Dear Elizabeth, "Was it worth it?" I ask myself. "I have no idea" I reply. There are lots of things we don't know, Elizabeth. When we're child, we're eager to grow up and touch the life. But now in the middle of our lives, we are often anchoring ourselves to life, searching for something eternal to ...
Forwarded From روزنگار خانم شين (Sheyda Etemad)روز اول - «بچهام کو؟» - با یاد و نام ایلیا دهقانی/ 19 ساله قرار بود ماشینش را ببریم بگذاریم تعمیرگاه. وقت داشتم. گفتم خودم میایم همراهت که بعدش با هم برگردیم. پرسیدم: « لوکیشن بفرستم؟» گفت: « نه دنبالت میام.»هنوز توی کوچههای محل بودیم که در ش ...
Forwarded From روزنگار خانم شين (Sheyda Etemad)با ياد و نام عزيز ایلیا دهقانی ...
نورجان چه کسی توری بیوگی بر سرت انداخته ای دریغ؛ تو نه آفتابی آتش دوداندودی کجاست آن آذر پاک آه ای ابرهایی که نیستید کاش این تاریکی از سایهی شما بود فروغ به کدام آسمان گریخته که از سر طلوع تا پای غروب پاهای کورم به هم میپیچند و زمین میخورم این هوای شوم این وهم که بر فرق سرم میتابد از نگاه توست، ...
Forwarded From در غیاب آبیهاباد و بارانِ چند روزه، آلودگیها را شسته و چهرهی کوهها را هویدا کرده. نگاهشان میکنم و یاد آدمهایی میافتم که دیگر نیستند. آدمهایی که از همهی این کوههای برفپوش محکمتر بودند. حالا انگار ایستادهاند و قامت بلندشان از همهجای شهر پیداست. همین که سرت را بالا بگیری، ...
Forwarded From ادبیات چیست؟گفت: نوشتهاند چرا این همه غمگینید؟ننوشته بود. حالا غمگین بود، انگار جایی خاکی از روی نعشی پس رفته بود و میدید که انگشت اشاره یا طرهی مویی آشناست و چیزی مثل یک تکه سنگ میان سینهاش آویخته است. گفت: بله، ما غمگینیم، یا من غمگینم، میدانم، ولی همین است که هست. شاید نسل بعد ...
هیچوقت فکر نمیکردم از صدای رعد و برق بترسم و هیچوقت فکر نمیکردم از ترس گریه کنم! وای خدایا من همیشه عاشق این صدا بودم. عاشق همین صدای مهیبی که برام نشونهی اتفاق خوبی بود، نه چیز دیگهای... ...
https://t.me/Qafiyevar ...
Forwarded From من ِآشفته (Arefeh Hajhosseini)مدت هاست صفحه ای را سیاه نکرده ام.آرزوهایم را از دست داده ام.این شروع روند پیری ست.بی آرزویی را می گویم.وقتی دیگر توی خیالت فکر نمی کنی که چه بشود خوشحال می شوی.وقتی دیگر برای رسیدن به هیچ چیزی تلاش زیادی نمی کنی.وقتی می دانی آینده ی زیادی در اختیارت نیست ...
اون حسی که باعث میشد دست و پا شکسته چارتا خط بنویسم رو یادم رفته... ...