رمزوراز شگفتی میآفریند و شگفتی اساس تمایل بشر به فهم است. نیل آرمسترانگ ذهن ما یک ماشین حل معماست. کافی است با یک مشکل مواجه شود تا بهطور خودجوش درگیرش شود. این میل به حل کردن بخشی از طبیعت ماست. فرقی نمیکند یک جورچین مقابل ماست، یک روبیک یا یک چیستان. ما از کلنجار رفتن […] ...
هر کدام از ما برحسب تواناییمان به نحوی با جهان خارج ارتباط برقرار میکنیم. شخصی مجذوب نواها میشود، فردی دیگر مجنون رقص طعمها بر زبانش، یکی دیگر قوۀ لامسه برایش اصلیترین راه ارتباطی است و دیگری پیرو درخشش رنگِ رخساره. در این بین هم هستند کسانی که شامهشان آنها را به جهان خارج وصل میکند. […] ...
اگر اهل داستانهای ترسناک باشید احتمالاً نام ادگار آلنپو را شنیدهاند. نویسنده و شاعری که داستانهایش به تاریکی و مرگ گره خوردهاند. زوال خاندان آشر، گربۀ سایه، کلاغ و نقاب مرگ سرخ از آثار بهنام اویند. آلنپو علاوه بر داستانهای ترسناک قلم به نوشتن داستانهای دیگری هم برده که اتفاقاً منجر به طرح ...
این مقاله ترجمهای است از مقالۀ: How to Plot a Mystery Story – A Step by Step Guide تقریباً تمام داستانها به یک خط روایی یا پیرنگ نیاز دارند که مسیر داستان را به دقت طرحریزی کرده باشد. این کار کمک میکند نویسنده یک نمای کلی از آنچه در داستان گذشته در اختیار داشته باشد. […] ...
کمرش را صاف کرد. کش و قوسی به تنش داد و پیچ و تابی به گردنش. تمام عضلات و مفاصلش درد میکردند. معدهاش داشت خودش را هضم میکرد و هر چه کرد یادش نیامد آخرین وعدۀ غذایی که خورده کی بوده. دستمال را انداخت درون تشت و تشت را برد به حمام. همانجا رهایش کرد […] ...
از بس پایههای صندلی کوتاه بودند که مجبور شده بود زانوهایش را بغل بگیرد. ساعت روی دیوار میگفت نیمساعتی هست که معطل شده. دست دراز کرد روی میز کوچک و قوطیِ کوچک آبمیوه را برداشت. دستش خورد به قوطیِ مدادرنگیها. مدادها قل خوردند و ریختند روی موکتِ طرحدار که لک افتاده بود. نمیشد فهمید همۀ […] ...
دستانم یخ کردهاند. آستینهایم را میکشم پایینتر. کف دستها را میبرم نزدیک دهان و ها میکنم. فایده ندارد. تمام جانم قندیل بسته. نگاهی به اطراف میاندازم. جز همان ردیف منحوس کلبهها و پرچینهایشان هیچ ساختمان دیگری به چشم نمیآید. نمیدانم چند ساعت گذشته. در نظرم هزار سال. در پسزمینه جز صدای سایش ...
کوچه ناآشنا بود. هیچ ایدهای نداشت که دقیقاً کجاست. تکوتوک چراغی روشن بود که نورش به زحمت پنج قدم را روشن میکرد. زیر یکی از چراغها ایستاد. چشم دوخت به ساعتش. ساعت ۱ و ۳۶ دقیقه بود. احساس سوزشی معدهاش را پر کرد. حضور چشمهایی را احساس میکرد. سر گرداند. خانهها هیبتهایی بودند خفته در […] ...
از شدت سرما بینیاش یخ زده بود و حالا احساس میکرد چیزی از آن روان شده. جیبهایش را به دنبال دستمال گشت. دستمال مچالهای پیدا کرد و بینیاش را گرفت. دستمال را دوباره توی جیبش چپاند و بیل را از نو برداشت. پایش را پشت بیل محکم کرد و خاک را شکافت. خاک را کنار […] ...
امتحانات نزدیک بودند. س احساس میکرد نمیتواند روی درسهایش تمرکز کند. همین بود که تصمیم گرفت چمدانش را ببندد و برود یک گوشهای که بتواند بدون مزاحمت درسش را بخواند. جایی که اثری از دوستانش و وسوسههایشان نباشد. وقتی به ایستگاه قطار رسید شال گردنش را بالاتر کشید و لکلککنان با چمدانِ پر از کتاب […] ...