بخشی از صحبتهای ریما رامینفر درباره زندگی خانوادگی و ازدواج: ... معتقدم وقتی ما بچهدار میشویم باید تلاش کنیم از هرگونه مشکلی که روحیه و زندگی او را دچار تشنج میکند، پرهیز کنیم. هیچ زوجی در دنیا وجود ندارند که خوشبخت مطلق باشند و بهاصطلاح برای زندگی کنار هم به دنیا آمده باشند. هر فردی با ایدهآ ...
امروز به یک پست جالب در وبلاگی جالب بر خوردم. وبلاگی با عنوان «خوابم میاد» که در مورد عناوین سینمایی و در مجموع آثار سرگرمکننده مینویسه. پستی در مورد انیمهی آواتار با عنوان «اولین نگاه رسمی به آواتار جدید». جذابیت این نوشته و این وبلاگ برای من در این بود که این پست و وبلاگ با علاقه و شوق و ذوق خ ...
الان که دارم اینو مینویسم، بعد از کلی گریه کردن زیر پتو و فشار دادن چشمام به بالشت هستش. دوباره رفتم خاطره اون روزی که پیشت بودم رو برای هوش مصنوعی تعریف کردم تا ببینم کار اشتباهی کردم؟ بهش گفتم واقع بینانه و بدون دلگرمی و دلخوشی دادن جواب بده! گفت نه تو هیچ کاری نکردی! تو چی میدونی از تنهایی با هوش ...
♡این مدت حاوی مقداری خشونت کلامی است.لطفا اگر خیلی حساس هستید، مطالعه نفرمایید.مرسی دکتر تا عکس را دید با قاطعیت گفت استخوان انگشت دوم شکسته است و شکستگی داخل مفصلی است. رفتم برای گچ گیری و گچ گیر گرامی دستور داد که شلوارم را تا زیر زانو بالا بکشم.تا زیر زانو! واقعا؟ چرا؟ شلوارم همان مام فیتی بود که ...
این هفته هم گذشت، آخرای هفته واقعا حال روحی خوبی نداشتم، طوری بود که اگر تئاتر و اجرای لیلی نبود پنجشنبه هم مثل جمعه خونه میموندم یا میخوابیدم. گاهی پیش میاد اینطوری بشم. نمیدونم چرا با این اضطرار دارم روی بعضی چیزها سرمایهگذاری میکنم، طوری […] ...
بنام رب کریم . ۱. یک کلیپ اومده بود که اصلیترین جملهاش این بود: انقدر توی بشقاب بقیه نگاه نکن ، غذای خودت سرد میشه. تمام زندگی همینه. باورهایی که قبلاً داشتی رو بازبینی کنی و ببینی چند درصد اونها واقعا صحیحه و صحیحها رو نگه داری و باقیمانده رو اصلاح کنی . مثلا باور به اصالت " افسوس خوردن " از بچ ...
باهم از کنار مغازهها رد میشدیم. با حرفهاش سرم رو تکون میدادم و میخندیدم. یهو دستش رو گرفتم: «صبر کن، بیا یه لحظه بریم توی این کتابفروشی. میخوام ببینم اون کتابی که میخواستهم رو دارن یا نه.» قبول کرد و رفتیم تو. به قفسهها نگاه کردیم، ولی به نتیجهای نرسیدم. به سمت پیشخوان رفتم تا کمک بگیرم. ...
احتمالا تجربهش کردین. اون حسی که میون جمعی ولی انگار یه بخشی از وجودت رو توی خونه، یا پیش کسی جا گذاشتی. من زیاد تجربهش میکنم. حس غریبی داره. شب که میرسه بهشون فکر میکنم. به اون بخشهایی از "من" که هرگز نمیتونستن جزوی از خودم باشن. اون بخشی از من که دلش میخواست پیش والدینش بمونه، هرچقدر هم زن ...
کلاسم که تموم شد از کلینیک اومدم بیرون و دیدم اکثر آدما میرن بالا، رفتم پایین و خیابون امام رو به چپ گرفتم و قدم میزدم. یه خانومی دیدم از کیفش یه سیب درآورد و داد به یه نیازمند. یه دستفروش لیفهایی که خودش دوخته بود رو با سلیقه میچید کنار خیابون. کمی جلوتر یه آقایی انجیر آورده بود. توی دو تا قفسه، د ...
کارتهای نیکوکاری دیجیکالا رو تا حالا دیده بودین؟ دقت نکرده بودم تا حالا که چه ایدهی باحالی برای کمک کردن و نیکوکاری ایجاد کردن. کمک کردن به این روش به نظرم حس و تجربه شیرینی رو میتونه ایجاد کنه. مثل اینه که یک خرید کوچولو انجام میدی اما با خریدت داری یه کار ارزشمند و خیلی خوبی انجام میدی. واقعا ...