بهم میگه: «امیدوارم کرگدنه برنگشته باشه. تازه داشتی یه کم بهتر میشدی.» میخندم. برگشته دوست قشنگ من، برگشته. صبحها پاش رو روی سینهم میذاره و اجازه نمیده بلند شم، شبها شاخش تو سر و صورتم و مزاحممه و اجازه نمیده بخوابم، گمونم دمش رو پیچیده دور گردنم که باز نفس کشیدن سخت شده. خاکستریش اینقدر ...
از بیرون فرقی نمیکنه، ولی تلخی زیر زبونم با هرچیزی که میبینم و میخونم و میشنوم بیشتر میشه. از حرف زدن درباره قلبها خسته شدهم. به خودم میگم که این چیزها رو قرار نیست یادم بره، که تمام مدت که پات روی گلوم بود داشتی با فریاد دم از تنفس میزدی. ولی بعید میدونم. حتی اگر یادم نره هم میبخشم. خیلی ...
دیروز بالاخره جنگل نروژی رو شروع کردم. همون اوایل، راوی گفت: «به همین دلیل این کتاب را مینویسم. تا فکر کنم. تا بفهمم. از قضای روزگار مرا اینطوری ساختهاند. برای درک کامل هرچیز ناچارم آنها را بنویسم.» یاد اون روز افتادم که ازم پرسید اصلا چه لزومی داره که آدم بعضی چیزها رو برای بقیه تعریف کنه و من ...
اگر خوابگاه و دانشگاه رو از بیخ در نظر نگیریم، از ۲۱ سال زندگیم، هشت سالش رو توی سه شهر و چهار خونهی متفاوت زندگی کردهم. باقیش همهش توی همین شهر سپری شده و به جز یکی دو سال، همهش توی یه خونهی واحد. خونهای که مامانجوناینها طبقه بالاش و برای چند سال، داییاینها طبقه پایینش زندگی میکردن. خ ...
شب تلاش میکنم خودم رو قانع کنم که ادامه بده، دووم بیار، صبح همهچیز بهتر به نظر میرسه. ولی در اون لحظهای که همهچیز اینقدر وحشتناک به نظر میرسه، این حرفها آرومم نمیکنه. گفتن اینکه «شرایط روانی آدمها، توجیه مناسبی برای بدرفتاریشون با بقیه نیست و ما در هر صورت در مقابل رفتارهامون مسئولیم.»، ...
بیان خلوت شده، ولی این مدلیش رو هم دوست دارم. دست و دلم نمیره تلگرام رو باز کنم. چند روز یک بار یه سری میزنم و به جز پیامهای ضروری (که معمولا هم خبری ازشون نیست)، باقی چیزها رو باز هم نمیکنم. تو خیلی اوقات از روز، حوصله حرف زدن با آدمهای عادی بیرون رو هم خیلی ندارم. خونه بالاخره شکل اسبابکشی ...
اون قضیه کاغذ دیواری که گفتم کلا یه ردیف کم اومده و اون هم مال اتاق منه رو یادتون میآد؟ امروز اومده بودن پرده نصب کنن و همه پردهها سالم و زیبا و بینقص بودن، به جز یه دونه پرده که کج بود، یعنی یه طرفش کوتاهتر از اون طرفش بود. میتونید حدس بزنید این پرده مال کجا بود؟ ...
یک بار نوشته بودم: «گاهی وقتها به سرم میزنه که بدوم تو خیابون و جلوی هرکس که میبینم رو بگیرم و ازش بپرسم: تو من رو دوست داری؟» این روزها ولی یقهی آدمها رو میگیرم و ازشون میپرسم: «به نظرت من آدم بدیام؟» برای دختر خوشگله تعریف میکنم و بهش میگم: «حس میکنم خیلی دختر بدیام... تو هم حس میکنی ...
نفس عمیق بکش. لازم نیست زنده بمونی. یک روز تمام وسط اون گرداب شنا کردی و با خودت زمزمه کردی که فراموش نخواهی کرد، ولی حالا حاضری تمام سالهای باقیموندهت رو بدی تا فقط بتونی از یاد ببری. فراموشی نعمته و دلانگیزه و روشنه و میدونم که نمیفهمی چرا آدمها ازت نمیپذیرن. روی لبهی دیوار میدوی. لازم ...
سرم رو از روی میز برمیدارم و به دوروبرم نگاه میکنم. هر گوشه یه کتاب افتاده، انگار که از هر ردپام کلمه شکفته باشه. این دقیقا جوریه که همیشه دوست داشتم باشم. یه نفس عمیق. ولی راستش حالا خیلی دوست ندارم که باشم، حالا هرجوری که هست. یه نفس عمیق دیگه. اینطوری نمیشه. چند روزه که خودت رو این زیر دفن کر ...