با اینکه دل کندم از بیان و گفتم عیبی نداره اگر هرچی نوشتم پریده باشه و حتما سرآغازی بر یک شروع نو هست... اما ناگهان یادم اومد برای یک جلسه در دو سه روز آینده، یک سری یادداشت اینجا گذاشته بودم :') و کی حوصله داشت از حافظه‌اش کار بکشه... نیت داشتم اگر بیان دوباره حالش خوب نشد، از هرررررر جایی که می‌ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

هیچ دختری به کسی زیبایی و بدن صاف و بی مو و هیکل فوق‌العاده بدهکار نیست. هیچ پسری هم به کسی سیکس پک و قد بلند و جیب پر پول بدهکار نیست! تنها چیزی که ما بهم بدهکاریم خوش رفتاری و مهر و محبته. " لازمه که هممون اینارو بفهمیم " ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز روزِ خوبی بود؟ نمیدونم صبح وقتی تو اتاق رِست خواب بودم با صدای گریه ی یکی از همکارا بیدار شدم مادرش حالش خوب نیست، وضعیت کبدش خرابه و دیر متوجه شدن این مدتی که میرم سرکار ازین یهویی خراب شدنا، یهویی ویرون شدنا و یهویی رفتنا زیاد دیدم مثلا تو یه شب آروم پدری برای ناخوشی کوچیک دختر بچه ی ۹ ساله ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

۴۵ دقیقه زودتر خروج زدم، تاکسی گرفتم ساندویچم و بلعیدم و خودپو رسوندم به سالن. صدای آهنگ خوب بود اما نشون از این بود که نرسیدم به اجرا. خستگیم رو تنم افتاد. یکم گوش دادم و دلم طاقت نیاورد. برگشتم سمت خونه. یه چیزی رو دلم سنگینه. خودمو دلداری دادم که آخرهفته میبرمت یه جا دلت باز بشه...چرا انقد کلافه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

انتشارات نیلوفر چاپ جدید کتاب نقد ادبی و دموکراسی را منتشر کرد. این کتاب (با عنوان فرعی « جستارهایی در نظریه و نقد ادبی جدید ») مجموعه‌ای از نوشته‌های حسین پاینده درباره‌ی نظریه و نقد ادبی جدید است که با هدف دامن زدن به تکثر آراء و نیز به منظور تأکید بر شالوده‌ی دموکراتیک این حوزه از علوم انسانی منت ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز یاد خاطره‌ای افتادم. من از چهارم/ پنجم دبستان در درس خواندن مستقل شدم و قبل از آن مادرم پیگیر درس‌هایم بود. املا میگرفت، ریاضی تمرین میداد و میپرسید. سوم راهنمایی بودیم به خانه دخترخاله هم‌سنم رفتیم و دیدم مادرش از او املا میگیرد. دلم خواست مادرم از من هم املا بگیرد. احساس کردم مهم نیستم. فکر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

پدر و مادر و دو تا بچه هاشون... یه دختر هفت ساله، یه پسر پنج ساله... بچه ها در حد انفجار شیطون و بازیگوش... پدر و مادر بشدت ساکت و آروم و نجیب و سر به زیر... مادر غم دنیا توی صورتش بود... پدر از شیمی درمانی برگشته بود، موهاش ریخته بود، ابروهاش هم... دختر شاد و شنگول اینور و اونور می‌پرید... پسر هم.. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

تو مترو داشتم میدوییدم به کارام برسم یهو یه خانوم چادری همسنای مامانم صدام کرد تو دلم گفتم یا خدا الان میخواد بخاطر شال افتادم، روزمو خراب کنه که ؛ با مهربونی پرسید خانوم کجا موهاتو لایت کردی؟ انقد شوکه شدم از سوالش که با مکث گفتم نمیدونم شمارشو میدم بهت گفت فویلی بود گفتم بله - فویلی چقد میگیره؟ ک ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

من جهت افزایش میزان روشنفکری خانواده به مادرم اعلام کردم یک آقا پسری به من هدیه دادن. ( سلام آقا پسر) خلاصه حالا ما قراره با دوستمون بریم مسافرت و مادر میگن نکنه بری ایشون گولت بزنه : )))))) میگم مادر من، ما اصلا رابطه‌ای نداریم. من ازش خبری ندارم اصلاً. و حتی شهر محل زندگی ایشون نمیرم و خبر ندارن م ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خوابم نمی‌بره. ذهنم به هرچیزی چنگ می‌زنه تا خالی نمونه. از داستان‌هایی که ننوشتم، تا حرف‌هایی که نزدم. از بوسه‌ای که نگرفتم، تا آدمی که دیگه هرگز نمی‌بینم. از نفس راحتی که بیش از هفته‌ای یکبار نمی‌کشم، تا شعرهایی که برای کسی نمی‌خونم.  به پشیمونی و بخشش و فراموشی فکر می‌کنم. به رنجی که می‌کشیم و رنج ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید