمیدونم از چی بگم فقط وقتی کامنتی از دوست های بلاگفا دریافت میکنم که به حس و عشق بین من و چ اشاره میکنن شوکه میشم. تعجبم از اینه که وقتی از الف مینوشتم قبلا، کسی چنین چیزی رو حس نمیکرد. شاید حرف تراپیستم درست باشه و در اصل رابطم با چ اولین رابطه واقعی باشه که تجربه کردم. چیزی که بین من و الف بود چ ...
دوش چه خوردهای دلا؟ راست بگو نهان مکن چون خَمُشان بیگنه، روی بر آسمان مکن بادهٔ خاص خوردهای، نُقل خلاص خوردهای بوی شراب میزند، خربزه در دهان مکن ای دل دونگ دیوانه من باز هم؟ آخرش از اداره بیرونم می کنند با این کارها که تو دستم می دهی. پس چی شد؟ دیروز که با عزم آهنین ایستاده بودی بالای س ...
نازنین از تو متنفرم. متنفرازتو تولید شدم، متنفرازتو بسته بندی شدم و متنفرازتو روانه بازار شدم. بازار؟ مشتری بدی بودی نازنین...بدترین قسمتش هم پس فرستادن من بود .... نکند توی استوکها دنبالم بگردی ها نیستم ....با احترامات اما بعد ولش کن.... ...
امروز صبح که بیدار شدم، احساس کردم دیشب تمام دنیا را روی کولم گذاشته بودم و با خودم حمل کردهام. چشمهایم را باز کردم و کمی فکر کردم دیدم نمیتوانم بیدار شوم پس برگشتم خوابیدم. حالا سرحالم، تمیز و زیبا. حمام رفتهام و جیگولی پیگولی شدهام. دیشب یکهو غم هجوم آورد. چند وقتی است غم نمیدانم از کجا یکه ...
من ده ساله بودم و برادرم «نیک» چهارده ساله. فکر خرید هدیهای برای مادرمان به مناسبت روز مادر، من و برادرم را به هیجان آورده بود.این دومین هدیه ای بود که می خواستیم به او بدهیم. خانوادهی ما خیلی فقیر بود. تازه جنگ جهانی اوّل تمام شده بود. ما تنگ دست بودیم و به سختی زندگی میکردیم. پدرمان گاه به ...
دوم دبستان که بودم، یک کتاب هری پاتر هدیه گرفتم (تالار اسرار که ترجمهای از پرتو اشراق بود) و این کتاب، ورود من به دنیای جادو بود. قبلش را نمیدانم. قبلش نیز احتمالاً لحظهها و داستانهایی بوده؛ اما آنها را چندان واضح به یاد ندارم. بعدش هانس کریستین اندرسن اضافه شد و سپس برادران گریم. […] نوشته سه ...
دعوت شدن به عروسی دوستم بهترین خبری بود که میشد شنید واقعا واقعا واقعا به همچین چیزی نیاز داشتم من امشب خوشحااااالم :)) ... انگار همین دیروز بود تو اتاق ۱۰۹ با هم مینشستیم چایی میخوردیم حالا باید دونه دونه تو لباس عروس ببینمشون ، چه زود میگذره... پ.ن. معین پاشو بریم ترمه و اطلس بیاریم:) ...
میوه فروشی ها جوری پر شده از کلم های رنگی ، گل کلم ، هویج و بادمجون و... که دلم میخواست مثل این خانمای کد بانو که از هر انگشتشون یه هنر میریزه بلد بودم میخریدم و ترشی میریختم ولی خب بلد نیستم:) ...