زمان دانشجوییم یه لپ‌تاپی داشتم که خیلی دوستش داشتم! چون جزو اولین چیزایی بود که با پول خودم خریده بودم. از یه دکتر داروساز هم خریدمش! یادمه اون زمان خریدم 500 تومن! ولی انقدر ازش خوب نگهداری کردم و باهاش خوب کار کردم که تا آخرای سالهای دانشجوییم رو جواب داد! کلی باهاش ارائه دادم، برنامه‌نویسی کردم، ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خیلی خوبه که تونستم عصبانیتم رو کنترل کنم اما نشخوار ذهنی دارم...میدونم که اگر خواستم عصبانیتم رو کنترل کنم و صبر کنم بخاطر اینکه کمتر آسیب ببینم و کمتر آسیب بزنم...اما این نشخوار ذهنی باعث آسیب زدن بخودم میشه...دلم میخواد به اون ارتقای ذهنی برسم که یک مسئله ای رو بتونم تا وقت معینش تو ذهنم پرونده ا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

هم درگیر بیماری خودم هستم و بدنم سرناسازگاری داره هم هر وقت میام برم واسه درمان و جراحی یه مشکل دیگه سلامتی برام پیش میاد نمیدونم حکمت چیه؟ الان چند بار عقب افتاده و این بار هم. برام از خدا عافیت و عاقبت بخیری با دل پاکتون طلب کنید . یه مدت ترجیح میدم برم در لاک تنهایی .شاید زود بهتر شدم و برگشتم شا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این چند وقت داشتم فکر می‌کردم چقدر در زندگیم این جمله رو شنیدم که «شما با هم هیچ فرقی ندارید!» ولی در واقعیت فرق‌مون از زمین بوده تا آسمون. مهم هم نیست این جمله رو کجا شنیده باشیم، در خانواده، مدرسه، محل کار یا ، […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

وااای که امروز چقد عصبی شدم جوری عصبی شدم که دلم میخواست گوشی رو بردارم به طرف مقابل زنگ بزنم و سر ندونم کاری هاش تا میتونم سرزنشش کنم انقد کا اشکش در بیاد انقد که جیگرم حال بیاد بعدش بگم آخیشششش دلم خنک شد حقته اما اینکارو نکردم.. جاش یکم نوشتم یکم با طرف مقابل حرف زدم بدون گلایه کردن و به صورت غیر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یه ۲۴ساعت تقریبا خیلی سخت رو با مادر سپری کردم بیشتر ازآنکه دلم برای خودم بسوزد دلم برای مادرم میسوزه انگار قرار نیست در زندگی مادر آرامش باشد شاید مقرر نیست که این دنیا به کام مادر باشد .مادرم مثل کودکی نوپا می‌ترسد گریه می کند و من زورم به هیچی نمی‌رسد دلم میخواست یک نفر درکم کند که مادر نیاز به آ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چشم‌هايم را روی هم فشار می‌دهم. يادم نمی‌آید از صبح اين بارِ چندم است و فقط می‌دانم كه تابستان، تا جايی كه توانسته، كلافه‌ام کرده. هوا كه گرم می‌شود، چشم‌های من هم می‌سوزد.دم آمدن فراموش كردم كه قطره‌ام را بيندازم ته سياهچالهء كيفم و به ناچار، حالا مدام پلك‌هایم را فشار می‌دهم.پشت ديواری كه نزديك من ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

_ آره، بعدش منم گفتم که با این اوصاف، بهتره بره و بمیره! صدای خنده‌شون توی گوشم زنگ می‌زد. من هم به سختی خندیدم، گلوم رو صاف کردم و گفتم: «آره بابا! اتفاقا اون دفعه هم...» ولی صداش، حرفم رو قطع کرد: «گور باباش، خوب کردی. باید از این بدتر می‌گفتی.» دیگه نخندیدم. ساکت شدم. تمام مدتی که کیک رو درست کرد ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

از دوردست صدای خنده می‌اومد، ولی من توی یه اتاق تاریک و سرد نشسته بودم. یکی داشت از اون راهروی طولانی رد می‌شد، ولی خودم روی آب معلق بودم. قدم برمی‌داشتم. شنا می‌کردم. می‌خندیدم. ولی به‌جایی نمی‌رسیدم. کجاست؟ کجاست؟ توی جنگل گم‌ شده‌ بودم. درخت‌ها دست‌های همدیگه رو گرفته بودن و اجازه نمی‌دادن آسمون ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

شما رو نمی‌دونم اما من خیلی از مواقع با بحران معنا مواجه میشم. بذارین تعریف کنم که منظورم از این عبارت چیه. مثلا وقتی یک کاری می‌کنین، درس می‌خونین، تلاش می‌کنین، وبلاگ می‌نویسین یا هر مسیر دیگه‌ای رو پیش میرین، در یک نقطه پیش خودتون میگین، «خب که چی بشه؟». این همه خستگی یا تکرار که آخرش می‌خواد فل ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید