امشب به یه نتیجه ای رسیدم اونم اینکه هیچکس نمیتونه بهم بگه آیا ما ختم به وصال میشیم یا نه به نظرم ته این داستان با قلم خودمون نوشته میشه یعنی ما مینویسیم که تهش چی بشه و سوالم اینه که تو چی میخوای؟تو دلت چه حکمی صادر میکنه؟! و از اون مهم تر عقلت میگه باید چی بشه؟ کاش جوابشونو داشته باشی و بهم بگی چو ...
یلدات مبارک❤️ و اینگونه بود که من بازم به خودم باختم زور من و کوچه و خیابونا به این دل و دلتنگیش نرسید و با خودم فکر کردم که شاید پیامم صرقه سر اختلالهای این مدت هیچوقت به دستت نرسه ولی رسید سر ظهر بود که گزارش تحویلش رسید حدود نیم ساعت طول کشید تا زنگ بزنی و من باز داشتم فکر میکردم شاید اهمیتی ندی ...
جمعهها هر کاری کنم دستم به درس خواندن نمیرود. مغزم تمام لذت درس خوندن را پس میزند. امروزم نتوانستم خوب باشم ولی برعکس روزهای پیش از این خوب نبودن احساس فلاکت نداشتم. یک روز برای خودم بود. مثل کارهایی که برای خودم است. کارهای که از عمد جدایشان کردهام و هر موقع سراغشان میروم میدانم برای دلم هستند. ...
میخوام اسم جمعه ای که گذشت رو بذارم روزِ سفید ازصبح و سفیدی برفی که روی زمین پهن شده بود.. تا شب و سفیدی لباس عروسی که دوستم رو از همیشه زیباتر کرده بود.. .... پ.ن.امروز ازون روزا بود که حرف ها برای گفتن زیاد داشت ولی همین که تک تک لحظاتش توی خاطرم ثبت میشه کافیه.. ولی من میخواستم همونجا کنار چراغ ن ...
دیشب دنبال یه نشونه میگشتم که بفهمم آیا میشه آخر و عاقبتمون به وصال ختم بشه یا نه اول رفتم سراغ حافظ گفت صبر کنم فال خوندم گفت تو از من شکسته تر و دلتنگ تری تو همین حال پریشونی خوابم برد نمیدونم کجا بودم ولی تو یه خلا بودم که یه پیرمرد دیدم شبیه همونی که دو سه سال پیش دیده بودم برام داشت در مورد تو ...
خوب نیستم. جمعهاس و اضطراب و استرس دمار از روزگارم درآورده. زحمت کشیدم هفته رو تموم کردم. چرا باید یکی دیگه شروع میشد؟🥺🤧😭 فردا جو کاملا متشنج هست... کارهای من چه تو شرکت چه بیرونش هم زیاد. از شدت استرس امشب فریز بودم. همش اذیت میکردم بقیه رو. شوخی، سر و صدا... دلم میخواست هیجانات و این شکلی دفع کن ...
ناپایداری احساسات از این جهت خوبه که امروز احساس فلاکت در درس خوندن ندارم. یکسری فصل رو که مهرماه خونده بودم شروع کردم به خلاصه نویسی و جدی انگار دارم یاد میگیرم چی بنویسم توی خلاصه نویسی. قبلا فاقد همچین توانایی بودم چرا که به نظرم همه چیز مهم میاومد و نمیدونستم چی رو باید بنویسم و چی رو ننویسم! ...
و دوباره رسیدیم به قسمت سخت ماجرا جمع کردن وسایل و بستن ساک برای برگشتن.. هزار سال بگذره و هزار بارم برم و بیام باز واسم عادی نمیشه این دل کندن با بغضِ کهنه شده توی گلو، لباسا رو تا میزنم و کنار هم میچینم بوی کیکِ تازه توی خونه پیچیده و مامان هر چند دقیقه یه بار میپرسه فلان چیز بذارم برات؟ فردا اتوب ...
یکم اوضاع کار پیچیده شده. دوتا از همکارهای با سابقه که مهره های مهمی تو شرکت هستن قراره اخراج بشن. و من یکی از جایگزین های اون هام. "تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف... مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی..." ولی من آماده نکردم چیزی آنچنان. تازه از بازی های روانی همون دو نفر خسته و فرسوده هم شدم. البته ...
قرار بود برم جلسه مادرهای کلاس زینب، یادتونه؟ مطمئنا یادتون نیست. کلاس درسم رو به خاطر اون جلسه جا به جا کردم ولی در نهایت، گند زدم و بغض بچهام رو دیدم و له شدم. هرچند زینب خیلی راحت از اون ماجرا عبور کرد و به راحتی حالش خوب شد، ولی برای خودم به عنوان یه مادر خیلی سخت بود... چون خودم باعث رنج بچه ...