نمیدونم از کجا و چجوری شروع کنم به نوشتن. اما این روزا به شدت تنها هستم. احساس تنهایی میکنم. کسی نیست که باهاش برم بیرون و یا باهاش تفریح کنم. من واقعا به تفریح جمعی و گروهی نیاز دارم. نیاز دارم به همهی این چیزا. و متوجه شدم هر چی سن آدم بیشتر میشه، تنها تر هم میشه. یک زمانی دوستایی داشتیم که باه ...
روزی که دیدمت زنده بودم. با خودم فکر میکردم که من میتونم روزها بشینم پیشت و از هرچیزی برات بگم و هرچیزی که برام تعریف میکنی رو با ذوق گوش کنم. چون تو آدم امنی هستی، پروانهی کوچکم. تو با خودت آرامش و حس خوب میآری. با تو میشه از دست تاریکیها فرار کرد. روزی که دیدمت بیشتر از چهار بار همدیگه رو ب ...
در روزهای تیره و غمگین زندگی، قلم به دست گرفتم و دوست داشتم که برای شما، یک رشته از کلماتی مهربان و آرام بنویسم. شاید این کلمات، همراه شما در ساعاتی از غم و اندوه، یک بار دیگر به شما امید و انرژی بخشند. در این خطوط ساده، خواستم که یادآور شوم که هر روز، یک فرصت جدید است؛ فرصتی برای شروع دوباره، برای ...
باز قلم در دست گرفتم و مینویسم. از غم هجران مینویسم، هجرانی که هیچگاه به دیداری ختم نخواهد شد. جداییای که در دل جای گرفته و همچون زخمی عمیق، هر روز با من است. اما این غم، شاید همان نیرویی باشد که مرا به زندگی بازگردانده است. چرا دیگر تنبلی نمیکنم؟ چرا شبها را به بیداری و تاسف نمیگذرانم؟ چه چی ...
از غم جدایی، به کار پناه بردم. در لابلای وظایف و مشغلههای روزمره غرق شدم، به این امید که شاید بتوانم او را از یاد ببرم. جالب است که وقتی جدایی بر ما سایه افکند، دیگر نیازی به مستی و گریز از واقعیت نداشتم. دیگر شبهایم به بیخوابی نمیگذشت، و دیگر نشانی از تنبلی و کسالت در من نبود. این غم عمیق، گویی ...
دوباره او رفت و من، باز هم مینویسم. قلمم را به حرکت درمیآورم تا شاید کمی از بار سنگین دلم بکاهد. آیا روزی خواهد رسید که از فکر او بیرون بیایم؟ آیا لحظهای خواهد بود که ذهنم آزاد از یاد او باشد؟ زمانی که با او بودم، هر آنچه در توان داشتم برای خوشبختیاش صرف کردم. اکنون که دیگر در کنارم نیست، تنها م ...
دختری را دوست میداشتم، عشقی بیپایان و خالص که در ژرفای قلبم ریشه دوانده بود. برایش هر کاری که از دستم برمیآمد انجام دادم، از کوچکترین لطفها تا بزرگترین فداکاریها. او تمام دنیای من بود و من تمامl را به پایش ریختم. اما گذر زمان، سرنوشت دیگری برای ما رقم زد و پس از سالها، مسیر زندگیمان از هم ج ...
سلام دوستان ما یه عروسی دعوتیم، آرایشگاه که کارش خوب باشه و پول خون باباش رو هم نگیره تو تهران یا کرج میشناسید؟ ...
تنها تفریح باقیمانده در این سال های اخیر، دیدن فیلم های سینمایی بود! می گویم بود، چون فکر می کنم تقریبا ته همه ی فیلم های به دردبخور ممکن را درآورده ام. هر شب یک فیلم دیده ایم. گاهی جان حوصله اش نگرفته، خوشش نیامده، رفته یا زیرچشمی نگاه کرده و در حاشیه به کارهای خودش رسیده است. من اما عین جغد، چشم ب ...
عزیزم؛ من یک بازتاب ناواضح و شکسته از شخصیتت هستم، یک دستهی گل رز روبروی در آپارتمانت، یک گردنبند مروارید در گردنت، صدای پرندگانی که پنج صبح از بیرون از اتاقت به گوش میرسد. من میرقصم و تو میدرخشی، تو میدرخشی و من میسوزم، من میسوزم و تو نوازش میکنی، تو نوازش میکنی و من در آغوش میگیرم، من د ...