مطمئن باشم همه مون با هم داریم میریم بلاگیکس؟ همین risorius هستم با آدرس risorius.blogix.ir ...
فیلم عروسی نمادین تو چهلم ماهان حقیقی رو دیدم ... دوست دخترش لباس عروس پوشیده بود، مامان و برادر و خواهرش میرقصیدند ... پدرش میرقصید ... و این دردناک ترین ویدیویی بود که دیدم. بعد از کلی کار کردن، تونسته بود یه پراید بخره ... قرار بود داماد بشه ... زندگیشون رو نابود کردید. جهنم بشه زندگی براتون ... ...
من اگه بتونم این موضوع ها رو برای مردم این منطقه توضیح بدم و فرهنگ سازی کنم، اون روز عید منه: ۱. هر گلودردی نیاز به چرک خشک کن نداره! ۲. خستگی مساوی نیست با درخواست آزمایش همه ویتامین ها! ( خسته شدم از بس میان میگن همه ویتامین ها رو برام تو آزمایش بنویس!) ۳. آزمایش همه دردهای بدنت رو بهت نشون نمیده! ...
اینجانب حدود ۲ هفته است که طرح خودم رو به عنوان پزشک خانواده یه روستا شروع کردم ... دیدن آدمایی که پول داروی فشارشون رو هم ندارند، سخت ترین بخش طرحه. و سر و کله زدن با یه عده که فکر میکنن دانای کل هستند، سومین بخش سخت طرحه. مقام دوم هم میرسه به سر و کله زدن با کادر سیستم فشل بهداشت! بهترین حس هم، بی ...
به سانِ نَقبی که دنبال-روی امتداد آن می شوی نقبی که خود در نقب-راهِ دیگری ست در ژرفای میان-تهیِ یک مَغاک که هرگز نور خورشید را به خود ندیده است! همانند پاشنۀ دری که در یک رؤیای نیمه-از-یاد-رفته می چرخد همچون آب-چین ها و ریزموج هایی که از بابت پرتاب یک سنگ ریزه اندر مَسیلِ یک نَهر متولد می شوند . د ...
پرسیدم: به "زخم چشم" اعتقاد داری؟ جواب داد: نه! ما آدم ها، خیلی دوست داریم اتفاقات تحت کنترل ما باشد و اگر خودمان نتوانستیم، یک عامل بیرونی پیدا میکنیم که اتفاقات را به آن چیز نسبت بدهیم. اینگونه ذهنمان آرام می شود که حداقل نظمی بر جهان حاکم است. ادامه داد: جهان اهمیت نمیدهد که ما چه کسی هستیم. ما ...
با این مرد داشتیم در مورد اینکه "به گذشته برگردیم، چیکار میکنیم" حرف میزدیم. من گفتم برگردم میرم دنبال علاقه ام و ریاضی میخونم و مهاجرت میکنم. گفت من میترسم مهاجرت میکردم و دپرس میشدم. برگشتیم به گذشته و دیدیم که عامل افسردگی ما، پزشکی بود ... قبل از اون، واقعا آدمای خوشحالی بودیم ... مامانم میگفت ...
16 روز از آن لحظه ای که به یکباره بغضم ترکید، رفتم گوشه کمد نشستم و گریه کردم، میگذرد ... از خودم ناامید شده بودم. از اینکه در درس خواندن ناتوان شده بودم بدم می آمد. نشستم و گریه کردم و به یار گفتم که میخواهم دفاع کنم و طرح بروم. گفت که از تصمیمم حمایت میکند، ولی کمی بیشتر فکر کنم. 16 روز از آن نا ...
از دومین ماهی که اومدیم سر خونه زندگی خودمون، سلام! تجربه ام از این دو ماه رو مینویسم ... اولین چالشمون، همون روز اول خودش رو نشون داد. مشکل بزرگ «خواب». شب، خسته از چیدمان وسایل و کارهای بیشمار خونه که نمیدونستم کدوم رو باید اول انجام بدیم، بیهوش شدم. صبح بیدار شدم و دیدم یار چشماش رو به زور باز م ...
واقعا مدیریت کادر، خیلی سخته! ...