توی آبدارخانه اداره،من داشتم برای خودم چای می ریختم که این همکار جوان که خیلی خوش قلب و تا حدی شیرین عقل به نطر می رسد بدون مقدمه گفت: - پدرم نود سالشه.درد و بلاش بخوره تو سر من.هفتاد ساله بقاله.دیروز بهم گفت: پسرم اوضاع مملکت خوب نیست! حتی پدر من هم این رو فهمیده.مادرم چند سال پیش عمرش رو داد به شم ...
تو اینو نمیدونی ولی اون هفتهای که قرار بود تهش بیام ببینمت، شب و روز کار کردم! کار کردم تا بتونم برات یه کادو بخرم! شب بیداری کشیدم، برنامهنویسی کردم، دانشجو گرفتم تا اینکه بهترین مدل کالیمبا که توی ایران بود رو برات خریدم و با هزار آب و تاب برداشتم برات آوردم. وقتی توی درکه کنار جوی آب نشسته بودی ...
+به نظرت تهش چی میشه؟ _ته چی؟ +ته این رابطمون؟! _اهوم +مثل قدم زدن تو تاریکی مطلق میمونه _اگه تو این تاریکی به پرتگاه برسیم چی؟ کاملا ریسکه +اره دیگه من با اینکه میدونم اگه خانوادم بفهمن همه چیز بهم میخوره دارم ریسک میکنم و تو که همه انتخاباتو رد میکنی و به هیچکس فکر نمیکنی جز من داری ریسک میکنی _خب ...
خدا جونم؛ میبینی دیگه؟! مثل همیشه شاهدی درسته؟! روزایی که آه کشیدم رو بیشتر از روزهای دیگه یادت بمونه... دل نهاده ام به صبوری که جز این چاره ندارم :) ...
همهچیز با یه نگاه شروع شد. نگاه پر از امید و اعتماد، نگاه به کسی که فکر میکردم دنیا و همهچیز منه. و فکر کردم بلاخره اومده، کسی که با لبخندش دنیای منو روشن میکرد. روزهایی که کنار هم بودیم، پر از حرفها و رویاهایی بود که توی ذهنم میساختم. باور داشتم که این راه، راه مشترک ماست و هیچ چیز نمیتونه م ...
چ راست میگفت. رو مادرش خیلی حساسه. صبح صداش بشاشه و عصر پگر و غمزده. مادرش بیمار شده و گاهی دچار درد میشه. چ شاید سرزنشش کنه یا چندان خوش اخلاق نباشه اما خسلی بهم میریزه وقتی میفهمه حال مادرش خوش نیس. خشم هایی از مادر داره مربوط به وقتی خودش و برا خانواده فدا میکرد... بهرحال هم چ رو دوس دارم هم ارزش ...
داشتم فکر میکردم با چی شروع کنم. ذهنم کاملا به ریخته است. یکسری موضوع به شدت خودشون رو به دیوارههای مغزم میکوبن و از طرفی موضوعات دیگهای هم هستن که با این که ساکت نشستن ولی مهمن. می نویسم ببینم ترتیبها چطور میشن اول این که آزمون اول رو خوب ندادم. انتظاری هم نداشتم و میدونستم خوب نمیدم ولی اشکال ...
دیگه داروهای خواب آوری که روانپزشک برام نوشته دارن اثر خودشونو از دست میدن خوابم خیلی عمیق نمیشه و وقتی بیدار میشم فورا یاد دانشگاه و دردسرای لعنتیم می افتم . وقتی دو لقمه زورکی صبحونه میخوردم به این فکر میکردم که جرات ندارم رگمو بزنم پس باید یه چیزی بخورم چه میدونم اسیدی ، سمی و... خلاصه امروز فهم ...
بدجوری نسخ سیگارم // اینجا یه تراس مشتی داره خوراک سیگار ولی حیف که وجه م خراااااااب میشه ... :/ ...
اوایل روزهای شهریور ماه بود و حال من خراب تر از همیشه ، دلگیر از روزهایی که باید با یک مشت آدم دو رو ، بی اخلاق فاسد سر کنم و غمگین از اینکه چقدر خسته ام ، چقدر کم ساز می زنم چقدر این روزها رو نمیخواهم ... یک شب خواب دیدم برگشتم به مدرسه دوره دبستانم مدرسه معاد ، دارم به عنوان یک معلم با یک خانم مهج ...