من خیلی امید داشتم اما... بیایین آخرین حرفامونو پیش هم بگیم شدم شبیه زندانیی که حکم اعدامش اومده...:) ...
درود امیدوارم همگی تندرست باشید ممنون از دوستانی که پرسیدند ♡حال جسمیام خوبه. حال روحیم هم، به قول حسین صفا "کمی دلتنگی دارم که مرتفع خواهد شد..." :) • • • این یک خداحافظی نیست، اگر اینجا بسته شد که هنوز امیدوارم این اتفاق نیفته، با اسم دالون در بلاگیکس و تلگرام خواهم بود؛ اما قبل از اون: من ا ...
خاطرم نیست قبلا هم توضیح دادم یا نه اما من دو اسم دارم. اسم رسمی و شناسامه ای و دیگریی هم وجود داره. که البته خود من هیچ دخالتی در هیچکدوم نداشتم. از همون بدو تولد دو اسمه بودم. اسم دوم من "راحله" ست؛ به معنای مسافر... و ظاهرا همین اسم تمام سرنوشت و زندگی من رو داره میسازه... در یک از شهر از اصفهان ...
تمام چیزهایی که به زور من رو به زندگی وصل کرده بودن رو مجبور شدم رها کنم. حالا دیگه نمیدونم چیکار کنم. وقتی وسط خیابونی که از خاک و شیشه فرش شده بود، ایستاده بودم و داشتم گریه میکردم، نورا از پشت گوشی میگفت: «نگران نباش، همین الان اسم کتاب تستهات رو بگو برم برات بخرم، وقتی رسیدی هم میریم کتاب ...
نمیدونم چطوری رفتم به دیوار داخلی چسبیدم... رسما آواره شدم تمام کتابهام بالا موند تمام زار و زندگیم بالا موند... ...
دیروز عاشق بودم امروز هم عاشقم دیروز زندگی کردم اما امروز، باید همان دیروز آن باد از سرما افتادهی بهاری نوازش را کنار گذاشته و هلم میداد، پیش از آنکه انگشت دست چپم را بگیرد و با خود ببرد... از کنار پرتگاه گذشتم مماس و آرام نه برای اینکه نیفتم برای اینکه زمان داشته باشم زمانی برای مردن دور میشدم و ...
سالها به اینکه برای چه هدفی به این دنیا فرستاده شدم فکر کردم. سعی کردم یه هدف پیدا کنم؛ یه چیزی که باهاش به زندگیم معنا بدم. گفتم هدفم اینه که برم دانشگاه، فلان رشته. رفتم. و تموم شد. گفتم باید ازدواج کنم. رسیدم. و تموم شد. اینا هیچ کدوم هدف از زندگی نبودن...و من نمیخواستم شبیه بقیه برم سر کار و ...
داشتم فهرست خرید را مینوشتم که "میرزا قلی رمضان" زنگ زد. چقدر چند روز قبل مدام "نون شمارهی ۲" را در مخاطبینم جستوجو کردم و پیدایش نکردم! آخر یاد دستهگلم افتادم که اسمش را به میرزا... تغییر داده بودم! :) صبح داشتم آماده میشدم و به این فکر میکردم: «کی این همه مو رو خشک میکنه؟» و برای نونها پی ...
امشب برای یه لحظه رفتم توی حیاط یه کار کوچیک داشتم. از گوشه چشمم دیدم یه چیزی داره برق میزنه برگشتم نگاهش کنم یه لحظه یه نقطه سفید که اصلا نفهمیدم چیه هم یهویی خورد به صورتم... از شما چه پنهون جوری اومد که اشهد خوندم واقعا یه لحظه فکر کردم تموم شد فکر کردم از همون نقطه سفیدهاست که تو آسمون بهش م ...
جنوب بیش از هرجای دیگری در طول تاریخ با سوگ آشنا بوده و هست. همانقدر که رنگ و رقص و آواز دارد، مهربانی هم دارد و اهالیاش نیازی به دایههای مهربانتر از مادر ندارند که برای دختران از دسترفتهی میناباش غصه بخورند. سرزمینهای جنوبی اهالی ثروتمند اما محرومی دارند، حالا حامیان محرومکنندگان آمادهاند ...