قصهٔ غصهآمیز که مینویسی، گوشهٔ جگر کدام شفیق خواهد پیچید؟ سراغ بیبدیلترین قصههای عالم را باید از زنانِ این دیار گرفت؛ از همین زن که نمیتواند شهادت تنها فرزندش را براساس واقعیت روایت کند. برای همین، دست به دامن قصه میشود: ماهی او را خورد. لب به ماهی نزدهام. باید زن باشی... باید مادر باشی... ...
امروز تولد الف است.از ان سال هشتاد وهشت لعنتی که زندگی او را گذاشت توی کاسه ام،هر سال چهار روز قبل تولد خودم برای او کادو می خریدم تا جدایی.ایا از این راحت تر است که تولد زنت چهار روز بعد از تو باشد ؟الف خنگ بود.هرسال تولدم گند میزد.شاید هم خسیس بود.اگر میخواست مهربان باشد پرتوقع تر می شدم هرسال.ام ...
زخمزنندهترین فصل تنهایی، نداشتن کسی برای به اشتراک گذاشتن لحظهی شعف و خوشحالیه.برای نشر غم همیشه آدمها حاضر و آمادهاند.اما برای خوشحالی، پیدا کردن کسی که هم بیواسطه از خوشحالیات خوشحال شه و هم توانایی خوشحالی کردن داشته باشه سخته.اگه افراط در انتشار غم به چسناله منتهی میشه، که در این جغرافیا ...
دو سال و نیم است که از روز اول مدرسه تا الان، ظرف میانوعده بچه را من آماده کرده ام به جز سه بار. یک بار بیمار جسمی بودم یک بار بیمار روحی بودمیک بار هم امروز که بیماری خاصی نداشتم و فقط خوابم می آمد. مرد دید من طبق روال، بعد از بلند شدن صدای مسواک برقی بچه از تخت بیرون نرفتم، بلند شد و صدایش آمد که ...
هیچ به این فکر کردید که مهاجرت میتونه قبل از اینکه در بعد جغرافیا اتفاق بیفته، به یک پدیده ذهنی بدل بشه؟ عجیبه اما مطالعاتی انجام شده که میگن آدمها قبل از بستن چمدان و گرفتن اقامت و بلیط، سالها قبل از وطنشون بریدن و ساکن جای دیگه شدن. جای دیگه رو از وطن زیباتر دیدن و نفس کشیدن در هوای دیگر رو خ ...
بمونه به یادگار از بارون پاییزی امروز.#خواستنی #زندگی_همینه (@mahdyartian) ...
بمونه به یادگار از بارون پاییزی امروز.#خواستنی #زندگی_همینه (@mahdiyartian) ...
دلتنگی، بیان احساس در قلبی فشرده است. و تکرارشوندهترین احساسی است که در زندگی تجربه کردهام. از آن روزهای شش سالگی که با چشمهای اشکآلود جلوی در مهدکودک، دور شدن مامان را تماشا میکردم تا حس سیالی که گاهی همین روزها به سراغم میآید و با مکثهایی کوتاه میان کارم، من را به خودم یادآوری میکند. همی ...
خواهرم خاطرهای از نوع مادری کردن یک همسایه و نتایجش تعریف کرد، سپس افزود: پس نشون میده ما مادرهای موفقی بودیم.خیلی این جملهش برام دور بود. موفق؟ خیلی وقت است حداقل در حوزه مادری دست از ارزیابی خودم برداشتهام. به ما در دهه شصت نمره میدادند. در همه جا دائم کنترل میشدیم، سبکسنگین میشدیم، مقایسه ...
تاب میخوری. دائم در رفتوآمدی. از این سو به آن سو. لحظهای در این سمتی و لحظهای دیگر آن سمت. گاهی با سرعت و گاهی آروم، ولی هیچگاه یک سمت نمیمانی. تنها زمانی میایستی که نوبتت تمام شده و نوبت نفر بعد است. میروی و فقط خاطره یک تاببازی میماند.«…به حباب نگران لب یک رود قسم،و به کوتاهی آن لحظهی ش ...