من یاسهای کویتی زیر و لای برخی پستها را برمیدارم پوست آبنباتها را جمع میکنم اندیشههای بوقسگی را به مغزم باز میگردانم مجری سنگین خاطراتم را در آغوش میگیرم میبوسمت؛ دو بوسهی آرام و یک بوسهی محکم بدرود بدرود عزیز من ...
با اینکه زیاد روزهای بارونی رو دوست ندارم اما امروز یه روز بارونی زیبا بود و حوالی ساعت سه بعدازظهر, در آرامش مشغول تمرکز روی مطالب فایل pdfم بودم که یکهو صدای تند موسیقی عربی کل محله رو فرا گرفت. نمیدونم "بازار خرمشهر" چاوشیو شنیدید یا نه ولی هروقت به گوشم میخوره یه میل فزاینده به رقص وجودمو بیقرار ...
چیزی هست که بخوایین بگین؟ دقت کردین مثل آنشرلی هیچوقت نمیتونم ساکت بمونم؟ ...
دل که غم دارد قلم حز غم چه انشا میکند؟ لامروت خیمه ای از درد را در شعر برپا میکند...:) ...
چشم بدوزیم به بیان تا آخر نفس هاش... ...
هنوزم امید دارم یه اطلاعیه دیگه بیاد و بگه برنامه قبلی کنسل شده ادرس تلگرام رو گذاشتم البته اگه وصل بشه دوباره ...
عمیقترین حرفای زندگیم رو اینجا گفتم و شنیدم. اینجا با معجزه «کلمه» چه آتیشهایی روشن کردیم و کنارشون گرم شدیم. اینجا هرکسی یه جوری صفحه وبلاگش رو رفرش میکرد. یکی با گوشی بوده و شست مبارک رو از بالا می کشیده پایین. یکی تو کیبوردش اف5 میزده. من اما عادت داشتم روی دکمه «مرکز مدیریت» کلیک کنم. و وقت ...
با اینکه هر چند دقیقه یک بار صدای توپ، تانک، فشفشه میآد (ممنونم که با ریتم خوندی) اما نمیدونم چرا امشب انقدر ساکت، ساکن و خالیه... ...
چیزی توی دست و بالتون ندارید که بشه باهاش وصل شد؟ با نت همراه یا مخابرات ...
بعد از قطع بیان یه افسرده میشم اینو مطمئنم هرکیم نمیخواد باور نکنه ...