عمیقترین حرفای زندگیم رو اینجا گفتم و شنیدم. اینجا با معجزه «کلمه» چه آتیشهایی روشن کردیم و کنارشون گرم شدیم. اینجا هرکسی یه جوری صفحه وبلاگش رو رفرش میکرد. یکی با گوشی بوده و شست مبارک رو از بالا می کشیده پایین. یکی تو کیبوردش اف5 میزده. من اما عادت داشتم روی دکمه «مرکز مدیریت» کلیک کنم. و وقت ...
با اینکه هر چند دقیقه یک بار صدای توپ، تانک، فشفشه میآد (ممنونم که با ریتم خوندی) اما نمیدونم چرا امشب انقدر ساکت، ساکن و خالیه... ...
چیزی توی دست و بالتون ندارید که بشه باهاش وصل شد؟ با نت همراه یا مخابرات ...
بعد از قطع بیان یه افسرده میشم اینو مطمئنم هرکیم نمیخواد باور نکنه ...
من خیلی امید داشتم اما... بیایین آخرین حرفامونو پیش هم بگیم شدم شبیه زندانیی که حکم اعدامش اومده...:) ...
درود امیدوارم همگی تندرست باشید ممنون از دوستانی که پرسیدند ♡حال جسمیام خوبه. حال روحیم هم، به قول حسین صفا "کمی دلتنگی دارم که مرتفع خواهد شد..." :) • • • این یک خداحافظی نیست، اگر اینجا بسته شد که هنوز امیدوارم این اتفاق نیفته، با اسم دالون در بلاگیکس و تلگرام خواهم بود؛ اما قبل از اون: من ا ...
خاطرم نیست قبلا هم توضیح دادم یا نه اما من دو اسم دارم. اسم رسمی و شناسامه ای و دیگریی هم وجود داره. که البته خود من هیچ دخالتی در هیچکدوم نداشتم. از همون بدو تولد دو اسمه بودم. اسم دوم من "راحله" ست؛ به معنای مسافر... و ظاهرا همین اسم تمام سرنوشت و زندگی من رو داره میسازه... در یک از شهر از اصفهان ...
تمام چیزهایی که به زور من رو به زندگی وصل کرده بودن رو مجبور شدم رها کنم. حالا دیگه نمیدونم چیکار کنم. وقتی وسط خیابونی که از خاک و شیشه فرش شده بود، ایستاده بودم و داشتم گریه میکردم، نورا از پشت گوشی میگفت: «نگران نباش، همین الان اسم کتاب تستهات رو بگو برم برات بخرم، وقتی رسیدی هم میریم کتاب ...
نمیدونم چطوری رفتم به دیوار داخلی چسبیدم... رسما آواره شدم تمام کتابهام بالا موند تمام زار و زندگیم بالا موند... ...
دیروز عاشق بودم امروز هم عاشقم دیروز زندگی کردم اما امروز، باید همان دیروز آن باد از سرما افتادهی بهاری نوازش را کنار گذاشته و هلم میداد، پیش از آنکه انگشت دست چپم را بگیرد و با خود ببرد... از کنار پرتگاه گذشتم مماس و آرام نه برای اینکه نیفتم برای اینکه زمان داشته باشم زمانی برای مردن دور میشدم و ...