هوووووو از آخرین پست چقدر زیاد گذشته... چقدر زیاد نبودم برگام :) شاید چون خیلی زیاد خونه نبودم و قراره دوباره خونه نباشم... البته تو این مورد بیرون رفتن ها من فقط حکم چمدون های ته صندوقو دارم نخوامم پرتم میکنن تو ماشین... آنه شرلی... جدیدا راپونزل کی فکرشو میکرد واقعا بشم همون شخصیت هایی که ...
بیایین حرف بزنیم...:) ...
یک هفته مونده به تحویل سال شمسی و هیچ چیز و هیچ کجا رنگ و بوی عید نداره. طبیعیِ! نباید هم داشته باشه با این زمستان خونینی که گذشت...:) اگر بالاخره فردا همت کنم یکی دو ساعتی از خونه میزنم بیرون... میخوام برم ولگردی تو بازار... نمیدونم باید چی بخرم؟ برم سراغ کتابخونه یه رمان بگیرم که عیدو پر کنه؟ اون ...
کی؟ کجا؟ توی چه سنی؟ با کسی یا تنها؟ اینو نمیدونم اما بالاخره یه روز جایی زندگی میکنم که جمعیت کمی داشته باشه طبیعتش دست نخورده باشه یه خونه فسقلی قنج و منج جمع و جور با دکور ساده و تم سبز باشه طبقه اولش آشپزخونه و پذیرایی و یه اتاق و طبقه دوم هم چندتا اتاق خواب باشه دور تا دورش پیچیک میپیچم تو باغ ...
نروووووو ...
... ...
روز آخره بیانِ آره؟ :)))) چقدر درد داره. ممنون که مهمون گرین گیبلرز بودین و آنه شرلی پر حرف رو تحمل کردین خداحافظ... ...
چیزی هست که بخوایین بگین؟ دقت کردین مثل آنشرلی هیچوقت نمیتونم ساکت بمونم؟ ...
دل که غم دارد قلم حز غم چه انشا میکند؟ لامروت خیمه ای از درد را در شعر برپا میکند...:) ...
چشم بدوزیم به بیان تا آخر نفس هاش... ...