دیروز حالت تهوع زیادی داشتم و خستگی ناشی از بیماری. امروز حالت تهوع ندارم ولی سردرد دارم و بینیم کیپه. دارم نسبت به این بیماری کماهمیتی میکنم که اضطراب نگیرم. بیموقع مریض شدم، نباید توی این خوددرگیری همچین چیزی میشد. سعی میکنم پیش برم و عقب نیفتم. به چیزی فکر نکنم و احساسات و افکار مزاحم رو عقب ...
چند روز پیش بیخودی تلویزیون خراب شد ومجبور شدیم یه دونه نو بخریم دوروز بعد سنگ روشویی شکست یه دونه دیگه خریدم دیروز لباسشویی خراب شد تعمیرکار اومده میگه فلان قطعه اش بخرین بیارین.. امروز اتو خوب کار نمی کرد.. وقتی تمام وسایل های خونه باهم دست به یکی کردن پشت سر هم خراب بشن 😬 دنیا همینه.. یه روز خوب ...
سلام . باز دوباره شنبه، باز دوباره من منتظر پیام استاد ،باز دوباره کل هفته به بیکاری و چشم انتظاری و اضطراب ،باز دوباره احساس غم و پوچی، باز دوباره گریه ،باز دوباره احساس اضطراب برای بیرون رفتن و ترسیدن از روز دفاع .... باز دوباره هدر رفت یه هفته ی دیگه از عمرم ... نمیدونم این چندمین هفته میشه ؟ کاش ...
قسمت 2 : خانهای که بوی سایه میداد صبح بازداشت مثل یک کابوس طولانی در ذهن سِوْدا میچرخید؛ اما اینبار کابوسی نبود که با تکان خوردن بیدار شود. همهچیز واقعی بود؛ از بوی نمِ سلول گرفته تا نور زرد چراغهای راهرویی که انگار هیچوقت خاموش نمیشد. دنیا برای سِوْدا تبدیل شده بود به اتاقی سرد، نمور و دیوا ...
بسم الله اومدم خونه فاطمه رفیقم😍😍😍🧡🧡🧡🧡 همسر و پسرم اومدن... پسر بعد از کلی شیطونی گرفت خوابید همسرم هنوز یخش با شوهر فاطی آب نشده صمم بکمم نشستن دارن فیلم صدام میبینند😁 فاطمه برام یه نهال گل رز خرید گفت میدونستم میگی شاخه گل که زنده نیستن پژمرده میشه... برات گل رز با ریشه خریدم تا زنده باشه برای من ...
پنج شنبه با فاطمه رفتم شمال ویلاشون خیلی قشنگ بود مشروب خوردیم سیگار کشیدیم ساز زدیم حرف زدیم ، اون رقصید من ازش فیلم گرفتم خودم خیلی حس و حال رقص نداشتم . بیشتر دوست داشتم ریلکس کنم . امروز ساعت چهار رسیدم خونه . طبق معمول همیشه ، شاهین استقبال گرمی ازم نکرد نه پرسید چطور بود نه خواست باهام حرف بزن ...
امروز کمی از پایین موهام کوتاه کردم حدودا 4 سانت موخوره داشت :( (اون چند سانته نگه داشتم، اگه رزین رو حرفه ای یادگرفته بودم الان جاودانش می کردم 😂 قول دادم تا هرچی می تونم مواظبشون باشم ریزشش فعلا خیلی خیلی کم شده خوشبختانه. به مامان میگفتم موهام ریخت حجمش کم شده مامان گفت منم همین طور از زیر روسریش ...
لم داده تو بغل آفتاب وقتی داشتم نقاشی های آبجی رو رنگ میکردم به این فکر کردم کاش میشد آدم بتونه رنگ برداره دنیا و زندگیشو هر طور که دلش خواست رنگی کنه ولی ازون جایی که رنگ کردنم کج و کوله و افتضاحه حرفم پس گرفتم خدایا کلا هیچ کاری رو به خودمون نسپر، ما را به حال خود وامگذار ..... دمِ در دست دایی رو ...
ساعت دوازده و نیم شب، دخترخالهم پیام داد: بیداری برات کشک تنقلاتی بیارم؟ تازه خریدم و خوشمزهست. گفتم: آره بیدارم. زنگ رو بزن. همون موقع ناامیدانه توی یخجال به دنبال شکلات بودم. به شدت دلم شکلات میخواست و یا حتی بستنی کاکائویی. به پدرم زنگ زدم که برام تهیه کنه ولی در دسترس نبود. با یاس فراوان توی ...
خوبم ولی هنوز به بهونه قرارگرفتن در کنج آرامشم میرم که فقط با دیدن هر گوشه اون یاد خاطراتمون بیفتم خوبم ولی وقتی میپرسن از جناب عشق خبری نیست؟با نگاه خیره شدم به زمین میگم نه خبری نیست خوبم ولی وقتی میگن آقاتون چطوره؟با سنگینی یک درد که تو گلو و رو قلبم حس میکنم میگم خوبه سلام میرسونه خوبم ولی هنوزم ...