اگه بخوام باهات رو راست باشم باید بگم كه زندگی یک جورایی سخته. یعنی به شكل گریزناپذیری سخته و این ربطی به جایی كه هستی و جوری كه زندگی میكنی نداره. من بهش میگم اصل بقای سختی . یعنی سختی از شكلی به شكل دیگه تبدیل میشه ولی نابود نمیشه. برای همین هم توی یک زندگیِ خیلی خوب و عادی، جایی كه هیچ كی به هی ...
صدای تیکتیک ساعت همیشه یادم میندازه که زمان قرار نیست بمونه. وقتی سر همدیگه داد میکشیدیم تیکتیک صدا میکرد. وقتی همدیگه رو در آغوش کشیدیم هم همینطور. وقتی با ذوق بهم نگاه میکردی تیکتیک صدا میکرد. وقتی با نفرت ازم رو برگردوندی هم همینطور. بعضی روزها دلم میخواد لحظهها تا ابد کش بیان، میخ ...
تبعید از قلعه؛ حرکت برای اهداف؛ کتابی مرموز در کوله پشتی؛ ترس از آغاز؛ قبول شکست؟؛ دردناکتر از هزار شکست!؛ هشدار؛ هیولای جدید؟؛ دروغگویی بهتر؟ ...
بسم الله ۱- فردا اجازه میدم پسر خودش غذا بخوره بریزه بپاشه و لمس کنه ۲- فردا کمتر منعش میکنم بجاش فضای امن تری رو درست میکنم که آزادانه بازی کنه بدون اینکه بترسم از آسیب دیدنش ان شالله به امید خدا + فاطمه یه پیام پر از مهر داد که خدایی حالمو خوب کرد و شاید چندین مرتبه از روش خوندم رفیقمه رفیقم + پسر ...
فکر کنم جدی جدی دارم ب سیگار وابسته میشم اما قسمت جالب قضیه اینه که معمولا آدمای دیگه وقتی ب سیگار اعتیاد پیدا میکنن و نمیشکن سردرد میشن یا مثلا کلافه میشن اما من وقتی نمیکشم دل دررررد وحشتناک میگیرم ... عجیبن غریبا! پ. ن : ب من سرکار حق آنکالی نمیدن ، اما بیشتر از بچه های دیگه در تایم غیر کاری بهم ...
امروز روحیه خوبی نداشتم گفتم یه فیلم ببینم حالم بهتر بشه، سایت IMDb رو باز کردم، از لیست فیلمهایی که انتخاب کردم یه روز ببینم، پاپیون اولین فیلم بود، خودمم یادمه خیلی دوست داشتم ببینمش، بعضی فیلمهایی که خیلی وقت پیش دیدم رو وقتی دوباره […] ...
خستگی از سر و کولم میباره ... بند بند وجودم خسته اس خسته ام از اینکه صبح پا میشم درحال کار کردن و نگه داری بچه ام تا شب... وقتی خونه مامانمم بودم خسته بودم اما میفهمیدم دارم چیکار میکنم..میفهمیدم این خستگی بابت چیه..میفهمیدم که خستگیم با ارزشه الان فقط زمان میبره بدون اینکه بدونم چجوری گذشته روز ...
دیروز پنجمین سالگرد آغاز زندگی مشترکمون بود و من متعجب از اینکه چقدددد داره زود میگذره ... این حجم از زود گذشتن دیگه داره غیرطبیعی میشه. ولی بخوام رابطه مون رو ارزیابی کنم خدا رو صد هزاااار مرتبه شکر که ب نسبت پنج سال پیش خیلی پیشرفت کرده، علاقه مون ب هم تو این چند وقت اخیر خیلی بیشتر شده و شاهین ...
بهش میگم: «چی شد که عوض شدیم؟» و اون جواب میده: «زمان. بزرگ شدیم.» راست میگه و هرچهقدر هم قلبم بشکنه، حقیقت تغییر نمیکنه. زمان میگذره و هرچهقدر هم نخهای جورواجور و رنگارنگی که پیدا میکنم رو به ثانیهها گره بزنم تا نگهش دارم و زندانیش کنم، فایدهای نداره. میتونم صدات رو ضبط کنم و توی گوشی ...
بعد از فوت آقا جون منظورم پدر شوهرم هست برنامه جمعه ها صبحمان این هست که بریم بهشت زهرا و حالا که هوا گرمه و امکانش هست اغلب دونفره و با موتور می رویم مگه اینکه مامان ناهید هم بخواهد بیاید که بچه ها را هم می بریم و اگر لازم باشه من نمی روم و پیش بچه ها می مانم تا علی و مامانش باهم بروند ... از وق ...