ای پریان! بیایید و مرا از این دنیای ملالآور برهانید. من با شما سوار بر باد دور خواهم شد، بر جزر و مد پریشان خواهم دوید و مانند شعله روی کوهستانها خواهم رقصید. - دبلیو. بی. ییتس ...
فکر میکنم اگه آخرین پستم رو اینجا ننویسم همیشه حسرتش رو بخورم. بخاطر همین اومدم بنویسم چقدر خوشحالم که بلاگستان نه فقط توی نوجوانی، بلکه توی بچگی هم بزرگترین و بهترین بخش زندگیم بود. چقدر خوشحالم که تونستم بخشی از این اتاق باشم. چقدر خوشحالم که تمام این سالها تونستم بشینم یه گوشه و به قصههاتو ...
بهم میگه توی این هجده روزی که اینترنت درست و حسابی نداشتی، حس میکردم دارم توی بطری نامه میذارم و میسپرمش دست آب. برای جوابت منتظر میموندم و منتظر میموندم. میگه غمگین و متاسفه. حرفش رو باور نمیکنم. آخه تویی که اون سر دنیا نشستی چطور میتونی درک کنی؟ ولی چیزی بهش نمیگم. با خودم فکر میکنم، یع ...
این روزها زیاد با نیانکو دوتایی وقت میگذرونیم. بیشتر میخوابیم. صبح میخوابیم. یکم پامیشیم کارهامون رو میکنیم و یهچیزی میخوریم. بعد دوباره میخوابیم. دوباره پامیشیم. یهچرخی میزنیم. دوباره میخوابیم. و همینطوری صبح رو شب میکنیم و شب رو صبح. مامان میگه مثل دوتا نوزاد شدین. سرش رو میذاره رو ...
ازت نپرسیدم کجا داریم میریم، چون تا وقتی با تو بودم کجاش مهم نبود. تو مثل مه بودی. کنارت خودم رو گم میکردم. نمیتونستم درست فکر کنم، نمیتونستم تصمیم بگیرم. یهزمان خودم رو با این آروم میکردم که اگر استعداد ندارم حداقل دارم تلاشم رو میکنم. الان حتی تلاش هم نمیکنم. هرچیزی که انجام میدم و هرچیز ...
صبح که بیدار شد همهچیز مثل همیشه بود. فقط بوی تند آهن اذیتش میکرد. پنجره رو باز کرد. وقتی خواست لباسش رو از روی زمین برداره و بپوشه حس کرد چیزی از گوشهی چشمش سر خورد پایین. نمیدونست اشکه یا عرق یا خون. اهمیتی هم نمیداد. لباسش رو پوشید و رفت طبقهی پایین. روی پلهی سوم، لیوانی افتاده بود. طبقهی ...
بهم میگفت تو از اونایی هستی که نمیتونن قورباغههاشون رو اول از همه قورت بدن. میخواستم بهش بگم تو هیچوقت نتونستی منو درست بشناسی. ولی نمیدونم. شاید هم این منم که هیچوقت نتونستم خودم رو درست بشناسم. بعد از دو ساعت تموم بحث و دعوا آخرش به این نتیجه رسیدیم که قرار نیست قرارداد رو بفرسته. ولی کی می ...
عصر روزی که برای تولدم دعوتم کردی بیرون، توی یه کافهی کوچیک دوستداشتنی روبهروی همدیگه نشستیم. از این در و اون در برام گفتی و یه کیک هم سفارش دادی. بهت نگاه میکردم و با خودم میگفتم که چقدر برام عزیزی که یهو صدات رو -نه از تویی که جلوم نشستی بلکه از توی مغزم- شنیدم. داشتی بهم میگفتی بهتره ساکت ش ...
توی ذهنم هزارتا جمله بود. هزارتا چیز که میخواستم بهت بگم. ولی لبهام حتی یک بار هم تکون نخورد. وقتی چشمهام رو میبندم، دورتا دورم پر از درهایین که هیچوقت باز نکردم. منظرههایی که ندیدم و مکانهایی که توشون قدم نذاشتم. مثل سایههایی که از دور نور رو تماشا میکنن، همونجا وایمیستم و نگاه میکنم. یه ...
دوچرخههای افتاده روی چمن، یه بستنی آب شده، کفشهای صورتی خاکی. روز پنجم: سه شی از امروزت که اگه کسی ببینه، میتونه روزت رو حدس بزنه. ...