من چیز های زیادی را در این هفده سال اتلاف اکسیژن امتحان کرده‌ام. باله، پیانو، تنیس، اسکیت، بدن سازی، ژیمناستیک، فلوت، فرانسوی، آلمانی، انگلیسی، نویسندگی و حتی نقاشی. بماند که در بیشترشان به جایی نرسیدم و چنان ناکام رهایشان کردم که نه خود نه دیگران حتی به یادشان ندارند اما گذشته از آن من هرگز در چیزی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

تونستم از حالت فریز دربیام. تونستم هم با مسئله مواجه شم هم پیامدهاش‌ دو روزه سرکار نرفتم. یکم استرس دارم ولی عجیب حس خوبی داره. حقیقتا از حبس شدن تو پوزیشن شغلی خوشم نمیاد. شغلم و دوست دارم اما هر روز به مقدار خاصی سرکار بودن خسته کننده است. احساس زندانی بودن میکنم. دوندگی های این دو روز مچ پاهام رو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

هوا قشنگ قاطی کرده آذر داره تموم میشه و نه ابری نه بارونی و نه حتی هوای خنکی ولی ناشکری هست که اگه نگم هوا بسیار مطبوع هست .ما همینکه گرممون نشه هم خوشحالیم . اومدم بهتون سلامی کنم و برم به مشغله هام برسم امروز یه نوبت ویزیت انلاین متخصص طب سنتی برای مادر گرفتم بعضی وقتها تا نعمتی از دست نره قدرش رو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

با اینکه بارها بهش گفته بودم که دهنت رو به مزخرف گویی به من باز نکن، که نابود میشه احساسم نسبت بهت وقتی منو اینطوری می‌شوری میذاری کنار، نگو، نکن، انقدر تحقیر آمیز با من صحبت نکن؛ اگه حرفی داری، به زبون ِ خوش بگو.... علی رغم پونصدهزار بار تصریح کردن این مورد؛ باز دیشب سر سه ثانیه دیرتر چراغها رو خام ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

می‌خواستم بنویسم و نمیدونستم نخ درست مطلب کجاست! نخی که همه چیز رو خوب پیش ببره. حالم خوبه این روزها کمتر غر میزنم ولی هنوز کمی ناراضی‌م و خب ترسیدم. تصمیمی که گرفتم کوچک نبود و از اولم میدونستم اما هر چی جلوتر میرم بیشتر میترسم. ترس توی انجام کاره نه؟ اگر انجام نمیدادم نمی‌ترسیدم خب. بعضی شب‌ها به ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

آتوسا امروز اومد رو دستم نشست! زیادم نشست. فرار نمیکرد. از اتاق میرم بیرون جیغ میزنه که بیا کجا رفتی! میذارمش تو هال و برمیگردم توی اتاق جیغ میزنه که بیا کجا رفتی! میرم کنار قفسش، میاد نزدیک و منو نگاه می‌کنه. یه بار دستمو گاز گرفت و از اون به بعد دیگه دستمو شناخت. توی همین چند روزی که وارد زندگیم ک ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

به درک که یه یکشنبه دیگه هم گذشت اصلا هم یادت نبودم اصلا هم برات بغض نکردم اصلا هم دلم تنگ نشد اصلنشم گور بابای خنده های از ته دل یکشنبه های گذشته دیگه برنگشتم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

یک عکسی مریم نه سال پیش از من گرفت که هر سال، امروز یادش میافتم. با اختلاف جزو قشنگترین عکسهاست. نه اینکه از من گرفته، قشنگ باشد‌ها، نه، اصلاً. کلیت ماجرا قشنگ است. شانزده آذر سال ۹۵، ترم دو کارشناسی، صبحِ خیلی سرد و برفی، کلاس نه، اما قرار بازدید از کارخانه داشتیم. فرداش هم امتحان تاریخ هنر. از باز ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

صفحاتی در اینستاگرام هست که با ادم های خیلی پیر مصاحبه می کنند و از آنها می خواهند آنچه از زندگی یاد گرفته اند را در یک جمله بگویند.من این مصاحبه ها را دنبال می کنم و خیلی از آنها خوشم می آید و خیلی هم یادگرفته ام از آنها. مثلا یکی مهم تربن نکته زندگی را تصمیم گیری های درست می دانست و توصیه می کرد ک ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بسم الله داشتم امشب خاطره های دروان بارداری رو میخوندم...چقد قشنگ بود دلم دوباره خواست + پسر کوچولو همه چی رو پرت میکنه علل خصوص گوشی و کنترل و همچنین دو روزه یاد گرفته مو بکشه... به همسر میگفتم صبری که خدا بخودمون داده برای بزرگ کردن پسر ماوراییه برام عجیبه با اینکه دستای کوچولوش پر از مو میشه.. یا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید